تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

شنبه دهم مرداد 1388

خداحافظ "فلانی" جانم!

این روزها اصالت با اعتراض کردن است انگار، نه به آن چیزی که تو را معترض کرده. طبیعی است البته به گمانم. در صدد اعلام مخالفت یا موافقت نیستم به هیچ عنوان، فقط میخواستم بگویم که نیایید تشریف ببرید بالای منبر و نصیحت کنان بگویید که فلان است و بهمان است که به خیالتان از جهل مرکب به در آرید مرا. می گویند برای نشان دادن اعتراضمان به سرویس دهی نامناسب بلاگفا و اینکه در نگهداری اطلاعات کاربران خود در این مدت امانتدار نبوده، بعد از نهم مردادماه، جل و پلاسمان را جمع کنیم، برویم یک جای دیگر پهنش کنیم، بلکه خدا روزیمان را یک جای دیگر بدهد. از شما چه پنهان، حوصله تصمیم گرفتن ندارم؛ کِی حوصله داشته ام که حالا داشته باشم؟! به اینجا عادت کرده ام، نه که کاملا راضی بوده باشم ولی به هر جهت یک مدتی است با این جماعت شیرازی می گردم و دیگر شما خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مُجمَل. خنده ام می گیرد که خطاب به خوانندگان فرضی وبلاگم می نویسم. احساسم دقیقا مشابه احساسی است که وقت نوشتن اولین پُست وبلاگم داشتم. اصلا نمی دانم جز چند نفر که شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسند خواننده دارم یا نه. حوصله نداشتم برای اینکه بفهمم چه تعداد خواننده دارم دردسر کنتور را متحمل شوم، یک مدتی برای وبلاگم کنتور گذاشته بودم بعد بی خیال شدم. الان ولی فرق می کند برایم. دوست دارم آدمها بیایند بگویند فلانی کاش نمی رفتی، فلانی نوشته هایت را می خواندیم، فلانی کجا رفتی، بگو بیاییم آنجا؟ اصلا این ها هم نه حتی، بیایند بگویند اَه که چه وبلاگ چرندی داشتی، بهتر که درش را گِل گرفتی. می خواهم وبلاگم را ببوسم، بگذارم روی طاقچه. دلیل منطقی ندارم. همین جوری! یک فرصتی پیدا شد، دیدم حیف است نهایت استفاده را از این فرصت نکنم! هنوز تصمیم نگرفته ام ببینم می خواهم حداقل به این زودی ها جل و پلاسم را جای دیگری پهن کنم یا نه. خدا را شکر ملتفت هستید که حال و حوصله تصمیم گیری هم ندارم. شاید وقتی دیگر، شاید جایی دیگر... به گمانم حالا که مخصوصا به قول میرتل بی غیرت شده ام و همه اش باید نوشتن به زبان بیگانه را تمرین کنم شاید بد نباشد برای مدت کوتاهی مثل دو سه ماه بی خیال وبلاگ نوشتن به زبان مادری شوم. البت زبان مادری که چه عرض کنم؟! این قند پارسی که به بنگال می رود هم برای ما زبان بیگانه است! به زبان مادری نوشتنمان هم مایه آبروریزی. بگذریم! غرض از این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن این است که بگویم دوست دارم برای این پست آخر "زندگی شاید همین باشد!" یک عالمه کامنت بگیرم. می خواهم از شما خواننده ها -اگر اصلا وجود دارید- بخواهم بیایید کامنت بگذارید. خصوصی، عمومی، هر جور راحتید. اصلا می شود برای این پست آخر تاییدیه بگذارم ولی نه! از این کار خوشم نمی آید. اصلا بیایید زنگ بزنید فرار کنید! یک وقت خواستید الطاف بی کرانتان را هم نثارم کنید یک "آمدیم، نبودید"ِ خشک و خالی بنویسید، مچاله کنید، از زیر در بیندازید داخل. مثل دَمِ مردن است انگار؛ کسی که می میرد دوست داشتن بقیه را می خواهد چه کند؟! یحتمل یک جور دلخوش کنک است برایش! حکایت من است! جان خودتان، جان هر کسی که دوست دارید و ندارید بیایید برایم کامنت بگذارید! هم اکنون نیازمند کامنت سبزتان هستم! دوست، آشنا، همسایه، فامیل، هم کلاسی، استاد سابق، استاد فعلی، همکار، شاگرد، رهگذر...به جان خودم نه ناگهان دچار احساس از دماغ فیل افتادگی می شوم، نه تصور خواهم کرد وبلاگ خیلی جالب و جذابی داشته ام، نه توهم خواهم زد که قلم بدرد بخوری دارم، نه خیال برم خواهد داشت که فرد نظردهنده به من نیم نظری دارد، نه اگر کامنت خصوصی گذاشتید خواهم پرسید چرا عمومی نگذاشتید، نه با دیدن یک کامنت برای این پست آخر با استقرای ناقص نتیجه خواهم گرفت که شما همه پستهای وبلاگ مرا بی صبرانه و با هیجان دنبال کرده اید... هیچ! فقط دوست دارم این دمِ آخر یک عالمه کامنت بگیرم! خیلی خیلی دیر هم رسیدین، مدتها بعد از تاریخ این پست باز هم خواستید کامنت بگذارید. بالاخره تا مدتی سر خواهم زد به اینجا. فقط بگذارید این لحظه آخر یک توهم بزنم. اگر یک وقت کسی پیدا شد که دوست داشت اگر من یک وقت صاحب یک وبلاگ دیگر شدم از آن خبردار شود می تواند آدرس ایمیلش را هم ذکر کند. اگر زمانی باز وبلاگ نویسی را از سر گرفتم و خودم هم تمایل داشتم حتما خبرش خواهم کرد. کامنت یادتان نرود ها! وای به حالتان بعد از این همه خواهش تمنا کامنت نگذارید!
نوشته شده توسط فلانی در 1:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388

