تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

نفت جون سالروز ملی شدنت مبارک!همیشه ملی بمون!
نوشته شده توسط فلانی در 22:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

پیش می آد زمانهایی که احساس می کنم مغزم در آستانه ی منفجر شدن-ه.جدیدا که خیلی زیاد اتفاق می افته.یاد قدح اندیشه ای که دامبلدور تو هری پاتر داشت می افتم.کاش می شد آدم یه دونه از اون قدح اندیشه ها داشته باشه که هر چند وقت یه بار بخشی از محتویات ذهنش رو خالی کنه تو اون.

 

نوشته شده توسط فلانی در 13:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 

امروز فهمیدم این یعنی چی.البته قبلترهام تا یه حدودهایی فهمیده بودمش ولی امروز تا مغز استخونهام احساسش کردم.

نوشته شده توسط فلانی در 20:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

فکر کنم تو چند پست پیش بود که نوشتم همیشه تو طول زندگیم فکر کردم که همه ی کارهایی که در طول تاریخ صرفا مختص خانمها بوده به نظرم فقط و فقط در راستای یه هدف خاص بوده و باز چون همیشه فکر می کردم که من با تمام وجود از این هدف فراری ام پس باید نهایت تلاشم رو بکنم که تا میشه از این کارها پرهیز کنم.همیشه فکر می کردم بدبختی هایی که نصیب زنها تو اجتماعات بشری باز در طول کل تاریخ شده همه و همه ناشی از این جور کارهایی-ه که زنها خودشون عملا به دست خودشون انجام دادن هر چند در واقع باید درنظر گرفت که این زنها هم ساخته و پرداخته ی همین فرهنگ غلط هستن و نمیشه همین جوری اونها رو برای کارهایی زیر سوال برد که هرچند در ظاهر ارادی و اختیاری به نظر می رسن ولی در اصل اکثریت قریب به اتفاقشون اثرات محیطی هستن که فرد تو اون بار اومده.

همیشه یه جامعه ی ایده آل به نظرم جایی می اومد که تو اون ظاهر و لباس پوشیدن و حتی خیلی از رفتارهای ظاهری زنها و مردها(منظورم اکثر پسرهایی که الان تو خیابونها و این ور و اون ور می بینین نیست ها!) با هم فرقی نداره.یعنی مثلا زنها تو اون جامعه به صورتشون دست نمی زنن یا آرایش نمی کنن یا اشوه نمی آن و اطوار نمی ریزن و ... .فکر می کردم تا این اتفاقات نیافته سعی برای اینکه یه زن قبل از هر چیز یه انسان به حساب بیاد ممکن نیست.

الان یه مدت-ه که دیگه این افکار به نظرم چندان منطقی و معقول نمی آد.یعنی الان باور دارم که یه سری تفاوتهای طبیعی و غریزی که اتفاقا خیلی هم مهم و بنیادی ان وجود دارن که هیچ جوره نمی شه انکارشون کرد یا نادیده شون گرفت.یعنی با در نظر گرفتن اونها باید برای یه جامعه ی برابر کوشید نه با حذف اونها.پس دیگه اون جامعه ی ذهنی هم به خودی خود به نظر جای ایده آل که هیچ حتی جای بهتری از دنیای واقع هم نیست.حتی اگرم بود باز این سوال برام مطرح میشد که اصلا مگه من تو همچین جامعه ای بار اومدم و الانم مگه تو همچین جامعه ای دارم زندگی می کنم که سعی می کنم طبق معیارهای اون جامعه ی ذهنی خودم رفتار کنم؟!فکر می کنم یه جاهایی خیلی سعی کردم از روحیات و رفتارهام المانهای دختروونه و زنونه رو حذف کنم و یه چیزهایی رو بیش از حد تو وجود خودم سرکوب کردم.انقدر که خسته شدم و الان واقعا یه سری رفتارهای دختروونه دلم می خواد.جدا هوس کردم ها!از قلدربازی در آوردن هم خسته شدم!البته هنوزم یه جورایی تو کش و قوسم.به قول سحر شاید لازمه ی سن الان من-ه که بعد از این همه سال انکار یهو احساس کردم که چی؟چرا این همه از انجام کارهایی که دور و بریهام و کلا افراد جامعه ای که توش زندگی می کنم به راحتی می پذیرنش و انجامش هم می دن و اتفاقا در انجامش هم اهتمام تامی دارن گریزونم؟!مثلا می خوام چی رو ثابت کنم؟!

