شنبه سی و یکم شهریور 1386
اول مهر!!!!!!!!!!!!!!!
بعید می دونم تا حالا اول مهر به این مزخرفی داشتم!
عوضش بعید هم می دونم تا حالا تابستون به این خوبی داشتم!
انصافا خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمعه سی ام شهریور 1386
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
یادم نمی آد هیچ کتابی انقدر من رو تحت تاثیر قرار داده باشه همون طور که یادم نمی آد هیچ کتابی رو تو یه روز دو بار خونده باشم!
راستی اگه "بوف کور" رو نخوندین و قصد دارین بخونین,این پست رو نخونین بهتره!حیف-ه با پیش زمینه ی ذهنی برین سراغش.
همیشه خوابهام به نظرم عجیب و غریب,در هم بر هم و قر و قاطی رسیدن.همون آدمهایی که تو عالم بیداری دیدم یا همون افکاری که تو بیداری تو ذهنم وول می خوردن یا همون جاهایی که با چشمهای باز دیدمنشون,همونها,همونها رو تو خواب می بینم,با این تفاوت که موقعیت زمانی ومکانیشون تغییر می کنه یا ارتباط بین واقعه ها دستخوش تغییر و تحول اساسی میشه انقدر که دیگه اصلا منطقی به نظر نمی آن,البته با منطق عالم خواب جور در می آن ها!ولی وقتی بیدار میشم و بهشون فکر می کنم خیلی وقتها از فرط تعجب خنده ام میگیره.مثلا با دوستهای الانم تو حیاط مدرسه ی ابتداییم که تو سنندج-ه نشستیم و داریم میگیم و میخندیم,یهو می بینم تو یکی از جاهایی که تو هنددیده بودم با یکی از دبیرهای دبیرستانم دارم حرف می زنم,لحظه ی بعدش با چند تا از فامیلهای دور نشستیم تو آمفی تئاتر دانشکده و و شجریان هم رو سن داره می خونه!بعدش تو خونه ی خاله-م هستم و اهل و عیال اون دبیری رو می بینم که تو هند دیده بودم!البته داشتم خوابهایی رو هم که چهره ی آدمها توشون باچهره ی واقعیشون تفاوت داشته یا تو جاهایی بودم که هیچ وقت تو بیداری ندیدم و ...
در جستجوی پیامهایی از ناخودآگاه! خیلی وقت-ه به خوابهام فکر می کنم و سعی می کنم تجزیه تحلیلشون کنم.مثلا سعی می کنم ریشه یابی کنم ببینم اون چیزی که تو خواب دیدم ربطی به اون اتفاقاتی که روز یا روزهای قبل برام افتاده داره یا اینکه شخص یا شئی که تو خواب دیدم لحظه ی اول چی رو به ذهنم متبادر می کنه و خلاصه از این کارها.یه خواب جالب که چند وقت پیشا دیدم این بود که بعد از یه مدت تو خواب دیدم که بیدار شدم و نشستم اون چیزهایی رو که قبلش دیده بودم تحلیل می کردم!البته عجیب نیست.انقدر تو بیداری این کار رو انجام دادم که به خوابم هم راه پیدا کرده بود.