اندر حکایت زندگی در جوار یکی از مراکز اغتشاشگری!

- پناه دادن به مردم باعث میشه مقادیر معتنابهی از احساس خوب بودن به آدم هجوم بیاره! مخصوصا اگه استرس اینو داشته باشی که همسایه ها نفهمن، ترجیحا والدین گرامی هم با اون نگرانیهاشون که آدم می مونه از کجا می آرن، مقادیر معتنابهی هیجان هم پشتبندش به آدم حمله ور میشه!

- صحنه ای بود گاردها از دست مردم فرار می کردند! چه تله سنگهایی زدن ملت!

- آدم خفه میشه ها خونه اش یه کوچولو بالاتر از میدونِ ... باشه! تو این مدت همه اش فکر می کردم چقدر خوب-ه که هر خبری میشه بلافاصله خبردار میشی، کافیه کله ات رو از پنجره بکشی بیرون فقط و بعدش بدویی پایین. ولی امروز دم غروب همه اش صدا می اومد از طرف میدون و یه عالمه گارد و لباس شخصی دویدن، قشنگ دویدن ها(!)سمت میدون و سر کوچه رو هم بسیجی ها بستن. از فرط بی خبری تو اون همه سر و صدا روح و روانم ته کشید و اعصابم اوراق شد و دهنم صاف!


نوشته شده توسط فلانی در 23:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

لالالالا...

لالالالا گل پونه ، بابات رفته دلم خونه ، بابات امشب نمی آید ، گرفتن بردنش شاید،  بخواب آروم چراغ من ، گُلِ شب بوی باغ من ، بابات شب رفته از خونه ، که خورشیدو بجونبونه ، لالالالا گل انجیر ، بابات داره به پاش زنجیر،  به پاش زنجیر صد خروار ، چشاش خواب و دلش بیدار ، بخواب آروم گل خورشید ، بابات حال تو رو پرسید ،  بهش گفتم که شری تو ، پی او رو میگیری تو ، لالالالا گل امید ، باباتو برده اند تبعید ، دلی مانند کوه داره ، بچه اش صدها عمو داره ، بخواب فردا سحر میشه ، شب از عالم به در میشه ، بابات خونه میاد خندون ، لالالالا گل آهن ، باباتو دشمنا کشتن ، نشون دشمنا اونه ، دساشون غرق در خونه ، بخواب آروم توی بستر ، مث آتیش تو خاکستر ، که فردا شعله ور میشی ، تو خونخواه پدر میشی ، لالالالا گل کینه ، زمین از کشته رنگینه ، زمین رنگین نمی مونه ، دلت پرکین نمی مونه ، بخواب اعیون عزاداره ، که اعیون دختری داره ، عروس من میشه دختر ، جهون ایمن میشه یکسر...


