تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

یه مدت-ه خیلی تو فکر اینم که بالاخره چه گرایشی رو انتخاب کنم.اون چیزی که مسلم-ه اینه که من فیزیک نظری دوست دارم و به خاطر کارهای تئوری و بنیادی اومدم فیزیک, یعنی در واقع من کارهای fundamental دوست دارم, همون چیزی که دکتر.ش ازش به natural philosophy تعبیر می کنه.بچه که بودم فکر می کردم با این دید فقط و فقط string theory به درد من می خوره ولی همونطور که چند روز پیش داشتم به دکتر.شف می گفتم به مرور یاد گرفتم به جنبه های تجربی فیزیک بیشتر احترام بذارم , ناگفته نمونه که دکتر.شف در جواب من گفتش که این نشونه ی تکامل من در زمینه ی فیزیک-ه و این دقیقا همون سیری-ه که خودش طی کرده و من هم اگه تو این سیر تکاملی جلوتر برم به این نتیجه می رسم که تجربه است که مهمتر-ه و من هم به شوخی گفتم نه دیگه نمی خوام انقدر تو فیزیک به بلوغ برسم! مرز بین ذرات و گرانش برام جالب-ه.کوانتم گراویتی همون چیزی-ه که به خاطرش اومدم فیزیک ولی اوضاع و احوال ابرریسمان از دور به نظرم جالب نمی آد هرچند اینکه فهمیدم یه آدمی مثل واینبرگ در مجموع بهش امیدوار-ه خیلی باعث شعف من شد.از طرفی اینکه همون پویایی که دکتر.شف می گفت نقطه اوجش تو فیزیک انرژیهای بالا در حدود 25-30 سال پیش بوده و به نظرش به این زودیها بر نمی گرده به نظر خیلی ها با شروع به کار LHC تو CERN یه جورهایی دوباره به جمع فیزیکدانهای ذرات بر می گرده.می گن دوره ی خیلی هیجان انگیزی-ه برای هرکسی که تو این زمینه فعالیت می کنه. کیهانشناسی هم برام خیلی هوس انگیز-ه.ولی باید به نظرم توصیه ی یکی مثل موری گلمان رو جدی بگیرم که کافیست نتایج محاسباتت با نتایج آزمایشها جور دربیاد و به قول اون فیزیک به همین هماهنگی مربوط میشه.پس فعالیت تو زمینه ای که داده ی تجربی اون قابل دسترس تر-ه می تونه کم خطرتر باشه(منظورم از خطر اینه که آدم بالکل بی ربط به اونچه که تو طبیعت اتفاق می افته کار تئوری بکنه و هیچ محکی برای کار تئوریکش نداشته باشه جز خودسازگار و منطقی بودنش )نمی دونم.ولی فکر می کنم اون چیزی که مسلم-ه اینه که من باید تو همین حوزه ی انرژیهای بالا تحصیلاتم رو ادامه بدم, انتخاب دقیقتر ومشخصتر رو باید بذارم تا شرایط اونور آب رو هم ببینم.هر چی می گذره بیش از پیش متقاعد میشم که دوره ی diploma ی ICTP بهترین انتخاب برای من بعد از لیسانسم-ه(البته اگه من رو راه بدن!).دیگه حوصله ندارم بیشتر از این بلند بلند فکر کنم.بقیه اش بمونه برای خودم و خودم.

نوشته شده توسط فلانی در 2:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

 