نوشته شده توسط فلانی در 16:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

و من بعد از سالها راجع به یه موضوع بالاخره تونستم با خودم روراست باشم و تصمیم کبرایی بگیرم که خودم رو از این وضع اسفبار نجات بدم.کاش جرئتش رو داشته باشم!کاش ...

 

نوشته شده توسط فلانی در 2:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اسفند 1385

رسول ملاقلی پور هم رفت...

فکر کنم همین دو هفته پیش بود تو یکی از همین پستها ازش چند جمله نقل کردم.

چه فیلمی بود " میم مثل مادر " !!!

دیروز هم تلویزیون " هیوا " رو پخش کرد.

نوشته شده توسط فلانی در 22:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اسفند 1385

امروز عطیه یه جاشمعی خوشگل برام سوغات آورده بود.خیلی خوشگل بود!شکل فیل-ه!!!

تازه قیافه ی فیلش هم کلی معصوم-ه!!!

نوشته شده توسط فلانی در 20:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اسفند 1385

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد                بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

نوشته شده توسط فلانی در 8:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم اسفند 1385

امروز داشتم به مامان می گفتم الان فکر می کنم که خب زندگی ما خیلی کوتاه-ه و خیلی هیجان انگیزتر-ه که آدم تو ارتباطاتش با آدمها به جای اینکه دنبال آدمهایی با وجوه اشتراک بیشتر با خودش بگرده سعی کنه دنبال آدمهایی با وجوه افتراق بیشتری با خودش بگرده.چون اینجوری تو این مدت کوتاه زندگیش می تونه دیدگاههای متفاوتی رو حداقل مزمزه کنه.مشکل اینجاست که زندگی آدمیزاد واقعا کوتاه-ه و به نظر عملی نمی آد که بشه همه ی این دیدگاهها و سبکهای زندگی رو تجربه کرد پس این می تونه یه راه جالب و هیجان انگیز برای داشتن یه زندگی پربارتر-اگه پرباری رو داشتن تجربیات بیشتر تو زندگی تعریف کنیم-باشه.

چقدر این فکر اذیتم می کنه که یه روزی می میرم در حالیکه یه عالمه جا رو تو دنیا ندیدم,یه عالمه فرهنگ آدمهای هم عصر خودم هست که نشناختم,یه عالمه چیز هستن که نمی دونم,یه عالمه کار هست که انجام ندادم و ... .فکر کنم زندگی آدمیزاد یه جورایی با این حسرتهاست -و البته به همراه خیلی چیزهای دیگه -که تبدیل به یه چیز عجیب و غریب و در عین حال زیبا و لذت بخش و پربار و در عین حال رنج آور و پوچ می شه که هیچی شبیهش رو نمی شه پیدا کرد.یه پدیده ای پر ار تضادها و تناقضات.به قول سهراب:

زندگی زیباست ای زیباپسند...

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از آن گذشت

یا به قول فروغ:

و آه ای زندگی

این منم که با همه ی پوچی از تو لبریزم

و آدمیزاد می ماند که این چیز عجیب و غریب چیست که هر لحظه خواسته یا ناخواسته در جریان عظیم آن قرار دارد؟!و این زندگی چه جور عجایباتی است که مدام انجامش می دهد(یعنی زندگی می کند)اما باز نمی داند که چیست؟

و در آخر درمی ماند که:

فلانی!

زندگی شاید همین باشد

نوشته شده توسط فلانی در 0:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

دوباره دلخورم کرد.با عصبانیتش.و من الان عصبانیم از دستش.دیگه گفتن اینکه دوسش ندارم برام کار سختی نیست.حتی اعتراف به اینکه ازش بدم می آد برام کم کم داره آسون میشه.از خودم و احساسات بی رحم و برهنه ام می ترسم.عصبانیت از دست یکی و ترس از خودت.تازه اگه اون یکی کسی باشه که نسبتا زیاد هم میبینیش باعث میشه بهداشت روحی روانیت فرطی بیفته پایین نزدیکهای صفر. 
نوشته شده توسط فلانی در 21:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

امروز دودل بودم که برم جلوی مجلس یا نه.نسیم زنگ زد.گفت مامانش گفته تنها نره.اگه من می رفتم اونم می اومد.خیلی دلم می خواست برم ولی انصافا می ترسیدم.آخرش گفتم نمی آم ولی با تمام وجود معتقدم این کاری که کردم درست نیست.تو رفتار من و اون زن عامی که ۸ مارس با روزهای دیگه هیچ فرقی براش نداره بالاخره باید یه فرقی باشه یا نه؟!
نوشته شده توسط فلانی در 17:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

رفتم سارافون بگیرم.هر مانتو فروشی گشتم نداشتن.میگن اماکن جمع کرده.به قول مامان مثل همیشه دیر یادم افتاد دلم سارافون می خواد.
نوشته شده توسط فلانی در 17:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

بچه ی مردم آل احمد را برای nامین بار خواندم.راست میگه فریدون تنکابنی,انصافا تکان دهنده است!
نوشته شده توسط فلانی در 17:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

دیر زمانیست خویش را گم کرده ام!