احمد شاملو


نوشته شده توسط فلانی در 17:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم مرداد 1388

عشق یکسره

اینجانب هم اینک، همین جا، در ملاء عام، جهتِ تنویر افکار عمومی و رهاندنشان از تنگ اندیشی اعلام می دارم این سخن دیرین که " عشق یکسره، همه اش دردسر-ه "، کاملا مهمل و بی پایه و اساس است. از شما چه پنهان، بنده مدتهاست که به شخصِ شخیصِ آقای "ابراهیم نبوی" نظر دارم و این عشق یک طرفه به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه کوچکترین دردسری برایم ایجاد نکرده و بالعکس هر لحظه موجبات تمدد اعصاب و فرح بخشی روح و روانم را هم فراهم آورده. مگر آدمی از عشق جز این چه می خواهد؟!



پی نوشت: باور نمی کنید امتحان کنید!

پی نوشتِ پی نوشت: خاطر نشان می کنم که اینجانب در عشق ورزیدنم به هیچ عنوان انحصارطلب و "سلطه جو" نیستم و حضور عاشقانه ی همه مشتاقان ایشان و هواخواهان قلمِشان را نه تنها تاب می آورم که گرامی میدارم.

پی نوشتِ پی نوشتِ پی نوشت: جناب آقای ابراهیم نبوی عزیز، اگر روزی خودتان را گوگل فرمودین و منتی بر سر این عاشق دل خسته نهادید و به کلبه درویشی اش فرود آمدید، یک وقت در کامنت دانی طبق فرمایشات گهربار اخیرتان، معادلِ کلانتریِ "سلطه جو" را برای اطلاع خوانندگانِ محترم مرقوم نفرمایید که گرچه هر چه از دوست رسد نیکوست اما دل شکستنِ دلداده ای گرفتار آمده در دامِ هجران به جفای رسمِ دوران و بدکرداریِ آسمان و رنجاندنش، نه رسم آن بزرگمرد است!

نوشته شده توسط فلانی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

به همین سادگی!

بالاخره فیلم "به همین سادگی" ِ رضا میرکریمی رو دیدم. عااااااااااالی بود! دو تا فیلم از این آدم دیدم، جفتشون معرکه؛ "خیلی دور، خیلی نزدیک" و "به همین سادگی". بازیِ هنگامه قاضیانی چقدر خوووووووب بود! خیلی طبیعی و به دور از اغراق و باورپذیر؛ ساده و رَوون. یه زنِ معمولِ جامعه، تو یه خونواده ی معمول و زندگیِ معمولِ یه روزِش! همین! حرف نداشت! کلی حرف می تونم بزنم از کلی چیز... ولی راستش ترجیح میدم تو افکار خودم دست و پا بزنم. حس نوشتنشون نیست، واضح بیان کردنشون هم سخت-ه و انرژی بر. برام جالب-ه که تو این دو تا فیلمِ این آدم، وقتی هر جلوه ای از یه باور ماورائی، یا حتی مشخصا مذهبی دیدم تو ذوقم نخورده و به راحتی هضمش کردم هیچ، یه جاهایی چه بسا هنرمندانه به کار گرفتنش به مذاقم هم خوش اومده حتی. آقا رضا دستِت دُرُست! محظوظ شدیم بسی! کم داریم فیلم هایی که هم مردمِ عادی و عامی رو جلب کنن، هم قشر روشنفکر، هم منتقدهای سینما رو. فکر کنم حداقل تو سینمای ما زیاد نیستن فیلمهایی که به بهونه عمیق بودن و داشتن اِلمانهای هنری بخش قابل توجهی از جامعه رو از جمع مخاطبهای مورد انتظارشون حذف نکنن و یا از اون ور به بهونه فروش مناسب داشتن و اینکه مقبول واقع شن به سمت سطحی بودن پیش نرن و به عنوان یه اثر سینمایی و هنری، اصلا به عنوانِ یه فیلمِ قابلِ بحث و تامل، حرفی برای گفتن داشته باشن. آقا رضا فیلم بساز که ما تماشای فیلم بعدیت رو بی صبرانه به انتظار نشستیم!

نوشته شده توسط فلانی در 3:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

تمام سهم یک ملت ز دنیا!