رفتم موهامو از ته زدم!پر موخوره شده بود.فکر نمی کردم مجبور شم انقدرشو کوتاه کنم.چند وقت-ه که هی به مامان میگم بریم آرایشگاه تا این موهای من از این داغونتر نشده, هی نمیشه.فکر کنم اصلا دیگه باید بی خیال مو بلند کردن شم.خداییش خودم هم با موی کوتاه یه جور دیگه حال می کنم.به کی داشتم میگفتم یادم نیست که موهای من تو بیشتر وقتها از متوسط موهای پسرهای دانشکده کوتاهتر-ه.فقط اگه این بدبختی روسری و مقنعه نبود که دیگه موی کوتاه حرف نداشت.یه دوش میگرفتی و یه دستی به موهات میکشیدی و میزدی بیرون ولی برای زیر به قول ماریا این دمکنهایی که سر ما گذاشتن موی بلند این مزیت رو داره که میشه جمعش کرد و وقتی هم میری مهمونی, جایی کشف حجاب می کنی به نظر نمی آد برق سه فاز گرفتتت.اصلا من مگه چند قرن یه بار لباسی می پوشم که موی بلند اقتضا کنه؟مگه اکثر لباسهام پسرونه نیست؟مگه اکثر وقتها تیپ پسرونه نمی زدنم؟مگه عروسی هم که میرم غیر از کت و شلوار چیزی می پوشم؟پس چی دیگه؟بیکاری؟آقا, این موهای تو به درد بلند کردن نمی خوره.تموم شد, رفت.هی با کلی امید و آرزو و دردسر مو بلند کنی و آخر سر مجبور بشی بری از بیخ بزنی؟که چی بشه؟حوصله ام سر رفت دیگه.آرایشگاه که بودیم این زنها رو میدیدم که افتادن به جون خودشون و هی قیافه های متفاوت برای خودشون می سازن.فکر می کنم دیگه کمتر کسی الان دنبال اینه که زیباتر کنه خودش رو, انگار هدفشون صرفا اینه که هر جوری که شده قیافه ای واسه خودشون بسازن که بیشتر جلب توجه می کنه حتی اگه زشت تر شن.همیشه اینو گفتم که فکر می کنم همه ی کارهایی که در طول تاریخ صرفا مخصوص خانمها بوده, همه شون فقط و فقط در راستای یه هدف خاص بوده که من به شدت ازش گریزونم.فکر نمی کنم من از جنسیت خودم فراری باشم ولی اون چیزی که برام مسلم-ه اینه که علت اصلی بدبختی زنها تو طول تاریخ هم همین جور چیزهاست.

 

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 16:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت                            خود سوی ما ندید و حیا را بهانه ساخت

 

دستی به دوش غیر نهاد از ره کرم                                       ما را چو دید لغزش پا را بهانه ساخت

 

آمد برون خانه چو آوای ما شنید                                          بخشیدن نواله ی گدا را بهانه ساخت

 

رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش                                   دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت

 

زاهد نداشت تاب جمال پری رخان                                       کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت

 

 

 

 

غزل خیلی قشنگی-ه!مال یه شاعر سبک هندی-ه به اسم فکر کنم غفیر لاهوری.تو برنامه ی چکاوک (با اجرای آقای الهامی دبیر ادبیات پیشدانشگاهیمون )شنیدمش.

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 1:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

آه ای زندگی

                            

                                 و این منم که با همه ی پوچی

 

                                                                                               از تو لبریزم
نوشته شده توسط فلانی در 1:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله ی زنجیرها بر دست من

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره بر این امید بست

وان طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

 در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن شب نیز دریاییست ژرف

ای دریغا شبروان کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش فانوس ما میدهد هر چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی اینگونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست!

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش

خوشترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم بوسیدمش

 

 

این شعر بی نظیر رو باید با صدای خود هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)تو کاست اول "تا صبح شب یلدا " شنید.چه صدایی !چه موسیقی! چه شعری!و چه حس و حالی!

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 1:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

