تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
مراسم هسته جداکنی آلبالو جهت تهیه مرباست . آلبالوها را تک تک بین انگشتان شست و اشاره ات آنقدر فشار می دهی تا هسته ی آلبالو خودش را به سمتی متمایل کند . ماساژ را ادامه می دهی تا هسته از طرفی خارج شود . باید به این نکته توجه داشت که خیلی بهتر است اگر هسته از آن سوراخی که زمانی دم آلبالو به آن متصل بوده خارج شود . کل کف آشپزخانه را جهت آلبالویی نشدن کاشی های سفید با روزنامه پوشانده ایم و من نشسته ام و مشغول هسته جدا کردنم . چند دقیقه که می گذرد بابا هم ملحق می شود . روزنامه کنار دستم را که هسته ها روی آن جا می گیرند نگاه می کند و با خنده به مامان می گوید : " بیست تا هسته اینجاست ، هفت هشت تا آلبالوی بدون هسته هم در ظرف ،پیدا کنید ... " من جمله ی بابا را تمام می کنم : " ... پیدا کنید آلبالو خور را ! " مامان با خنده می گوید : " فلانی جان ! می خواهی غیرمستقیم کاری کنی که بگویم دستت درد نکند ، زحمت نکش ؟! " و من بسیار حق به جانب جواب می دهم که : " مامان جان ! خب بعضی هسته ها خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون ، بقیه نمی آیند ، چه کارشان کنم ؟! آلبالوی له شده که به درد مربا نمی خورد . خودت همیشه می گویی مربایش بی ریخت می شود . " بچه ی آدم ؟! هسته هایی که خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون !!! خودم در عجب می مانم از این حرفی که همین جوری زدم و تشابه عجیبی که بین این دو پدیده وجود دارد . ماساژ می دهی آلبالو را و هسته را کمک می کنی که از دل آلبالو بیاید بیرون ! نوارِ " ابی " را که از سحر امانت گرفته ام می گذارم و در جواب کنجکاوی مامان و بابا که چطور شده به اینچنین موسیقی هایی روی آورده ام به شوخی می گویم " دیدیم خسروِ آواز ایران هم با آن گروهِ شاهکار گند زد ، سرخورده شدیم ، عطای موسیقی سنتی را به لقایش بخشیدیم و به انواع دیگر موسیقی روی آوردیم ! " می خندیم و بحثی درمی گیرد در مورد کنسرت فعلی شجریان . من بیشتر گوش می دهم چون هنوز نرفته ام و ندیده ام کنسرت را . کلی دل می سوزانیم برای استاد که زمانی با چه کس ها که دمخور نبوده و اکنون ... استاد با جلیل شهناز ، فرامرز پایور ، پرویز یاحقی ، ناصر فرهنگ فر ، فرهنگ شریف ، پرویز مشکاتیان ، محمدرضا لطفی ، حسین علیزاده ، کیهان کلهر و ... استاد با این همه استاد ! یاد غزلی که ابتهاج زمانی برای شجریان سروده می