ای وطــن ، ای مـــادر تاریــخ ســـــاز

ای مــرا بـر خـــاک تـــو روی نیــــاز

ای کویــــر تـــو بهشـت جــــــان مــن

عشـــق جــــاویدان من ایـــران من

ای ز تــو هستی گرفته ریشـــــه ام

نیست جــز اندیشه ات اندیشــه ام

آرشــی داری بـــه تیـــــر انــــداختن

دست بهرامــی بـه شیــر انــداختن

کـــاوه ی آهنگــــری ضحـــاک کـش

پتـک دشمـن افکنــی نـا پــاک کش

رخشــی و رستم بر او پـا در رکـــاب

تــا نبیند دشمنت هرگــز به خـــواب

مـــرزداران دلیــــرت جـــان به کــــف

سر فــرازن سپــاهتت صف بــه صف

خــون به دل کــردند دشت و نهــر را

بـازگـــردانــدنــــد خـــرمشهــــــر را

ای وطـــن ،ای مـــادر ایــــران مـــــن

مـــــادر اجــــداد و فــرزنــــدان مــــن

خــانه ی مـن بانه ی من توس مــــن

هــر وجــب از خــاک تو نامــوس مــن

ای دریـــغ از تـــو که ویــران بینمـــت

بیشــــه را خالــی ز شیــران بینمـت

خـــاک تو گـر نیست جـان من مبــاد

زنــــده در این بـوم و بر یک تـن مبــاد

وطــن یعنی همـه آب و همه خــاک

وطــن یعنی همـه عشق و همه پاک

به گــاه شیـــر خـــواری گاهـــــواره

بــه دور درد پیـــــری، عیـــن چـــــاره

وطــــن یعنـــی پــدر،مادر ، نیاکـــان

بــه خون و خـاک بستن عهد و پیمان

وطـــن یعنـــی هـویت، اصل، ریشـه

ســـر آغـــاز و سر انجـــام و همیشه

ستیــغ و صخـــره و دریــا و هامـــون

ارس ، زاینــــده رود ، ارونـــد ، کـارون

وطـــن یعنــی سرای تــرک تا پـارس

وطـن یعنــی خلیــج تــا ابـــد فــارس

وطن یعنی دو دست از جان کشیدن

بـه تنگستــــان و دشتستــان رسیدن

زمیـن شستن ز استبــداد و از کیـن

بـه خــون گــــرم در گرمابـــه ی فیـــن

وطــن یعنــی اذان عشـــق گفتــــن

وطـــن یعنــی غبــــار از عشق رُفتــن

وطــن یعنــی هـدف یعنی شهـامت

وطـــن یعنـــی شـرف یعنـی شهـادت

وطــن یعنــی گذشتــه، حـال، فـردا

تمــــام سهــــم یـک ملـــــت ز دنیــــا

وطــن یعنــی چــه آبـاد و چه ویـران

وطــــن یعنــی همین جـا ، یعنی ایران

وطــن یعنــی رهایی ز آتـش و خـون

خـــروش کــــاوه و خشــم فـریــدون

وطــن یعنــی زبــان حـــال سیمــرغ

حـدیـــث جــان زال و بـــال سیمــرغ

سپــاه جــان به خوزستــان کشیدن

شهـــادت را بــه جــان ارزان خریـدن

نمــاز خون به خونیـن شهـر خواندن

مهــاجــم را ز خــرمشهـــر رانـــــدن

وطـــن یعنــی اذان عشـــق گفتــن

وطــن یعنــی غبـار از عشـق رفتــن

وطــن یعنــی هـدف یعنی شهامت

وطـــن یعنــی شرف یعنی شهـادت

وطــن یعنــی گذشتــه،حـال، فـردا

تمـــــام سهـــم یـــک ملــت ز دنیــا

وطــن یعنــی چـه آبـاد و چه ویـران

وطـــن یعنـی همین جا یعنی ایـران



شاعر: علیرضا شجاع پور


نوشته شده توسط فلانی در 1:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

نوشتن

از آن وقتهایی است که دلم به شدت و حدتِ هر چه تمامتر نوشتن می خواهد اما هر چه می کنم نوشتنم نمی آید! این جور وقتهاست که آدم می فهمد این نوشتن چه نعمتی است؛ مثل صبحی که از خواب بیدار شوی و روبروی آینه بایستی و ببینی گوشهایت سر جای همیشگیشان نیستند، برای نخستین بار متوجه گوشهایت می شوی! قبلتر هرگز متوجه بودنشان نبودی به این دلیل ساده که همیشه درست همان جای همیشگیشان بودند و اصلا قرار نبود جایی بروند.