بازم یه sms دیگه.همین دیشب.از این مسخره بازیها که این ستاره رو برا بهترین دوستات-حتی خود من-بفرست.اگه سه تاش برگشت امشب یکی از آرزوهات بر آورده میشه!آخرش هم happy valentine! .این به خودی خود چیز عجیبی نیست, هر کسی تو این روزها اقلا صد تا دویست تا از این sms ها میگیره,اونم از طرف هر کسی.چون این valentine هم مثل همه ی چیزهای دیگه فرهنگش رو گذاشته اون ور مرز و خودش پرت شده این ور مرز تو مملکت ما طبعا من تعجب نمی کنم اگه پرستو و نوشین و ...هم مثل پارسال به من valentine رو تبریک بگن و اون یارویی که مثلا ...فقط وایسه از دور و لبخند زنان زل بزنه به من و هی حال منو به هم بزنه و سعی کنه یه کاری کنه که من از تو نگاهش happy valentine یا I love you رو بکشم بیرون!منم مثل همیشه کوچه علی چپ رو بهترین مفر بیابم! ولی این یه دونه فرق میکنه.با یکی صمیمی صمیمی باشی, از جیک و پوک زندگیش خبر داشته باشی, ,هرچند همیشه هم ته دلت به بچگیش,به جوگیریش,به خنگیش,به دید محدودش و به خیلی چیزهای دیگه اش می خندی ولی مثل یه برادر دوسش داشته باشی و مطمئن باشی دوست داره , اگه هر روز نه,یه روز در میون, اگه نه حداقل هفته ای یه بار ببینیش  ,حتی,یه روز تعطیل هم به حال خودتون راحتتون نذاره ولی یهو  نه ماه هیچ خبری ازش نشه, رابطه ی خونوادگی که داشتین قطع شه, تو جمعهای خونوادگی مادرش هر وقت می بینتت به طرز بچگانه ای روشو برگرودنه و اخم و تخم کنه, ولی تو همه ی این مدت نه اونها و نه ما به روی خودمون نیاریم که چیزی عوض شده و این سوال من تا حالا بمونه که آخه بابا یکی بگه چی شده؟مام در جریان قرار بگیریم,بد نیست جون شما!بعد یهو بعد نه ماه دو تا جوک بهت sms بزنه که خودت چند سال پیش براش تعریف کردی و این روند ادامه پیدا کنه و یکی دو هفته بعد یه شب با خواهرش بیاد خونه تون, شروع کنه جوکهای sms ایشو خوندن و هی بخونه و هی بخونه تا در نهایت وقاهت تو رو به طور مشخص خطاب قرار بده که فلانی این جوکه رو شنیدی؟(همونی رو که چند سال پیش خودت براش گفتی و هفته پیش خودش برات sms زده!)و توی خنگ هم به جای اینکه برگردی بگی خودتی!یه آره بگی,سرت رو بندازی پایین و بگی مال چند سال پیشه!مامان دقت کرده بود و میگفت همین که اینو گفتی گوشیشو گذاشته کنار.مامان openmind ما هم دیگه شاکی شده بود که یعنی چی بعد یه قرن اومده بین این همه آدم جوک تعریف کردنش رو اینجوری شروع کرده که تو رو صدا بزنه: فلانی!ترکه رفته خواستگاری ,دختره مطابق میلش نبوده گفته ببخشید میریم یه دور میزنیم و میایم...تو هم هی بگی مامان جان جوکه دیگه, بی خیال!ولی خداییش خودت که می دونی با فرکانس دو الی سه هرتز اسم تو رو صدا میزد و تو رو خطاب قرار میداد.چقدر هم حرف زد, مغز سرت رو خورد!ولی تو هی بخواهی بذاری به حساب صمیمیت گذشته و هزار تا بهونه جور کنی که سر خودت رو شیره بمالی.مدام به مامانت هم بگی که نه بابا!اینها رو میفرسته برای کل phonebookش!ولی مگه اون از یه سال قبلش شماره ی تو رو نداشت؟چطور شد همین که از ولایت فرنگ برگشت هوس sms زدن به تو رو کرد؟امروزم دوباره به مامان گفتم نه مامان!اگه می خواست به من چیزی بگه بهم mail میزد, ID  ی منو  که داره, حتما دوباره برا کل لیستش فرستاده.می خوام به این چیزهای خزعبل و چیپ فکر نکنم ولی مگه میشه؟مگه میذارن؟چی شد که اینجوری شد؟روبوسی که باهات کرد جلو خواهرش؟این که سر میز ناهار که یه جایی با هم دعوت بودین و تو روبروی مامانش نشسته بودی دستش رو گذاشته بود روی شونه ات و با چشم غره ی تو هم کوتاه نمی اومد؟اینکه تو خونه ی خودشون آویزونت شده بود که اون گردنبند بدلی-ه رو دور گردنت که یه حلقه اش دراومده بود درست کنه و کله اش رو از تو یقه ات در نمی آورد و تو که از خنگی اون و نگاههای بقیه کفری شده بودی هی میگفتی ولش کن ,باید درش بیارم, اینجوری نمیشه ,کوتاه بیا,  بابا بی خیال! اصلا مهم نیست! و اون هی دوهزاریش نیفته و هیچ رقمه بی خیال نشه! چرا آدمها اینجوری ان؟ چرا اینجوری گند خورد به رابطه ی سالم و صمیمی ما؟ چی تو اون کله اش میگذره؟ تو مغز گندیده ی اون مامان و خواهر عهد دقیانوسش چی می گذره؟ میگن کافر همه را به کیش خود میداند, اینه ها! حالم به هم می خوره از آدمهایی که نمی تونن رابطه ی سالمی فارغ از هرگونه عشق و عاشقی بین یه پسر و دختر تصور کنن. از این تصورات و تفکرات سنتی مزخرف که یه زن رو قبل از اینکه یه آدم ببینه و اصلا به جای اینکه اون رو یه آدم فرض کنه یه موجودی می بینتش که تنها می تونه منتظر بشینه-البته در نهایت حجب و حیا و متانت و وقار و از اینجور چیزها- تا یه مردی پیدا بشه و یه دل نه صد دل عاشقش بشه یا از این زنهایی که فکر می کنن خیلی مدرن تشریف دارن و فقط فلسفه ی وجودیشون اینه که هر جوری که شده و به هر قیمتی یکی رو تور کنن!و از این جامعه که اکثریت آدمهاش بین دو تا تفکر بالا نوسان میکنن...