افتم " مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود / اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست " . روزنامه ای را که هسته ها کم کم مساحت قابل توجهی از آن را پوشش داده اند نیم نگاهی می اندازم . نه ! هسته ها بخشی از صورت و دستان نادر ابراهیمی را پوشانده اند . پیرمرد نشسته است روی صندلی ، آرام و با وقار ، با آن صلابت همیشگی ، در این عکسِ روی جلد همشهریِ محله لاغرتر از عکس های دیگری است که از او دیده ام . سبیلهایش مثل همیشه برجاست . به گمانم همین سبیلهای پرپشت ، صورتش را تا همین اواخر هم سرحال و قبراق نشان می داد . بابا اواخر کار که حجم آلبالوی پاک شده ی مرا با حجم آلبالوی پاک شده ی خودش و مامان مقایسه می کند ، برمی گردد به مامان می گوید : " طفلک را چرا این دو ساعت معطل کردیم ، اگر فقط خودمان بودیم یک ربعی بیشتر کارمان طول می کشید . " می خندیم و من گیر می دهم به بابا که تفاوت کار من و او مثل تفاوت زایمان طبیعی و سزارین است ! توضیح می دهم که من آنقدر با ملایمت ماساژ می دهم آلبالوها را که خود به خود هسته ها می آیند بیرون و بابا بی رحمانه شکاف می دهد آلبالوها را و بین خنده ها به مادر سزار فکر می کنم که چه حالی داشته وقتی احساس می کرده اولین زنی است که در هنگام وضع حمل باید متحمل اینچنین جراحی بر روی شکمش شود . یاد یکی از معلمانمان می افتم که می گفت اولین سزارین متعلق به مادر سزار نبوده و اصلا این اسم را هم بیخود برای آن انتخاب کرده اند . در شاهنامه آمده که مادر رستم هنگام وضع حمل دچار مشکل می شود چون رستمِ دستان بسیار درشت اندام بوده و در نهایت مجبور می شوند پهلوی رودابه را شکاف دهند و بعدها هم مثل اینکه سیمرغ برای التیام زخم پهلویش یکی از پرهایش را می سوزاند و ... به تابلوهای مراکز زایمان می اندیشم اگر قرار بود روی آنها به جای سزارین می نوشتند رستمین ! " خانم گُل قرار است از این ورِ پل برود به آن ورِ پل ، قدمهایش هم قرار است سرِ چشمان خواننده باشد ، سخت است تحمل هم گویا " . نادر ابراهیمی زیر هسته های آلبالو آرام گرفته است . یعنی او هم مثلِ ما ، زمستانها که کوه می رفته ، مربای آلبالو با خودش می برده تا روی قله با برف مخلوط کند و بخورد ؟! وای که چه لذتی دارد ! طعم کودکی هایم را می دهد ! آلبالو یا آبلالو یا آلوبالو ، قله ی آبیدر ، با بابا ! حامد چهارفصلِ ویوالدی را می گذارد . استاد بدجوری سرخوده مان کرده انگار !