نوشته شده توسط فلانی در 0:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم تیر 1388

بازم الان فقط می خوام هر چی تو ذهنم-ه خالی کنم. همین الان رسیدم و مانتوم رو درآوردم. دیشب شک داشتم برم نماز جمعه یا نه، این شد که قطعی با کسی هماهنگ نکردم. ساعت ده پاشدم، یه نیم ساعتی رفتم رو تردمیل و بعدش به هر آدمی که می دونستم میره یا فکر می کردم پایه است زنگ زدم. خیلی پایه ها فکر کنم از صبح اونجا بودن و موبایلهاشون خط نمی داد. بماند که از یه زمانی به بعد کلا موبایلها قطع شد. خلاصه آدم پایه نیافتم و حال و حوصله تنها رفتن هم نداشتم. مامان و بابا و حامد که اومدن آویزون مامان شدم که بیا بریم! دیشب گفت نمی آد، بیاد نماز جمعه که چی بشه؟! البت حق هم داشت، خودمم مونده بودم حالا رفتم، نماز خوندن رو چی کار کنم؟! می خواستم تنظیم کنم با ملت دولا راست شم. 12:30 مامان طفلک خسته و کوفته با زانوی درد گرفته از کوه اومده بود و تازه می خواست ناهار بپزه! 13:30 که غذا حاضر شد با هم رفتیم! قول دادم ده دقیقه بمونیم و بیشتر اصرار نکنم! از یه جایی به بعد مامان جونم خودم پایه تر بود! عاشق این پایه بودنشم! ملت کلی اومده بودن. تو بلوار کشاورز از تقاطع فلسطین به بعد همین طور ملت کنار پیاده رو و تو چمنهای وسط بلوار نشسته بودن. نیروی انتظامی و لباس شخصی هم بودن، نه خیلی زیاد البته. تا نزدیکی های خیابون قدس تونستیم بریم جلو. سیل جمعیت بود ها! با دستبند سبز و دستهایی که به علامت V بلند شده بود. خطبه دوم هاشمی رو شنیدیم. یه جایی مردم شعار که دادن برگشت گفت(نقل به مضمون): " برادرها، خواهش می کنم شعار ندین. امروز با توجه به وضعیت خیابونهای اطراف (!)که اطلاع دارید من خواهش می کنم شعار ندین!" یه جایی یادم نیست چی گفت، فکر کنم داشت می گفت : " رهبری یه فرصت پنج روزه به شورای نگهبان داد که متاسفانه ازش استفاده نکردند...البته من الان نمی خوام بگم کی مقصر-ه!!!" که طرفدارهای احمدی نژاد شروع کردن: " مرگ بر ضد ولایت فقیه!" دو بار گفتن به سومین بار نکشید که مردم شروع کردن: " مرگ بر دیکتاتور! " و مگه کوتاه می اومدن! نه یه بار، نه دو بار، یه ده باری گفتن! یه آقایی از پشت سر ما که رد میشد یواشکی برگشت گفت: " مرگ بر ا.ص.ل ولایت فقیه!"  گاردها تا قبل از اون اصلا از جاشون تکون نمی خوردن ولی بعد از مرگ بر دیکتاتور گفتنِ مردم، سه چهار تا گارد موتوری اومدن و فقط از بین مردم رد شدن. عرض اندام کردن و مردم همچین هوشون کردن که بعد از یه رفت و آمد دیگه نیومدن. یه جاش خیلی باحال بود که هاشمی داشت می گفت باید همه تو چارچوب قانون حرکت کنن " ...مردم، به اصطلاح معترضین!..." یه جا هم قشنگ تاکید کرد که عده کمی نیستن این آدمها، عده زیادی از مردم ما هستن! از دلجویی کردن از کسانی که کسی رو از دست دادن و آسیبی تو این جریانها دیدن حرف زد. همین که از صدا و سیما حرف زد ملت شروع کردن : " ننگ ما، ننگ ما، صدا و سیمای ما!" الله اکبر گفتنهای مردم همچین با سوز دل بود و همه چی تو خودش داشت که آدم می موند. یه جایی هم از آزاد کردن همه کسانی که به هر عنوانی بازداشت شدن حرف زد. یه جا دیدیم یه ماشین پر گارد و نیروی انتظامی اومدن تو جمعیت. ملت نشستن که رد نشن. چند لحظه بعدش هاشمی السلام علیکم... گفت! آخر خطبه بود! برنامه زمانبندیشون حرف نداشت! اومدیم سمت بلوار کشاورز. یه چیزی شبیه اون چیزی که سی تیر تو خیابون انقلاب بود تو بلوار نیرو ریخته بودن. قشنگ یه ارتش! اصلا قابل مقایسه با اون چیزی که وقت رفتن دیدیم نبود. پرِ ماشین یگان ویژه و نیروی انتظامی بود بلوار. گاردها وحشتناک تعدادشون زیاد بود. لباس شخصی ها هم که بماند، پیر و جوون، همه جوره. افتضاح بود، افتضاح. واسه یه حکومت نظامی رسمی هم فکر نمی کنم بیشتر از این نیرو لازه باشه. یه جمعیتی شکل گرفتن و طول بلوار رو در حالیکه شعار می دادن به سمت میدون ولیعصر اومدن. "زندانی سیاسی آزاد باید گردد"، " یا حسین، میر حسین!" و ...تو میدون ولیعصر فکر کنم یه سری نیروها ریختن تو جمعیت، درست مطمئن نیستم البته. ملت می گفتن قبل از اینکه هاشمی خطبه اش رو شروع کنه با شعارِ "زندانی سیاسی آزاد باید گردد"ِ مردم، گاز اشک آور زدن تو صف مردم. فائزه هاشمی رو هم بین جمعیت دیده بودن.  یادمه همون اوایل شلوغی ها تو یه وبلاگی که یادم نیست اسم و آدرسش رو، نوشته بود: " کی باور می کرد زمانی مردمی تو کوچه ها و خیابونها باتوم بخورن و از دست نیروها فرار کنن که تنها خواسته شون جمهوری اسلامی-ه؟!؟!" حالا خداییش کارمون به کجا رسیده که ملت مجبور شدن بیان و از صراحت هاشمی خوشحال شن و شعارِ " هاشمی هاشمی حمایتت می کنیم" سر بدن! نماز جمعه منحصر به فردی بود امروز! تو خود نماز جمعه شعارِ " مرگ بر دیکتاتور" وقتی داده بشه دیگه... موندم صدا و سیما می خواد تا شب چیکار کنه با این فیلم نماز جمعه، مخصوصا اون تیکه " ننگ ما ننگ ما، صدا و سیمای ما"!