در جستجویش تا کجاها رفته ام!

خسته ام از جستجو من خسته ام.

کاش می شد زندگی بی خویش کرد!

کاش می شد این بساط از بیخ کند!

کاش می شد این بنا از نو نهاد!

کاش می شد این نهال از نو نشاند!

کاش می شد زندگی از پیش دید!

کاش می شد خویش را نابود کرد!

و آن زمان بی جستجوی خویشتن

کام خویش از زندگی لبریز کرد!

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 0:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

امروز هم یه سی نفری رو گویا گرفتن دم دادگستری.اون شبی که نسیم بهم زنگ زد که مطمئن شه من ۷ تیر نرفتم(آخه ظهرش مصمم بودم که برم ولی نمی دونم چی شد که یهو دیدم حال و حوصله اش رو ندارم) داشتم فصل " اولین شب زندان " کتاب ۵۳ نفر بزرگ علوی رو می خوندم.اولین باری بود که جدا ترسیدم.همه اش فکر می کردم اگه می رفتم چی؟از خودخواهی خودم هم ترسیدم!چند تا اتوبوس آدم گرفتن!تو هم مثل اونها!امروز هم سخنرانی که راجع به طرح تبعیض جنسیتی که قرار-ه تو سهمیه ی ورود به دانشگاه دخترها و پسرها اعمال شه و قرار بود تو دانشکده مدیریت برگزار شه کنسل شد.آخه سخنرانش صبح دستگیر شده بود!
نوشته شده توسط فلانی در 20:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

مامان میگه دور توررنتو رو خط بکش!البته نه اینجوری!تو این مایه ها که هرچند من نمی تونم تو این مسئله بهت بگم چی کار کن چی کار نکن ولی خواهش می کنم ازت اگه میشه به یه جای دیگه فکر کن.  تازگیها روش حساب اساسی باز کرده بودم.حیف شد!ولی اگه اوضاع اونجوری بشه که مامان می گفت خودم هم ترجیح میدم بی خیال اونجا شم.
نوشته شده توسط فلانی در 20:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اسفند 1385

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ  

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ریشه در اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران

چشم ها و چشمه ها جوشید

روشنایی ها محو در تاریکی دلتنگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران

ای امید جان بیداران

بر پلیدی ها که ما عمریست

بر گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی وقت بود دنبال یه فرصت می گشتم که این دو تا شعر رو اینجا بذارم ولی دیدم نه!اگه وقتی بارون می باره تایپشون کنم کیفش بیشتر-ه.اولی قسمت اول یه شعر طولانی و بی نظیر از حمید مصدق-ه که تو ادامه اش می گه:"تو اگر برخیزی, من اگر برخیزم ,همه بر می خیزند, من اگر بنشینم, تو اگر بنشینی, چه کسی برخیزد؟" دومیش هم نمیدونم شعر کیه.یه روز که با سحر تو حیاط گروه قدم می زدیم بارون نم نم شروع به باریدن کرد و اینجانب اولی رو برا اونجانب خوندم و اونجانب دومی رو برا اینجانب.بعدا هم ته کتاب "قصه آشنا" ی احمد محمود که بهم هدیه ش داد اونو نوشته بود.

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 0:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اسفند 1385

 

دانشمند طبیعت را به خاطر فایده اش مطالعه نمی کند: آن را برای این مطالعه می کند که از آن لذت می برد, و از طبیعت لذت می برد زیرا که زیباست.اگر طبیعت زیبا نبود ارزش شناختن نداشت, و اگر طبیعت ارزش شناختن نداشت, زندگی هم ارزش زیستن نداشت.البته, من در اینجا از آن گونه از زیبایی که حواس را متاثر می کند, یعنی از زیبایی اوصاف و ظواهر سخن نمی گویم;نه آنکه این گونه زیبایی را دست کم بگیرم, چنین چیزی نیست; اما این زیبایی ربطی به علوم ندارد; منظورم زیبایی ژرفتری  است که از نظم هماهنگ اجزا به وجود می آید, و هوش ناب قادر به درک آن است.