توضیح ۱: این جریانات و این نوشته مربوط است به دوشنبه مورخ ۳/۴/۸۷ . فرصت تایپش را تا امروز نداشتم . دیشب کنسرت استاد را رفتم و لذتی بردم که مپرس ! در اولین فرصت اگر حوصله ای باشد راجع به آن خواهم نوشت . یاد یکی دیگر از مصرعهای آن غزل می افتم " .../ گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست "

توضیح ۲ : مدتی است احساس می کنم از بس شکسته و گفتاری نوشته ام ، دیگر راحت نمی توانم نوشتاری بنویسم . دیدم تمرین نوشتن که نمی کنم ، یک لطفی در حقِ خودم و قلم ِنداشته ام بکنم ، تمرین نانوشتن دیگر حداقل نکنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:7  توسط فلانی  | 
هلند حذف شد

منتظر بودم جام رو تو دستشون ببینم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:0  توسط فلانی  | 
سرِ ذرات بنیادی و مکانیک تحلیلی خوندن باز دوباره احساس کردم که چقدر هنوز فیزیک رو دوست دارم ! چقدر هنوز حوصله ی محاسبات طولانی و طاقت فرسا یا به عبارتی همون خرکاریِ خودمونو دارم ! فکر نمی کردم با سقوط فیزیک برام از اون جایگاه رفیعش به جایگاه همه امور عادی و روزمره ی زندگی ، بازم بتونم انقدر ازش لذت ببرم . یاد قدیما می افتم ، وقتی ازش شنیدم که به نظرش فیزیک با آرایشگری و رقاصی فرق خاصی نداره و این چقدر برام غریب بود ! وقتی گفت فرقِ فیزیک براش فقط تو اینه که اون از فیزیک بیشتر از موسیقی یا رقص یا آرایشگری لذت می بره و یاد جواب خودم می افتم که حتی افکارش رو تحسین برانگیز خوندم ! و اینکه بهش نگفتم ، نگفتم که نه ! فرق فیزیک و اونا برای من مثل فرق میان ماهِ من تا ماهِ گردون-ه ! چرا نگفتم ؟! شاید چون ماهِ من ...خنده ام میگیره !  انگار دارم به قرنها پیش فکر می کنم . به منی که فرسنگها با منِ الانم فرق داره ! فرق داره ؟! واقعا به نظرم فرق داره ؟! چقدر فرق داره ؟! نمی دونم ...فکر نمی کنم خیلی فرقِ خاصی داره ...ولی اینو می دونم که الان دیگه اون افکار برام غریب نیست ، غیر از اوناست که برام غریبه ، خنده داره ، مضحکه ، بی معنی-ه ، می دونم الان اون افکار برام تحسین برانگیز هم نیست ، اون افکار دیگه اصلا افکارِ اون نیست ، شاید اینه که مهمه ! نمی دونم ... چقدر تغییر کردم ! پشت سرمو که نگاه می کنم در عجب می مونم از خودم و روزگار ، یه جورایی ترس ورم می داره حتی . حکایتِ منم شده حکایت اون افسانه ی یهودیِ دریاچه ی زریوار ! دور خیز می کنه و از این ورِ دریاچه می پره اون ورش ، بر می گرده ببینه چه مسافتی رو پریده ، عرض دریاچه رو که می بینه ، وحشت می کنه و می افته تو آب ! با خودم می خونم : " هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ! یک فریب ساده و کوچک ! آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ، جز برای او و جز با او نمی خواهی ! من گمانم زندگی باید همین باشد ! می دانی فلانی جان ؟! من نه خوش بینم ، نه بدبینم ، من شد و هست و شود بینم ، عشق را عاشق شناسد ، زندگی را من ، من که عمری دیده ام پایین و بالایش ، که تف بر صورتش ، لعنت به معنایش ! "
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط فلانی  | 
۲۹ ماهِ می (امروز)  سالروز اولین صعود موفقیت آمیز بشر بر بام دنیاست! ادموند هیلاری (نیوزیلندی الاصل) و شرپا تنسینگ نورگی (هندی-نپالی) که عضو یه گروه کوهنوردی انگلیسی به سرپرستی جان هانت ، افسر ارتش انگلستان ، بودن موفق میشن ساعت ۱۱:۳۰ صبح ۲۹ می ۱۹۵۳برسن رو  قله اورست و حدود ۱۵ دقیقه هم روی قله باشن .

 

                                                                

 چه حس و حالی داشتن !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط فلانی  | 
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری خالی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

 سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*****

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سر و قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*****

از اشك همه روی زمین زیر و  زبر كن

مشتی گرت از خاك وطن هست به سر كن

غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر كن

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

(عارف قزوینی)

 *****

اگه این تصنیف رو با صدای استاد نشنیدین حداقل نصف عمرتون بر باد فناست ! آخرین تصنیف اجرا شده تو کنسرت دشتی شجریان با گروه پایور-ه که تیر ماه ۱۳۵۸ برگزار شده .

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:24  توسط فلانی  | 
گیسوان به دست باد دادم

و همنوا با باران گریستم...

آسمان بر گیسوانم اشک ریخت

و باد نگاهم را دررُبود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط فلانی  | 

حالم خوب نیست ، بد هم نیست ، نمی دونم ... شاید بد-ه ! هر چی هست خوب نیست ! ولی مگه حالِ خوب چه جوری-ه ؟! و حالِ من هیچ وقت اون جوری بوده ؟! حتما بوده و من یادم نیست ... شایدم نبوده ... نمی دونم ...