نوشته شده توسط فلانی در 16:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

دوست...

به گمانم هر چیزی که از یه دوست می خوام رو تو رابطه ی دوستی ام با سحر دارم. یه عالمه حرف مشترک که انگار هیچ وقت تمومی ندارن. اینکه خودِ خودم هستم و تصور می کنم اون هم خودِ خودش-ه. اینکه به گمانم با خودش و من به شدت روراست-ه و صادق. با وجود اینکه فکر می کنم بیشتر از هر کسی به هم نزدیکیم ولی هیچ وقت در کنارش احساس نکردم لازمه حواسم به خلوتم باشه که آسیب نبینه، کاری که تو تعامل با اکثر آدمها خیلی باید حواسم بهش باشه بس که عمدی یا سهوی خلوت آدم رو محترم نمی شمرن. اینکه می شینیم به حرف زدن و بعدش کلی افکار و ایده هام واضح تر میشن... صیقل می خورن انگار. اینکه با کلی وجه اشتراک، اونقدر تفاوت داریم که حوصله مون از هم سر نمی ره. اینکه می بینم تو رابطه باهاش تاثیر می گیرم و شاید تاثیر میذارم ولی انتخاب خودمه نه الزامِ رابطه و به شدت از اون تغییر یا تحت تاثیر بودنم راضی ام. اینکه تو رابطه باهاش هیچ وقت کاری نبوده که احساس کنم اینو فقط به خاطر دوستی یا به خاطر اون انجام میدم، با تقریب خوبی همیشه اصل خودم بودم و اینکه خوشحالتر شدم از انجام اون کار. اینکه هیچ وقت ندیدم توقعی داشته باشه و همه رو اونطور که هستن می پذیره. به ندرت قضاوت می کنه دیگران رو. اینکه هر وقت می خوای هست، هر وقت هم نخوای نیست. اینکه به شدت می فهمه شرایط رو. اینکه بی توقع بهت لطف می کنه، انتظار جواب نداره. اینکه هر وقت یه کار خلافِ مصلحت(!) بخوام انجام بدم(اگه یه مدت قابل توجه از این کارها انجام ندم به شدت بهداشت روحی روانیم می آد پایین!) و هی دست دست کنم و هی پا پس بکشم که عادت داغونیه که دارم با چند جمله همچین بهم انرژی میده که میدوم به سمت اون کار، یکی از اون جمله ها که خیلی موثر-ه اینه که فردا واسه نوه هامون تعریف می کنیم ببینن چه مامان بزرگ باحالی داشتن;) اینکه ترکیب مناسب و دلخواهی از استدلال و نوازش دادن و گرفتن و حمایت و تایید و ایراد گرفتن تو بحث باهاش میشه داشت. نسبت مواضع مشترک و غیرمشترکمون در اکثر مواقع نسبت مناسبی-ه فکر کنم. انکار نمی کنم که بوده زمانهایی که از یه لطفی که به نظر خودش در حقم کرده حوصله ام سر رفته، حتی عصبانی شدم یا یه تعصب الکی، به نظر خودم حداقل، دیدم ازش یا چه می دونم ویژگی داشته که نپسندیدم و ... ولی اون موارد اونقدر نادرند که قشنگ می شه ازشون صرف نظر کرد...