 

                                                                                     هانری پوانکاره                                                                                                                                 

نوشته شده توسط فلانی در 23:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

می خوام بنویسم ولی هر چی سعی می کنم با وجود اینکه یه عالمه حرف واسه گفتن دارم ولی نوشتنم نمی آد
نوشته شده توسط فلانی در 23:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب وندر آب ببیند سنگ

دوستان و دشمنانم را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری

 

م.امید

نوشته شده توسط فلانی در 23:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

 

امروز رفتم پیش دکتر.م ببینم کتاب نظریه گروه joshi رو داره که از روش کپی بگیرم یا نه؟بعد از سلام و احوالپرسی:

-ببخشید آقای دکتر شما کتاب joshi , group theoryش رو دارین؟ امانت میدین من کپی بگیرم؟

(سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و پا شد رفت در قفسه ی کتابخونه اش رو باز کرد و کتاب اوریجینال رو اول برداشت)

-برا چی می خوای؟می خوای کپی بگیری؟

-بله اگه اشکالی نداشته باشه!

(کتاب اصلی رو گذاشت و یه نسخه کپی شده اش رو برداشت و داد دستم)

-ممنون, کپی که گرفتم پسش می آرم خدمتتون

-اصلا اگه به دردت می خوره ورش دار

-نه!خیلی ممنون.می آرمش خدمتتون

-جدی گفتم

-لطف دارین ممنون ولی من...

-اصلا می خوای برات روشم بنویسم

(قلبم داشت از حلقومم می پرید بیرون!)

-خب اینجوری فرق می کنه

-آره, بدش

-آقای دکتر من می خواستم کپیش کنم ولی حالا که میگین می نویسید خب دیگه فرق می کنه

-من می دونم تو یه روزی فیزیکدان بزرگی میشی, اینو برات می نویسم که وقتی فیزیکدان بزرگی شدی اون موقع اگه چشمت به این افتاد یادت بیافته که اه!یکی یه روزی به من گفت فیزیکدان بزرگی میشم

(نمی دونم چرا پس نیافتادم)

-مرسییییییییییی!لطف دارین شما!

(کتاب رو که نوشت داد دستم گفتم:)

-من یادم میمونه که یه نفر فیزیک رو چقدر خوب به من یاد داد!

-خواهش می کنم.

-خیلی لطف کردین!

-زنده باشی!

-با اجازه تون!

 

(به قول سمانه همین جوری دل و قلوه می دادیم)

 

 

با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما

ح ر.م       1385

 

 

 

 

 

دوسش دارم نه برای اینکه این کتابی که بهم داد, می تونستم کپی بگیرم, به خاطر اینکه انقدر خوب-ه.خداییش کیفورم بد!کارش برام خیلی بزرگ بود, حرفهاش که دیگه هیچی!

 

 

دوست دارم دکتر.م

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 18:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

دیشب یهو احساس کردم دلم می خواد یه چیزی راجع به مادر بنویسم.فکر کنم رسول ملاقلی پور بود که تو مصاحبه ای که بعد از فیلم " میم مثل مادر "  ازش خوندم گفته بود:مادر انگار یه جور خداست.انگار کارش یه جور خلقت-ه!