رژه میرم تو اتاقم و فکر می کنم به زندگیم و اصلا مگه من کاری دارم جز اینکه به زندگیم فکر کنم و اصلا شاید زندگیم هم داره به من فکر می کنه ! شاید بهتر باشه نوبتی به هم فکر کنیم ! ولی نه ... خوب نیست . وقتی زندگیم داره به من فکر می کنه ، اگه قرار باشه من به اون فکر نکنم پس چی کار کنم ؟! حوصله ام سر میره ! البته فکر کنم حوصله م مدتهاست که سر رفته ، عین شیرِ روی اجاق گاز ، ولی من نه همون موقع نه بعدش مثل مامان ندویدم که شعله ی زیرش رو خاموش کنم و حوصله ی سر رفته روی اجاق رو با ابری ، دستمالی ، چیزی پاک کنم .

دلم گرفته و چرا گرفته نمی دونم . حتی درست مطمئن نیستم که گرفته باشه یا گرفته باشَدَم یا گرفته باشَنِش یا هر صیغه ی دیگه ای که حوصله ی صرف کردنش رو ندارم . شاید این دل بیچاره ی ما هم دیده وا شدن فایده نداره پس همون بهتر که بگیره یا بِگِریه یا هر چی ، نمی دونم ...

حوصله ی این وبلاگهای بیخود و اعصاب خرد کن بچه های دانشکده رو ندارم و بیشتر از همه حوصله ی وبلاگ خودم رو که از همه بیخود تر و اعصاب خرد کن تر-ه . شاید درش رو تخته کنم ... نمی دونم ... ولی اگه درش رو تخته کنم که بیشتر بی حوصله میشم و اصلا بیشتر از این مگه میشه ؟! نمی دونم ...

حالم بد-ه و این حالِ بد بی حوصله ام می کنه و این بی حوصلگی مدام حالم رو بدتر می کنه ... گرفتار این دورِ معیوب شدم ، بدجور !

مصیبتِ عظمی اینه که هر لحظه این احساس تو من قویتر میشه که انگار خودم نمی خوام از این وضعیت حال به هم زن خارج شم و اگه بخوام میشه خارج شد ( جونِ مادرتون کامنت نذارین که خواستن توانستن-ه و از این حرفها ! ) ... به گمانم یه جور خودآزاریِ لذت بخش باید باشه ! مثل اینکه هی مدام حالت به هم بخوره و هی خودت مدام انگشتت رو فرو کنی تو حلقومت و هی حالت از حال به هم خوردنت و از انگشت تو حلقوم فرو بردنت بیشتر به هم بخوره و هی مصرانه ادامه بدی ...

این نوشتن هم حالم رو بهتر نکرد ، هیچ ، بدترم کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط فلانی  | 

سرکار خانم میرتل گریان تو یکی از کامنتهاشون نوشتن :

" یه لینکی به http://phygradsut.blogspot.com بده اگه دوست داشتی. "

ما هم در صدر لینکهای وبلاگمون لینک دادیم ! سر بزنین حتماً !

البته ناگفته نمونه که ۸۲ ایها که هیچ ، ولی یکی نیست به این ۸۱ ایها بگه آخه الان ؟! ۸۰ ایها هم که کارشون مصداق بارزِ " سر پیری و معرکه گیری "-ه  به هر جهت موفق باشین دوستان ! تجربیاتتونم در اختیار ما جماعت ۸۳ ای بذارین ممنون میشیم ! شاید در دهه های آینده ما هم خواستیم جشنی به مناسبت فارغ التحصیلیمون برگزار کنیم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:36  توسط فلانی  | 

چند وقت پیش کتاب " جنس ضعیف " اوریانا فالاچی رو تموم کردم . جریان اینه که مدیر روزنامه ازش میخواد سفری به شرق داشته باشه و گزارشی از زنان شرق تهیه کنه . فالاچی خودش میگه که تا اونجایی که براش امکان پذیر باشه سعی می کنه درباره ی زنان و مسایل اونها ننویسه . به نظرش می آد موضوع مسخره است و می نویسه که  " نمی فهمم مگر زنها نژاد بخصوصی هستند که موضوع جداگانه و خاصی را ، بخصوص در مطبوعات ، تشکیل دهند . مانند موضوعی مثل ورزش ، سیاست یا پیش بینی هوای یک کشور ! "  خلاصه صرفاً چون مسئله ی سفر به شرق مطرح بوده عصبانیتش رو سعی می کنه کنار بذاره و به مدیر روزنامه میگه که راجع بهش فکر می کنه .