دوسِت دارم سحرم:*


سحر نیستی این قسمت رو نخون! ده نخون دیگه:/

(ببخشید رسمی شد، مکان عمومی بود و رعایت عفت عمومی واجب! منظورم این بود که آی زنیکه عاشقتم:*)

نوشته شده توسط فلانی در 22:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

خانم والده مان هفته پیش تشریف برده بودند ولایت جهت دیدار خانم والده شان و ما شده بودیم خانم خانه! پریشب خبر رسید همسرِ داییِ عزیزتر از جانمان دیار فانی را وداع گفته اند و اینکه به سوی دیار باقی شتافته اند یا نه را به خودتان و اعتقاداتتان وامی گذاریم. ابوی و اخوی امروز صبحِ علی الطلوع بار سفر بستند و برای شرکت در مجلس عزا بسوی ولایت رهسپار شدند و ما ماندیم تنهای تنها. امروز که بگذرد، بیست و سه سالگی مان هم می گذرد. در این هنگامه پرآشوب و با آنچه شد و یحتمل خواهد شد و با این امتحاناتِ پیشِ رو که هر چه هم به تعویق می افتد توفیری نمی کند به حال ما انگار، نه حس و حالی هست و نه وقتی و نه چندان رمقی برای مرورِ این بیست و سه فصلِ خوانده یا ناخوانده، به هر جهت گذرانده و به تصویر کشیدن آنچه در خیال می پرورانیم برای فصول آینده. همان مطالب تکراری، همانهای همیشگی. اینکه سرشاریم از حس سرزندگی و عشق به زندگانی و اینکه دوست می داریم تا خودِ انتهای زندگی، زندگی کنیم. اینکه بیست و سه سالی که گذشت را با تمام اشتباهات ریز و درشتمان عجیب دوست داریم و اینکه برای بیست و سه سالِ بعد عجیب پر از شور و ولع برای اشتباه کردنیم. اینکه این سرگردانی و شناوری به قولِ میرزا پیکوفسکی -که فیلتر شدنِ وبلاگش این روزها غمی است بر سرِ غمهای دگر- گویی دیگر عادت زندگیمان شده و اینکه سخت سرِ خودمان را شلوغ کرده ایم و سخت تر می دانیم خبری نیست و این ره که می رویم به هیچستان است... این سالهای میانی دهه بیستِ زندگی را همیشه دوست داشته و انتظار کشیده ایم. یک ویژگیهای منحصر به فردی دارد که دلپذیرش می کند؛ نه شور و نشاط آدمی رو به زوال گذاشته و نه کودکی هایش چندان دورند؛ طفیلی نیست و استقلالش کمابیش از سوی دیگران به رسمیت شناخته می شود و زندگی آینده اش را خود خشت بر خشت می گذارد و ... اول شخص جمع به کارم نمی آید دیگر! مخلصِ کلام اینکه تنهای تنها، سرشار و رها ایستاده ام در آستانه بزرگسالی...

نوشته شده توسط فلانی در 20:12 |  لینک ثابت   •