 

 

خسته شدم!!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 1:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

امروز با مامان رفتیم بازدید سمینار علوم و فنون علامه حلی.پروژه هاشون بد نبود.تو پروژه های فیزیکشون یه پروژه به اسم اثر توپ بود که واقعاً حرف نداشت, گردابشون هم بد نبود.تفنگ پرتقالیشون هم خوب بود.یه لحظه یه قیافه ی آشنا دیدم, بعدش فهمیدم اه این رهام بوده, سرش شلوغ بود, مطمئنم نبودم من رو یادش باشه, راستیتش خودم هم حال و حوصله ی سلام و احوالپرسی نداشتم.بعدش هم رفتم مدرسه ی خودمون, کلی طول کشید تا خانم ر.ز رو پیدا کنم و راجع به پروژه ها حرف زدیم.هنوز استارت هم نزدن.شانس ما رو داشته باش تو رو خدا!این یه ترم که ما چهارشنبهمون خالی شد اونها فوق العاده هاشون افتاده دوشنبه ها.هرچند خب من که اصلا نمی خواستم از همین اول بسم الله برم درس بدم ولی به هر جهت جوک بود.یه خانم دیگه هم دیدم که فارغ التحصیل گروه خودمون بود و کلی از استادهای قدیمی پرسید.امروز هم تقریبا خودم رو قانع کردم که دیگه برم پروژه مو با دکتر.ت شروع کنم.بعد یه مدت حتما ازش می خوام که پدربزرگ خونده ی من بشه!الان هم بدم نمی آد یه شرایطی پیش بیاد که پول دربیارم.دیگه تقریبا ایمان آوردم که خیلی از مشکلات زنهای جامعه ی ما(شاید در مورد جوامع دیگه هم برقرار باشه ولی الان و اینجا ترجیح میدم بر اساس مشاهدات و تجربیات خودم بنویسم)و به تبع اون خونواده های ما عدم استقلال مالی اونهاست.خیلی مهمتر از اون چیزیه که بشه تصورش کرد.می خوام پول در آرم.کاش یه موقعیتی مثل پارسال پیش بیاد.پارسال خنگی کردم وگه نه تا الان حداقل حداقلش یه سه,چهار میلیونی داشتم!خنگ بازی که شاخ و دم نداره!

 

نوشته شده توسط فلانی در 1:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

بیانیه ی انجمن فیزیک ایران پیرامون اخبار مربوط به پیشرفت های علمی اخیر در ایران

 

http://psi.ir/farsi.asp?url=http://psi.ir/html/news/2007/070204_1f.asp

نوشته شده توسط فلانی در 2:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی

اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

اگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم

 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط فلانی در 1:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زآنکه بر این پرده ی تاریک,

این خاموش نزدیک,

آنچه می بینم نمی خواهم

و آنچه می خواهم نمی بینم.