 " فکرهایم را کردم . ترجیح میدادم از مسافرت به شرق صرف نظر کنم و رپرتاژی را که به آن اعتقاد نداشتم ، تهیه نکنم . در واقع ماههای متمادی چنین به نظر می رسید که مسئله خاتمه یافته است .

بعد اتفاق غیرمنتظره ای روی داد . دختری از آشنایانم شبی مرا به شام دعوت کرد ، صرف غذا به نیمه رسیده بود که بغضش ترکید و در میان گریه های شدید اظهار داشت آدم بسیار بدبختی است و حال آنکه دختر بسیار موفقی به شمار می رفت . از زیبایی و استقلال کاملی برخودار بود ، خانه ای داشت که در آن هر کاری که میلش می کشید انجام می داد و شغلی که در آن به مراتب بیشتر از مردها به موفقیت دست یافته بود ، خلاصه از آن دسته دخترانی بود که مردم به آنها خوش شانس و خوشبخت می گویند . مردم و من بیش از همه ، هرگز خیال بدبختی چنین زنی را به سر راه نمی دهند . برای آنکه او را دلداری داده باشم ، موهبتهایی را که از آن برخوردار بود به رخش کشیدم . در میان هق هق گریه جواب داد : " چقر احمقی ! غم و غصه ی من درست به خاطر همین موهبتهای کذایی است . آیا تو فکر می کنی هر کاری را که مردها می کنند انجام دهی و حتی رئیس جمهور یک مملکت شوی ، به خوشبختی دست یافته ای ؟ خدایا ! چقدر دلم می خواست در یکی از آن کشورهایی متولد شده بودم که زن پشیزی ارزش ندارد . به هر حال ما زنها جنس بی فایده و بی بو و خاصیتی هستیم . " "

فالاچی ادامه میده :

" این بحث و گفتگو نگرانم کرد . درست مثل آدمی که از وجود گوشهای خود بی خبر است ، چرا که هر صبح گوشهایش همان جای همیشگی خود قرار دارند ، ولی یکباره گوش درد می گیرد و متوجه می شود که گوشهایی هم دارد ، ناگهان متوجه شدم مشکل عمده ی مردان از مسائل اقتصادی ، نژادی ، اجتماعی ناشی می شود ولی مسائل اساسی ما زنان بخصوص زائیده ی یک موضوعند : اینکه زن به دنیا آمده ایم . منظورم فقط تفاوت بدنی با مردها نیست . منظورم " تابو " هایی است که این تفاوت بدنی به دنبال دارد و به وجود می آورد و زندگی زنان تمام نقاط جهان را تحت تاثیر قرار می دهد . کدام مردی در کشورهای مسلمان ، برای اینکه از خانه خارج شود صورت خود را زیر پرده ای از حجاب پنهان کرده است ؟ در چین پاهای کدام مردی را آنچنان محکم بسته اند که بیش از نه سانتیمتر رشد نکند و عضلات و استخانهایش به شدت شکننده باشد ؟ کدام مردی در ژاپن به خاطر اینکه همسرش متوجه شده است که قبل از ازدواج دست نخورده نبوده ، به قتل رسیده است ؟

ببینید حتی لغت دست نخورده و باکره در مورد مردان مسخره به نظر می رسد و اصلاً به کار نمی رود ولی تمام آنچه گفتم در مورد زنان روی داده است و هنوز هم کماکان روی می دهد . بدین ترتیب بود که متوجه شدم پیشنهاد مدیر روزنامه می تواند رسالتی در بر داشته باشد و جالب است که از نزدیک شاهد زندگی زنان سایر کشورها باشم و بالاخره درک کنم که آیا خوشبخت تر یا بدبخت تر از دخترک دوست من هستند که با آن ناامیدی اشک می ریخت . " 