یه زمانی بعد از مدتها فکر کردن به این نتیجه رسیدم که مادر بودن به خودی خود چیز قابل تقدیری نیست چون یه حس غریزی-ه که تو حیوونها هم هست.اون چیزی که به نظرم شاید برتر و بالاتر از همه ی کارهایی-ه که یه انسان می تونه تو کل زندگیش انجام بده اینه که یه انسان دیگه رو درست تربیت کنه, پرورشش بده.چه کار عظیمی!یه انسان رو درست تربیت کردن!شوخی نیست!یه انسان!یادمه یه روز تو اتوبوس نشسته بودم که یه چند تا خانوم تو ایستگاه ماقبل آخر سوار شدن, یکیشون که یه بچه کوچولو بغلش بود نشست کنار من.با اون چند نفر دیگه گرم حرف زدن بود و اصلا حواسش به اون بچه ی بیچاره نبود.اتوبوس که راه افتاد بچه پرت شد جلو و دهنش چون باز بود دندونها و لثه اش به شدت خورد به صندلی جلویی.من تا اومدم تکون بخورم کار از کار گذشته بود.مادرش با صدای جیغ و گریه ی بچه برگشت ببینه چی شده.دید از دهن بچه اش خون می آد!سعی کرد بچه رو آروم کنه.به طرز عجیب و غریبی قربون صدقه اش می رفت!بچه اتوبوس رو روسرش گذشته بود و مادرش هم از اون بدتر مدام با صدای بلند آرزو می کرد درد و بلای بچه اش بخوره تو سر خودش.آدمهای دور و بر واقعا تحت تاثیر رفتار این مادر فداکار!قرار گرفته بودن.همه اش می گفتن بیچاره حاضر-ه صد تای این سر خودش می اومد ولی بچه اش خم به ابرو نمی آورد!همه شون به هم می گفتن ببین چه جوری قربون صدقه ی بچه اش میره!و من همین جوری اون وسط داشتم حرص می خوردم که بابا!حواست رو جمع کن که بچه ات رو دستی دستی ناقص نکنی نه اینکه انقدر گرم صحبت شی که یه بلایی سرش بیاد و بعد تو داد و هوار راه بندازی که کاش این بلا سر من می اومد و ... که عالم و آدم ببینن تو چه مادر نمونه ای هستی. جالب اینجا بود که این مادر نازنین قصه ی ما وقتی دید نمی تونه بچه اش رو ساکت کنه دگمه های مانتوش رو وا کرد و به زور سعی داشت به بچه اش شیر بده بلکه سرگرم شیر خوردن شه و دیگه گریه نکنه!و من باز مونده بودم که مگه این مفلوک گرسنه است؟!و این در حالی بود که همه تو اتوبوس به این مادر بزرگوار آفرین می گفتن که چه جوری حاضر-ه عصاره ی وجودیش رو به بچه اش بده.خلاصه این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم بعد از اون جربان و چند تا جریان مشابه دیگه کلی فکر کردم و دیدم اون چیزی که کلا در مورد مادر بودن برای من قابل تقدیر و ستایش-ه این-ه که یه مادر تو هر شرایطی بر مبنای عقل و منطق ببینه چی برای  بچه اش لازم-ه یا بهتر-ه و اون رو انجام بده نه اینکه همین جوری الکی قربون صدقه ی بچه اش بره.یعنی مادر خوبه اونی نیست که فقط به بچه اش لبخند میزنه بلکه اونیه که خیلی وقتها که لازم میشه اخم هم می کنه و سختگیری هم می کنه که یه انسان درست بار بیاره.خیلی کار سخت و ظریفی-ه.یه انسان رو قرار-ه بسازه!

وقتی فکر می کنم مامان برای تربیت ما چقدر از خودش مایه گذاشته جدا می مونم.همه چی حساب شده و بجا.همه چی در نهایت اصولی بودن و در عین حال دشوارتر بودن برای خودش.چقدر همه جوره حواسش بوده.چه حوصله ای!خوشا به طاقتش!

فکر می کنم تو زندگیم یکی از چیزهایی که خیلی بهش بالیدم این بوده که مامان قبل از اینکه مادرم باشه دوستم-ه و اگه بخوام درست تر بگم در واقع بهترین دوستم-ه!

نوشته شده توسط فلانی در 18:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اسفند 1385

سیمین addmition گرفت بالاخره.خیلی براش خوشحالم.از ته دل آرزو می کنم ویزاش هم درست شه.انصافا دختر دوست داشتنی-ه.از اون آدمهاست که دورنماش هیچ ربطی به اون چیزی که از نزدیک از شخصیتش دستگیرت میشه نداره.موفق باشی سیمین جونم
نوشته شده توسط فلانی در 2:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اسفند 1385

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا زنم؟

 

قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط فلانی در 2:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

 

دوست دارم فردا سر کلاس کوانتم گند بزنم به هیکل دکتر.د.خیلی دوست دارم این درس رو حذف اضطراری کنم یا شاید حذف پزشکی.هرچند آخر کله شقی-ه ولی فکر کنم با این کار خیلی بیشتر حال کنم تا با یه بیست کوانتم 2.بدبختی اینه که همه ی بچه ها میگن تو دیگه این کار رو نکن.تو که می تونی خودت بخونی و با نمره اول هم پاس کنی این کار رو نکن.تازه این مسئله که اگه این ترمم با همه ی این درسها تموم بشه 24 واحدم می مونه برا یه سال خیلی تحریک کننده است.خدا را چه دیدی ؟اوضاع مملکت اگه ریخت به هم حداقلش اینه که مطمئنم اندازه ی یه ترم درسم می مونه(البته اگه این ترم معدلم بالای 17 بشه)ولی من نمره ی اول کوانتم نمی خوام.رابطه ی خوب با استادها رم دیگه نمی خوام.الان فقط گند زدن به هیکل دکتر.د می تونه من رو راضی کنه.اینکه بهش بگم زنیکه تو که نمیدونی چرا تابع موج فرمیون ها پادمتقارن-ه یا تو که فرق تصویر شرودینگر و هایزنبرگ رو نمی دونی آخه چه جوری به خودت اجازه میدی با سرنوشت بچه های مردم بازی کنی؟!آخ که من چقدر جنجالی ام؟!آخ که من چقدر تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شم یکی رو از رو نبرم؟!آخ که من چقدر کله خرم؟!