 

شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط فلانی در 2:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

تو بحثی که بعد از سمینار منطق من و سمیه با آقای محسنی پور داشتیم راجع به خیلی چیزها حرف زدیم.محسنی پور وسط حرفاش یه چیز جالبی گفت,می گفتش یکی از دوستاش با مطالعاتی که مخصوصا تو کارهای فوکو داشته میگه که به نظر می آد این همه پیشرفتی که غربیها تو علم داشتن اتفاقا اصلا به خاطر این نبوده که اونها کلیسا رو کنار گذاشتن بلکه به خاطر این بوده که اونها سنت اعتراف کردن و ثبت کردن این اعترافات رو نگه داشتن ,یعنی انگار دانشمند های الان جای کشیش های سابق رو گرفتن و...آخرش هم فکر کنم قیافه ی مردد من رو دید که داد میزد قانع نشدم گفت که البته من خیلی ساده شده شو گفتم.می گفت که ثبت کردن اصلا به طرز عجیب و غریبی تو فرهنگ اونها جا افتاده,باز همین فوکو تو یه کتابخونه ای دنبال اسناد و مدارکی برای کارهاش بوده که یازده جلد کتاب اعتراف از یه آدم ناشناس رو پیدا می کنه,یعنی ژان ژاک روسو و اینها جلوش هیچی ان,طرف تو زندگیش هر کاری کرده اومده تو این کتاب اعترافش کرده,حالا اینکه این فوکو چه اعجوبه ای بوده که اینو پیدا کرده به جای خود,این سوال برا آدم پیش می آد که آخه واقعاً چی باعث میشه این آدم یازده جلد اعتراف تهوع آور بنویسه؟؟؟!!!و یا مثلا  با یکی از دوستاش که تو انگلیس زندگی می کنه که حرف میزده , دوستش براش تعریف کرده که یه مسابقه ی معروف و پربیننده اونجا برگزار میشه که مثلا وسطش یهو از یارو می پرسن آیا ممکنه هر عدد طبیعی بزرگتر از 3 رو بصورت جمع دو عدد اول نوشت؟یعنی خلاصه سوالهای درست حسابی می پرسن, یه خانومه تا مراحل نزدیک آخر بالا می ره ولی موفق نمی شه تا ته بره,بعد از اون مسابقه می آد و یه کتاب می نویسه راجع به کلیه ی تجربیاتش تو اون مسابقه و دلایل شکست و پیروزیش و ...یه کتاب طولانی که لابد چند سال از زندگیش رو به طور جدی صرف نوشتنش کرده,این که یه آدم عادی انقدر براش مهم باشه که تجربیاتش رو ثبت کنه و در اختیار بقیه ی آدمها بذاره واقعاً جالبه.آخرشم گفت میدونین به نظر می آد همه ی اینها یه جو رهایی به هم مربوطن.

 

 و من تو خیالات خودم چقدر ذوق کردم از اینکه این وبلاگ رو به عنوان اعتراف خونه دارم.(البته این اعترافات در حال حاضر هنری برای معترفش به حساب نمی آد چون معترف مذکور خیالش راحت-ه که هیچکی اینها رو نمی خونه)

 

راجع به خیلی چیزهای دیگه هم حرف زدیم.یه جایی من گفتم مثلا همیشه برا من این سوال وجود داشته که اصلا علوم دقیقه کار من شرقی هست یا نه؟محسنی پور هم تایید کرد و گفت آره سوال منم هست.من گفتم مطمئن نیستم که این هم درست باشه که مای شرقی معیار رو بذاریم غربی ها و سعی کنیم به اونجائی برسیم که اونها رسیدن.محسنی پور هم یه حرف خوبی زد(البته همیشه حرفهای خوبی میزنه!)گفتش آخه چاره ی دیگه ای نداریم,اگه این کار رو نکنیم بلعیده میشیم.بعدش هم به نظر می آد دوران مثلا مولانا شدن یا ابن عربی شدن گذشته یعنی خیلی سختتر-ه .یعنی اگه نقطه اوج فرهنگ ما یکی مثل مولاناست حتی برای خود ما تو همین فرهنگ مولانا شدن inaccessible تر-ه تا شلاه (مطمئن نیستم اسمش رو درست نوشته باشم)شدن.چون به نظر می آد دوران اونها گذشته.پس باز به نظر می آد هر کی علم و معرفت و آگاهی و ... می خواد چاره ای جز پذیرفتن روش متداول غربی ها نداره.بعد راجع به تضادهایی که ماها ممکنه تو اون فرهنگ پیدا کنیم کلی حرف زدیم و من می گفتم که در نهایت فکر نمیکنم خیلی فرق کنه یعنی مثل هر انتخاب دیگه ای تو زندگی آدم-ه ; آدم چه بمونه چه بره یه سری چیزها رو به دست می آره و یه سری چیزها رم از دست می ده و در کل باز فکر نمیکنم خیلی برداشت کلیش از زندگی فرق کنه ولی محسنی پور میگفت که فکر می کنه آدمهایی که میرن بیشتر به ارضاء درونی میرسن تا اونهایی که میمونن.