خلاصه با یه عکاس به اسمِ " دوئیلیو پالوتلی " راه می افتن که از ایتالیا به پاکستان و بعد به هندوستان و بعد به اندونزی و بعد از اندونزی هم برن چین ، که البته موفق نمیشن ویزای چین رو بگیرن و مجبور میشن به سفر هنگ کنگ اکتفا کنن . بعدش هم میرن ژاپن و بعد هاوائی و از هاوائی راهیِ نیویورک میشن و در نهایت برمیگردن ایتالیا .

بماند تو کشورهای شرقی چی می بینن ، تو نیویورک معشوقه ی دوئیلیو به اسم لورین می آد دنبالشون " چنان دوئیلیو را به باران کلمات Honey و Sweety و Sugar گرفت که من نیز چند ثانیهای خودم را مانند آب نبات مکیده شده ای ، چسبناک احساس کردم . چنین به نظر می رسید که مانند یک زن ژاپنی مهربان ، مثل یک زن مالزیایی سرشار از عاطفه ی مادری ، همچون یک زن هندی ظریف و مثل یک زن مسلمان فرمانبردار است اما دو دقیقه بعد که پشت فرمان اتومبیل قرار گرفت مانند همه ی زنان آمریکایی خودخواه و مستبد شد و به دوئیلیو فرمان داد که خاموش بماند و کمترین اظهار نظری درباره ی اقامتش در نیویورک نکند زیرا برنامه ی اقامت وی را دقیقاً تنظیم کرده است و یک حرف آن نباید پس و پیش شود ! "

فالاچی چیزی رو که وقتی به منهتن رسیدن اینجوری توصیف می کنه :

" ... یک وحشت فراموش شده را باز می یافتم ، وحشت آن آسمان خراشهای آلوده ، جاده های گیج کننده ، مردانی که حتی بدون نگاه کردن به زنان شتابزده می روند ، زنانی که بدون کمترین توجه به مردان به سرعت روانند . در درون ساختمانهای غرق در نور نئون ، ساختمانهایی که هرگز نور گرمِ خورشید به داخل آنها راه نمی یافت ، هزاران تن از زنان متجدد علیه مردان شرم زده در تکاپو و مبارزه بودند و خود را نیرومند و فرمانروا ولی سخت تنها احساس می کردند . هنگام ظهر که ادارات برای صرف ناهار خالی می شود ، این زنان همچون آبشار پرخاشگرِ غم زده ای از اتاقهای خود فرو می ریختند و در بارها مقابل یک همبرگر و مقداری سالاد قرار می گرفتند . در خلال یک لقمه ی همبرگر و یک تکه کاهو ، گاهی از اوقات سرِ خود را می گرداندند تا با مردی که در مقابل همبرگر و سالادش نشسته بود سخنی مبادله کنند ... بعد از جای برمی خواستند ، با شتاب حساب میز را می پرداختند و از فروشگاه چند شئ مورد نیاز خود را با عجله خریداری می کردند و لحظه ای هم به پیشبندهای مردانه می نگریستند که تابلوی بزرگی با این نوشته در بالای آن جلب توجه می کرد : " یکی از این پیشبندهای مردانه برای شوهرتان که در آشپزی به شما کمک می کند خریداری کنید . " سپس با سرعت به ادارات غرق نور خود باز می گشتند تا بار دیگر آن مبارزه ی تمسخرآمیز خود را علیه جنس مرد که خواهی نخواهی موفقیت آمیز بود از سر گیرند ... زن در آمریکا مردی است که امتیازاتش به مراتب از مردان نیز بیشتر است . چنانچه حق رای دادن دارد ولی موظف به رفتن به جنگ نیست . توقع دارد که در آسانسور مرد کلاهش را در مقابل او به نشانه ی احترام بردارد ولی اگر بخواهد به مردی دست دهد دستکشش را از دست درنمی آورد . می تواند نامزد سابقش را به جرم اینکه قول ازدواج با او را اجرا نکرده است تحت تعقیب قرار دهد در حلیکه نامزد سابق او چنین حقی را ندارد . پس از طلاق گرفتن از شوهر می تواند نفقه مطالبه کند و حال آنکه مرد چنین ادعایی نمی تواند داشته باشد حتی اگر زنش کار کند و ثروتمند باشد ... "