بعد از خوندن "بوف کور" کلی فکر کردم تا شاید بتونم ارتباط بین اون چیزهایی رو که خونده بودم پیدا کنم!خیلی چیزها به نظرم رسید ولی یکیشون خیلی به نظرم محتملتر می آد.یعنی اگه بشه فرض کرد که اون چیزهایی که گوینده ی داستان تو اوایل کتاب میگه چیزهایی باشن که تو عالم بیداری دیده و بعدش اون جوری که خودش میگه "هر چه تریاک برایم مانده بود,کشیدم...در یک حالت نیمه خواب و نیمه اغما فرو رفتم...کم کم حالت خمودگی و کرختی به من دست داد...بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده,فراموش شده ی زمان بچگی خودم را می دیدم;نه تنها می دیدم بلکه در این گیر و دارها شرکت داشتم و آنها را احساس می کردم...یک لحظه فراموشی محض را طی کردم,وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اتاق کوچکی دیدم...در دنیای جدید که بیدار شده بودم,محیط و وضع آن جا کاملا به من آشنا و نزدیک بود,به طوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم,مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود;یک دنیای دیگر,ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می آمد در محیط اصلی خودم برگشته ام;در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر و طبیعی تر متولد شده بودم." بله بعدش همون جوری که خودش یه جای دیگه اشاره می کنه به یه خواب بافوری میره و اون چیزهایی رو که تو این خواب می بینه بعدا تعریف می کنه,یعنی همون مطالبی که از اینجا به بعد کتاب رو شامل میشه.برای گوینده همون طور که همون اول اول میگه این سوال مطرح-ه که "آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبیعی-این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند-کسی پی خواهد برد؟" و در ادامه میگه "من سعی خواهم کرد آن چه را یادم هست,آن چه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم,شاید بتوانم راجع به آن,یک قضاوت کلی بکنم;نه,فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم,چون می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم"
حالا حدسیات بنده از اینجا به بعد دیگه خیلی عجیب و غریب میشه.واقعیت اینه که خودم هم اصلا مطمئن نیستم.صرفا یه چیزهایی به ذهنم رسید که دوست داشتم بنویسمشون.البته همون طور که گفتم به نظرم این یکی از حدسیات دیگه-م محتملتره.
اون زنی که اول می بیندش مادرش نیست؟!وقتی اون زن رو تخت خوابیده از اون شراب موروثی بهش می خورونه و اون رو بدون اینکه بفهمه می کشه!خودش میگه بعد از اینکه شراب رو به اون می خورونه میبینه "این چشمهای بسته شده...کمی آرام گرفت"بعدا تو خواب میبینه که مادرش تو اون شراب موروثی زهر مار ناگ ریخته.همون زهری که پدرش یا عموش رو کشته!دلیل دیگه ای واسه اینکه مادرش با زهر میمیره اینه که یه جای دیگه اشاره می کنه که "دهنش گس و تلخ مزه,طعم ته خیار را می داد".یه جایی هم راجع به اون زن میگه "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود-و یا اصلا زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود,زندگی دیگری نمی توانستم داشته باشم" و تو خواب راجع به مادرش میگه "دایه ام گفت وقت خداحافظی,مادرم یک بغلی شراب ارغوانی که در آن زهر دندان ناگ مار هندی حل شده بود,برای من به دست عمه ام می سپارد.یگ بوگام داسی(منظورش مادرش-ه)چه چیز بهتری می تواند به رسم یادگار برای بچه اش بگذارد؟شراب ارغوانی اکسیر مرگ که آسودگی همیشگی می بخشد;شاید او هم زندگی خودش را مثل خوشه ی انگور فشرده و شرابش را به من بخشیده بود;از همان زهری که پدرم را کشت.حالا می فهمم چه سوغات گرانبهایی داده است".اون زن رو که یه بار میبینه بعدش آرزوی پیدا کردن اون و اینکه اون رو به دست بیاره رو داره غافل از اینکه اگه مادرش باشه؟!تو خواب میبینه که زن داره,زنش هم دخترعمهش-ه که همه مردهای دیگه رو به این ترجیح میده و باز در تب و تاب-ه بدست آوردن زنش-ه!نکته ی جالب دیگه اینه که خودش تو خواب میگه "از وقتی که خودم را شناختم,عمه ام را به جای مادر خودم گرفتم و دوست داشتم.به قدری او را دوست داشتم که دخترش همین خواهر شیری خودم را بعدها چون شبیه او بود به زنی گرفتم."و ویژگی های ظاهری زنش در خواب شبیه همون زنی-ه(مادرش) که تو عالم بیداری دیده!