 

 

چیز دیگه از حرفامون یادم افتاد;داشت می گفت که اصلا research  کردن تو ایران یه حالت نمایشی داره,اصلا کسی دنبال خود research  نیست و خلاصه یه عالمه از این حرفها.منم گفتم که آخه روحیه ی علمی باید از لایه های زیری اجتماع و توی زندگی عامه ی مردم جا بیافته, کار فرهنگی و مهمی که باید بشه این نیست که یه سری روشنفکر و اهل علم بشینن دور هم و علم رو احیا کنن,پرسید خب مردم عامی نمی دونن منی که می دونم چرا اون جوری که باید و شاید تلاش نمیکنم, منم گفتم که خب شما هم تو این فرهنگ بار اومدین, شما هم ساخته و پرداخته ی این فرهنگین, تو حافظه ی تاریخی همه ی ما این چیزها هست, به نظرم اومد کاملا قانع شد.در ادامه ی تضادهایی که ممکنه یه شرقی تو یه جامعه ی غربی باهاشون مواجه بشه میگفت یه کتابی خونده از یه آدمی به اسم فکر کنم لاهیری,از منم پرسید کتاباشو خوندم که جواب من منفی بود,کتاب راجع به هندیهایی-ه که به امریکا مهاجرت کردن,جلد اولش راجع به نسل اولشون-ه که یه عالمه مشکل و تضاد دارن و جلد دوم راجع به نسل دومشون-ه  که در واقع پدر و مادرهاشون مهاجرت کردن,اونها اونجا بزرگ شدن,همه ی دوستاشون امریکایین,انگلیسی رو بهتر از هندی حرف میزنن و ...اما هنوز هم مثل امریکاییهای همسن و سالشون نیستن و هرچند کمتر از پدر و مادرهاشون ولی باز یه سری مشکلات رو دارن.می گفت که مطمئنا ما اونجا دچار مشکل میشیم اما اوضاع برای بچه های ما بهتر می شه و همینطور برای نسلهای بعد بهتر و بهتر میشه و به نظر می آد هیچ راه میانبری وجود نداره و ما باید این رو بپذیریم.آخرش هم برگشت گفت از ما که گذشت شما حواستون باشه.دلم ریش ریش شد,جگرم کباب شد,چرا زودتر نرفت؟این چندمین آدمی-ه که من تو این مدت دیدم که برخلاف اکثر آدمهای دور و برش یه زمانی با اعتقاد مونده و نرفته و حالا این حال و روزش-ه.مثل م.ع , ن.ه , ر.گ , ح.ب ,ش.ر , ف.ع .همه شون هم جالب-ه که کاملا تو field خودشون آدمهای تاپی ان!

 

فکر نمیکنم تو زندگیم از نشستن پای حرفهای هیچکس به اندازه ی نشستن پای حرفهای محسنی پور چیز یاد گرفته باشم!بحث کردن باهاشم فوق العاده است!

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 17:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

بعضی وقتها بدجوری از دست بچه بازیهای خیلی از مردهای مثلا جاافتاده ی دور و برم حرصم میگیره.یاد بحثی که چند سال پیش با نیلوفر داشتم می افتم,بحثمون راجع به این بود که کلا مردها خیلی وقتها رفتارهای بسیار بچگانه ای انجام می دن و این از دید زنها یه جور عدم هماهنگی تو رشد شخصیتی اونها به نظر می آد در حالیکه توی عالم خود مردها احتمالا این بچه بازی به حساب نمی آد و لابد خودشون این احساس رو ندارن که این کارها دیگه به سن و سال اونها نمی آد .فکر کنم تو کتاب "دشمن عزیز" جین وبستر بود که خوندم "هر چی بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که مردها پسربچه هایی هستن که فقط سایزشون برای اردنگی خوردن زیادی بزرگ شده".