ادامه ی بحثش اتوصیف تلاش کردن مصرانه ی لورین برای تور کردن دوئیلیو-ه . توضیح میده که لورین تو یه روزنامه ی پرتیراژ نیویورک کار می کنه و همکارهای مردش رو به قول خودش تو جیب گذاشته و به دوئیلیو قول میده که اگه تو نیویورک بمونه حسابی زیر پر و بالشو می گیره . برای پیشرفت بیشتر تو کارش دو بار طلاق گرفته . ظاهرا دوئیلیو دم به تله نمیده . نهایتا فالاچی احساس می کنه جفتشون با نگاهشون ازش کمک می خوان  " ... بی اختیار شروع به کمک به دوئیلیو کردم و از همان مسائل کذایی همیشگی ما ، از جهانی که در تغییر و تحول است ، از زنانی که پیوسته به طرف انقلاب می گرایند ، لباسهای اروپایی نازیبا و کفشهای پاشنه بلند احمقانه و رقابت بیهوده ی ما را با مردان تقلید می کنند سخن راندم و چنین نتیجه گرفتم که هر قدر در مغازه های توکیو لباسهای دوخت فرانسه بفروشند ، هر قدر در خیابانهای بمبئی شعارهای زنانه بدهند ، به فرض آن هم که دانشگاههای جنگِ پکن و آنکارا درهای خود را برای زنان بگشایند باز هم اختلاف بین زن و مرد همیشه پای برجاست و زن زن است و مرد مرد ... " لورین در جواب با یه لحن غم انگیز  میگه : " به نظر من زنان در سرتاسر جهان با هم برابرند " و فالاچی یادش می افته که اینو از یه زن هندی به نام راکو ماری آمریت کور روی یکی از تپه های دهلی شنیده که بهش گفته : " عزیزم ! زنان در سرتاسر جهان سر و ته یک کرباسند . به هر نژاد و آب و هوا و مذهب تعلق داشته باشند در اصل با هم یکسانند زیرا طبیعتِ انسان تغییرپذیر نیست . " باز خود فالاچی ادامه میده : " وقتی درست به وضع زن از این سو تا آن سوی جهان می نگریم مشاهده می کنیم که عموماً به طور غیر طبیعی و در اشتباه محض به سر می برند و اعم از اینکه مانند حیوانات در باغ وحش جدا از مردان زندگی کنند و یا آنکه مانند کلاغهای سیاه تمام بدن را در چادرهای سیاه پنهان سازند و یا آنکه مانند جنگجویانِ باستانی به دلاوریهای حیرت انگیز پرذازند و سینه ی خود را مملو از نشان و مدال کنند ، هیچ کدام چنانچه باید از سعادت حقیقی و از مزایای اصلی جنس خود برخوردار نیستند و من شخصاً نمی توانستم بین تاثری که از مشاهده ی عروس تیره بخت کراچی و غمی که از دیدن سرباز زن آنکارا احساس کردم کدام یک شدیدتر بود و نیز نمی توانستم به درستی تشخیص دهم آیا آن زن چینی با پای بانبسته وحشت انگیزتر است و یا این زن آمریکایی که می کوشید مرد ایتالیاییِ خواب آلودِ همراه مرا به دام اندازد .