 

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 22:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

خوشست خلوت گر یار یار من باشد                           نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم                          که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال                                رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد...

 

 

اگه این رو با صدای استاد نشنیدی نصف عمرت(حتی بیشترش)بر باد فناست.باور نمی کنی؟برو گوش بده بعد بیا!

نوشته شده توسط فلانی در 22:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

به اینکه یه آدم با یه لحن خاص ازم بپرسه کی درسم رو تموم می کنم آلرژی دارم.اصلا کهیر می زنم انگاراول دفعه که یادمه ح.د ازم پرسید کی درست رو تموم می کنی؟بابا زود تمومش کن مامان و بابات رو گرفتار کنی زودتر, یه کاری دستشون بدی.منم که مثل همیشه نمی خواستم تابلو شه که دارم از خجالت آب میشم سعی کردم با یه حالت کاملا عادی حرف بزنم و پرروییم رو ثابت کنم گفتم نه بابا آقا ح. مامان و بابا به اندازه ی کافی گرفتاری دارن.از اون موقع به بعد بارها این اتفاق افتاده و امشب دیگه نوبرش بود.عموم زنگ زده میگه اه فلانی جان تویی؟درست مونده؟کی درست تموم میشه خانوم؟ان شا الله زودتر تموم کنی درستو.مامانت اومد؟چشمتون روشن.بابات هست؟

 

نوشته شده توسط فلانی در 22:14 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اسفند 1385

گلاب به روتون مسموم شدم!داغ اون 25 هزار تومنی که واسه شرکت تو اون workshop گرفتن ازمون هنوز رو دلمون بود که دیدیم با اون پذیرایی عالیشون مسموممون هم کردن!رو به موتم!سرماخوردگی و مسمومیت باهم!

راستی امروز مامان می آد.

نوشته شده توسط فلانی در 13:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اسفند 1385

چند سال پیش هر روز که مدرسه می رفتم از بلوار کشاورز رد می شدم.اول بلوار ایستگاه تاکسی های آزادی-ه.راننده ها بلند بلند داد می زنن آزادی...آزادی...آزادی...میشد وقت هایی که منم دوست داشتم داد بزنم:آزادی.یه بار که داشتم این رو واسه مامان تعریف می کردم مامان یه جریان جالبی رو برام بازگو کرد.می گفت اوایل انقلاب که کم کم ملت داشتن متوجه می شدن که انقلابشونو مثل اینکه زدن و بردن و خلاصه آزادی و ... کل اون چیزهایی که براش انقلاب کرده بودن انگار داشتن دستی دستی ازشون می گرفتن یه آشنایی تهران بوده و مثل ما می رسه یه جایی که یه راننده تاکسی کنار خیابون داشته فریاد می زده : آزادی و یه دستفروش-ه کنار پیاده رو تو چند قدمی-ه راننده تاکسیه زرشک می فروخته. یعنی در نهایت چیزی که شما اونجا مرتب می شنیدین این بوده:آزادی-زرشک!... آزادی-زرشک!...آزادی-زرشک!...آزادی-زرشک!...آزادی-زرشک!...

دیروز و پریروز که داشتم می رفتم شریف رفتم تو اون ایستگاه تاکسی  وایسادم.یه راننده پرسید: خانوم آزادی؟به نشونه ی تائید فقط سرم رو تکون دادم , مگه جرات داشتم لبهام رو تکون بدم؟!یکی تو وجودم فریاد می زد:زرشک!

 

آزادیزرشک!

 

آزادی – زرشک!

 

آزادیزرشک!

 

آزادیزرشک!

 

آزادیزرشک!

 

آزادیزرشک!

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 9:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

روزگار غریبی است

نازنین!

نوشته شده توسط فلانی در 18:22 |  لینک ثابت   •