 

نوشته شده توسط فلانی در 17:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

خب,ما هم دعوت به همکاری شدیم!

خانم رستم زاده گفت کارگاه بعدی بچه ها اردیبهشت-ه,بیاین بهشون کمک کنین.منم با کلی ذوق و شوق گفتم از هفته ی بعد چهارشنبه ها بنده هستم در خدمتتون!دلم برای مدرسه تنگیده!فکر کنم برام خوبه دوباره به اون چیزهای فوق العاده ای که جوونیهام باهاشون حال می کردم بپردازم,مثل همون آزمایشگاه فیزیک مدرسه,همون خانم رستم زاده, همون شور و حال و خولبازیهایی که فقط تو مدرسه بدون تحمل نگاههای عاقل اندر سفیه آدمهای... میشه انجام داد!میرم مدرسه!!!!!!!!!!!!! 

نوشته شده توسط فلانی در 13:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

امروز رفتم سالن بدنسازی.چقدر عضلاتم ضعیف شدن.حسابی دویدم و دمبل زدم و ... .خیلی خوش گذشت.نیم ساعت مونده به آخر سانس استخر از پله های سالن دویدم بالا و هول هولکی مایو پوشیدم و دوش گرفتم و آخیش آآآآآآآآآآآب!بعدش هم دو دقیقه سونای بخار و جکوزی.الان هم بعد اینکه یه دور چاووش 9 رو گوش دادم "ژاله خون شد"رو گذاشتم.چه روز لذت بخشی!تازه سمیه دیروز یه خبر فوق العاده بهم داد.شنبه و دوشنبه ساعت اول محسنی پور تو گروه ریاضی منطق درس میده.من که شنیدم عرش رو سیر کردم.به سمیه گفتم بین همه ی آدمهایی که تو زندگیم دیدم محسنی پور عین تابع دلتای دیراک می مونه!برای من آدم بی نهایت خاص و فوق العاده و تحسین بر انگیز و محترم و دوست داشتنی و ... خیلی چیزهای دیگه ایه که بدون اینکه بخوام اغراق کنم یا فیلم بیام واژه ای براشون پیدا نمی کنم.به سمیه گفتم از شدت حسادت بهت دارم می ترکم!کلی با سمیه یاد مدرسه کردیم.چه روزهایی بود!مثل اینکه کارگاه امسال از سه شنبه شروع میشه.قرار شد با هم بریم.الانمsmsزد که فردا محسنی پور ۱۲:۳۰ تو مدرسه سمینار داره.می خوام اپتیک رو که سر همون ساعت-ه کلاس منطق-ه تو حذف و اضافه حذفش کنم.از استادش دکتر.آ اصلا و ابدا خوشم نمی آد فقط ممکن بود به دردrecommendationبخوره که امروز سر هسته ای کاملا خیالم راحت شد که دکتر.م هوامو داره.می گن دکتر.آ حضور و غیابم براش مهمه که این یه دونه اصلا قابل تحمل نیست.در حال حاضر بد جور کیفورم.انقدر امروز سرحال بودم که وقتی با نسیم راجع به تحریم و احتمال وقوع جنگ و اینکه دیگه احتمالا باید دور آمریکا و کانادا و اروپا رو خط کشید چون دیگه ویزا نمیدن اصلا حالم بد نشد در حالیکه علی الاصول باید میشد.کاش این حال ما مستدام باشه.

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

 

گل در بر و می بر کف و معشوق کنارم                     سلطان جهانم به چنین روز غلامست

.

.

.

نوار همین طور داره می خونه:

...

ژاله بر سنگ افتاد چون شد

ژاله خون شد

خون چه شد خون چه شد

خون جنون شد

ژاله خون کن

خون جنون کن

سلطنت زین جنون واژگون کن

 

...

زندگانی نیست دشمن را به ملک خویش دیدن                     باید از تن جان من یا از وطن دشمن برآید

 

...

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی                                   دست خود ز جان شستم از برای آزادی

...

نوشته شده توسط فلانی در 20:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

...