به لورین خاطر نشان کردم که همه ی زنان کم وبیش راه غلطی را پیش گرفته اند که جز رنج و عذاب پایانی ندارد . وردی که امروز بر سر زبان تمام زنان جهان جاریست عبارت از استقلال و پیشرفت است . در هر نقطه ای از جهان که فرود می آمدم به همین دو کلمه برمی خوردم که گفتی مانند آدامس در دهانها جویده می شود غافل از اینکه این آدامس ممکن است معده ی آنان را سخت ناراحت کند .

... لورین ! خودم نمی دانم چه بگویم . چقدر شباهت به همان دختر دوست ایتالیاییم داری که هق هق گریه می کرد . پس از گردش در دور جهان به نقطه ی مبدا باز گشته بودم . در این گردش جز چرخیدنِ یکنواخت و یکسان همه ی زنان دور یک محور رنج و بدبختی احمقانه چیز جالبی ندیده و به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کدام چنانچه باید راه نیک بختی حقیقی را تشخیص نداده بودند . "

                                                            ***

یه خلاصه ای از اینها براش گفتم و تاکید کردم انگار زنها ، همه جای دنیا یا به طرز غیر انسانی تحت سلطه ی مردهان یا به طرز احمقانه ای درگیر رقابت شدید با اونها ، طوریکه خودشون و زنانگی هاشون رو یادشون میره انگار . ساکت نشسته بود و بدون هیچ عکس العملی نگاه می کرد و گوش می داد . حرفهام که تموم شد ، با همون لحن آروم همیشگیش پرسید : " شما جز کدوم دسته از زنهایید ؟! "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط فلانی  | 

19 دي 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقاي محترم؛ صداي آمريکا در نظر دارد برنامه‌اي از زندگاني دانشمندان و سخنوران ايراني، در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالي را نيز براي معرفي به شنوندگان ايراني برگزيده است. در صورتي که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا براي مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگاني و سوابق ادبي سرکار، قطعه اي نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهي است صداي آمريکا ترجيح مي دهد که قطعه انتخابي سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز براي تهيه اين برنامه جالب، نظري داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه
سي. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا

 

                                                               *****

 

جناب آقاي سي. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا


نامه مورخه 19 دي ماه 1332 جنابعالي رسيد، و از اين‌که اين ناچيز را لايق شمرده‌ايد که در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهاي ايران و بعضي از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسي اين کار مي شد، تا حدٌي مفيد بود؛ براي اينکه ممالک متحده آمريکا، عده‌اي از مردم ايران را بشناسند. ولي به فارسي، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده‌ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت مي‌دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا به زبان انگليسي، اشخاصي را که لايق مي داند معرفي کند. و بهتر از آن اين است که در صداي آمريکا به زبان انگليسي براي مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتي به اسم ايران هست که خانه‌هاي قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق‌هاي آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق‌ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا مي‌روند و مشغول زراعت مي‌شوند، و هيچ وقت نشده است وقتي که به خانه برگردند، چيزي از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايراني که دو شتر دارد و جاي او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران مي آيد و در ازاي «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم براي صد فرسخ راه حمل مي‌کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت مي‌دارد، و هميشه اين نوع مال‌التجاره‌ها سالم به مقصد مي‌رسد.

و نيز دو تاجر ايراني، صبح شفاهاً با يکديگر معامله مي‌کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر مي کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمي‌کند و آن ضرر را متحمٌل مي‌شود.

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما مي‌توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوري که انگليسي‌ها ايران را معرفي کرده‌اند، يک مشت آدمخوار زندگي نمي‌کنند، و از طرف ديگر به فارسي، به عقيده من خوب است که در صداي آمريکا، طرز آزادي ممالک متحده آمريکا را در جنگ‌هاي استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته‌ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن‌ها و فرانکلن‌ها در ايران، براي حفظ استقلال از همان طرق بروند.

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم مي‌دارد.
علي‌اکبر دهخدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:52  توسط فلانی  |