در ضمن تو خواب هم لبهای زنش و برادرزنش تلخ مزه ان مثل ته خیار.تو بیداری وقتی اون زن(مادرش)رو تخت دراز کشیده بوده بالای سرش دو تا شمع روشن می کنه و تو خواب هم بالای سر عمه اش وقتی داشته می مرده دو تا شمع کافوری روشن بوده!تو بیداری سر اون زن رو با چاقو از تنش جدا می کنه و تو خواب,خواب میبینه که به هر آدمی که نزدیک میشه سر اون آدم از تنش جدا میشه!اولین باری که تو عالم بیداری اون زن رو میبینه به نظرش می آد فقط یه دختر توی یه بتکده ی هند می تونه انقدر زیبا باشه و تو خواب مادرش با همین شکل و قیافه رقاص یه معبد هند بوده!اسبهایی که تو عالم بیداری دیده تو خوابش هر روز برای مرد قصاب دو لاشه ی گوسفند می آرن!یا تو بیداری میبینه پیرمرد کوزه ای رو که از زیر زمین پیدا می کنه لای یه دستمال چرکی میپیچه و تو خواب تو بساط پیرمرد خنزرپنزری یه کوزه که روش یه دستمال چرکی کشیده شده می بینه.تو بیداری به روشی کاملا قصابانه اجزای بدن اون زن(مادرش!) رو که رو تختش مرده با چاقو از هم جدا می کنه که توی چمدون بذاره و بره یه جا دفنش کنه بدون اینکه کسی ببیندش و تو خواب حرکات گزلیک تو دست مرد قصاب و بریدن گوشت گوسفندها اونو تحریک می کنه و میره سراغ زنش و اونو با گزلیک میکشه!
البته هنوز یه عالمه سوال بی جواب مونده مثلا اینکه گوینده ی داستان قبل از همه ی این اتفاقات همیشه اون تصویر ,یعنی پیرمرد زیر درخت سرو و دختری که یه شاخه گل نیلوفر رو به اون تقدیم می کنه,رو روی قلمدونها نقش میزده!
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
ـ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
سه شنبه بیستم شهریور 1386
سه شنبه بیستم شهریور 1386
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
ای الهه ی ناز...
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
اگر عمر دوباره داشتم
|
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايي در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراي تاليفات زيادي است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد : |
" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مي كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم. همه چيز را آسان مي گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مي شدم. فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي گرفتم . اهميت كمتري به بهداشت مي دادم. به مسافرت بيشتر مي رفتم. از كوههاي بيشتري بالا مي رفتم و در رودخانه هاي بيشتري شنا مي كردم. بستني بيشتر مي خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعي بيشتري مي داشتم و مشكلات واهي كمتري. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشي داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشي بيشتر مي داشتم. من هرگز جايي بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مي كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي دادم . از مدرسه بيشتر جيم مي شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم هايم پرتاب مي كردم . سگ هاي بيشتري به خانه مي آوردم. ديرتر به رختخواب مي رفتم و مي خوابيدم. بيشتر عاشق مي شدم. به ماهيگيري بيشتر مي رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مي شدم. به سيرك بيشتر مي رفتم .
در روزگاري كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسي وخامت اوضاع مي كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مي پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي گويد : "شادي از خرد عاقل تر است ".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مي چيدم "
دوشنبه پنجم شهریور 1386
نمی خوام حتی بهش فکر کنم...
نه!لابد دارم اشتباه می کنم...
آخه مگه غیر از اینم میشه توجیه دیگه ای براش پیدا کرد؟!
ترجیح میدم فکر کنم دارم اشتباه می کنم
هرچند تجربه ثابت کرده که اشتباه اینه که ترجیح بدم اینجوری فکر کنم
ترجیح میدم بشه که اصلا بهش فکر نکنم
.
.
.
دیشب یه sms دیگه داشتم ازش!
.
.
.
فکر کردم تموم شده است ولی انگار...
مثل همیشه اشتباه کردم!