امروز در مقایسه با نیمه اول سده ی حاضر باید محکمتر دست رد بر سینه "بدیهیات" زد.نیلز بور زمانی در مورد "نظریه ذره های بنیادی" هایزنبرگ گفت :"بی تردید نظریه ایست دیوانه کننده .فقط نمی دانم آنقدر دیوانه کننده هست که حقیقت داشته باشد یا نه." این گفته به خوبی اوضاع و احوال عرصه ی علم را نشان می دهد.

از کتاب "آلبرت اینشتاین"نوشته ی بوریس کوزنتوف و ترجمه ی رضا رضایی.

نوشته شده توسط فلانی در 19:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

وااااااااااااااااااااااای.....

فردا و ترم جدید...

حالم از اینکه دوباره برگردم تو اون گروه لعنتی به هم می خوره

خسته شدم از این جو افتضاح

باید رفت.باید رفت و این آدمهایی رو که ماکزیمم نک دماغشون رو می تونن رصد کنن درحالیکه احساس می کنن علامیه ی دهرند و مشغول سیر آفاق و انفس به حال خودشون گذاشت

وقتی فکر می کنم کوانتم 2 رو دوباره باید سر کلاس خانم دکتر.د بشینم دل و جیگرم به هم می پیچه و اشکم به حال خودم در می آد

مگه من چه گناهی کردم؟

نوشته شده توسط فلانی در 21:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

خب ما هم رضایت دادیم به وبلاگ نویسی.واسه چی؟سوال خوبیه!

مطمئن نیستم برای اینه که می خوام ملت بخونن چون نه به کسی از دوست و آشنا و در و همسایه گفتم نه قصدشو دارم,نه حوصله ی ردیف کردن اسامی وبلاگهایی که می خونمو دارم و نه انگیزه ای برای لینک دادن و لینک گرفتن.ممکنه مدتها بنویسم بدون خواننده!البته در اینجا این سوال پیش می آد که چرا تو دفترچه خاطرات اونم از اونایی که یه قفل کوچولو دارن و میشه کلیدشو یه جایی قایم کرد نمی نویسم؟اینم میتونه سوال خوبی باشه!نمی دونم.تنها چیزی که به نظرم میرسه اینه که من بعد مدتهای مدید درونگرایی(البته من خودم مطمئن نیستم شخصیت من درونگرا یا تودار یا یه چیزی تو این مایه ها به حساب می اومده,اینو با معیارهای اکثر آدمهای دور و برم نوشتم)تو زندگیم کم کم دارم از پیله ی خودم در می آم و درونگرایی برام به عنوان یه ارزش(مثل اکثریت قریب به اتفاق ارزشهام)دیگه تقریبا محلی از اعراب نداره,دیگه لزوما شخصیتهای درونگرا برام  تحسین بر انگیز و خاص نیست واسه همینم فکر میکنم شاید وبلاگ نویسی اینجوری برام یه رویه است برای متعادل کردن روحیاتم.نمی دونم.البته ممکنه اینم به ذهن برسه که می خوام اینجا چیزهایی بنویسم که نخوام آدمهایی که منو تو عالم غیر مجازی میشناسن بدونن,نمیدونم!شاید!ولی هر چقدر هم که سعی می کنم با خودم روراست باشم ببینم این گزینه درسته یا نه,بازم به نظرم بعید می آد.شاید عجیب باشه که من با توجه به اینکه از دید اکثر آدمهای دور و برم آدم  توداری ام ولی بیشتر چیزهای زندگیم رو-ه و همیشه یکی از افتخاراتم این بوده که ظاهر و باطنم یکییه!

خلاصه فقط می خوام بنویسم,همین!اگه یکی هم می خواد بگه چه معنی داره آدم کاری رو بکنه که خودشم نمیدونه دقیقا دلیل و انگیزه اش چیه؟یه جورایی  بهش حق می دم چون مدتهای مدید خودم همین جوری فکر می کردم ولی در عین حال ازش میپرسم دلیل همه ی کارهایی رو که انجام میده میدونه؟اگه بگه نه که هیچ,اگرم بگه آره و منم بخوام صادق باشم  با عرض معذرت ته دلم بهش می خندم!(چقدر من  خوش خیالم!کی قراره بیاد اینجا اینها رو بخونه که حالا بخواد سوال براش مطرح شه)

 

نوشته شده توسط فلانی در 21:50 |  لینک ثابت   •