تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

توی اتوبوس نشسته ام.نوشتنم گل کرده است , بدجور ! روی آن صندلی هایی نشسته ام که روبرویشان دو تا صندلی دیگر هست . تازه من روی اینوریهایشان نشسته ام , همانهایی که همیشه پرهیز می کنم از نشستن روی آنها چون سرگیجه می گیرم , ولی در حال حاضر برای فرار از له شدن در این ازدحام و به خاطر استراحت دادن به این پاهای بدبخت که از صبح هی مدام خون جمع شده در آنها , نشسته ام هیچ , می نویسم نیز ! فکرم همه جا هست و عملا هیچ جا هم نیست . چه پادردی ! آخرش واریس می گیرم ! امسال به لطف و کرم جناب بستانی امتحان ارشد خواهم داد ! و دیگر لازم نیست به تعداد تارهای موهای سرم برای همه ی آدمهایی که من را می شناسند و یا نمی شناسند توضیح دهم که سال گذشته چه شد و چه کردم و چرا دیر شد و ... وای که من چقدر از ابروی تاتویی بدم می آید ! در جستجوی یک جفت ابروی غیر تاتویی صورت خانمهای دور و برم را جستجو می کنم . کمتر از یک ماه به امتحان تافلم مانده و من هم که انگار نه انگار . عمه ی همسایه مان تافل دارد انگار ! یک سر دارم و هزار سودا ! به هیچ کدام از کارهایم نمی رسم ! همه اش دارم می دوم دنبال زندگیم که بلکه گیرش بیاورم و یک سر و سامانی به اوضاح و احوالش بدهم و او هم دم به تله می دهد مگر ؟! کاش میشد کف اتوبوس دراز بکشم و پاهایم را روی صندلی ها بگذارم تا شاید کمی از این خونی که در کف پاهایم تجمع کرده سرازیر شود درون کله ام ! یاد عطیه می افتم که هر وقت به شدت کار سرش ریخته گل از گلش می شکفد انگار ! بعضی خستگی ها هم لذت بخش است به قول روجیار . یک حس سرشاری خاصی به آدم دست می دهد ! این حل تمرین هم که قوز بالا قوز شده .پایم زیر پای خانمی بیهوده تقلا می کند , چشمهایم هم در جستجوی زیبایی که ابروهای تاتویی اش برای صورتش به ارمغان آورده اند , لابد ! چقدر کار ریخته ام سر خودم ! دارم له می شوم . با این وجود همین وضع را ترجیح می دهم ! حس خوبیست در مجموع ! ایستگاه آخر است انگار ! دفترم را به زور جا می دهم در کیفم .

نوشته شده توسط فلانی در 21:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم آبان 1386

فکر کنم سارتر-ه که میگه آدمیزاد تو یه مقطعی از زندگیش باید هر چی تا اون موقع خورده یا به خوردش دادن رو بالا بیاره و شروع کنه دونه دونه ی اونها رو دوباره نگاه کنه و بررسیشون کنه و از بین اونها یه سریشون رو انتخاب کنه و آگاهانه دوباره قورتشون بده . الان که به چند سال اخیر زندگیم نگاه می کنم می بینم همه اش در حال بالا آوردن بودم انگار ! البته بعد از بالا آوردن , مقادیر معتنابهی از زمان زندگیم رو صرف بررسی اون چیزهایی که بالا آوردم کردم اما به نظر می آد در ازاش چیز خاصی قورت ندادم ! شاید واسه همین-ه که انرژی واسه زندگی کردن نداشتم ! تو یه حالتی بین بی حالی و خلسه سعی کردم به تفکر و تعمق در باب زندگی بپردازم ! انقدر هم تو قورت دادن وسواس به خرج دادم و هی شک کردم و هی فکر کردم که حالا قورت بدم یا ندم که اصلا نایی نمونده برام که پاشم و زندگیم رو زندگی کنم ! غافل از اینکه می شد یه سری چیزها رو قورت داد انقدر که بتونی سر پا وایسی و بعدش اگه دیدی چندان با مزاجت سازگار نیست دوباره بالاشون بیاری ! البته نه اینکه یهو همه ی محتویات معده ات رو بالا بیاری , نه , اون جوری دوباره زار و نزار می افتی یه گوشه و روز از نو , روزی از نو ! بعضی وقتها شاید اصلا لازم نباشه بدونی اون چیزی رو که داری می خوری دقیقا از چی ساخته شده , یا به چه دردی می خوره , یا چه جوری پختنش یا ... شاید باید این فرصت رو به خودت بدی که مزمزه اش کنی , بذاریش تو دهنت , زیر دندونهات فشارش بدی و از خوردنش لذت ببری , همین ! اون وقت انقدر انرژی داری که تا وعده ی بعد دووم بیاری و چیزهای دیگه رو امتحان کنی . هر وقت هم خیلی لازم بود هر چی تو اون وعده رو خوردی , یا یه بخشیش رو بالا می آری . تازه وجود میان وعده ها رو هم نباید نادیده گرفت ! باید یاد بگیرم , یعنی باید عادت کنم که این خوردن ها و بالا آوردن ها هم یه بخش لاینفک از زندگی ان , لازم نیست یه مدت زندگیم رو تعطیل کنم تا بخورم یا بالا بیارم و بعد از اون به زندگی کردن مشغول شم ! زندگی همون چیزی-ه که زندگیش می کنیم ! زندگی رو باید زندگی کرد ! زندگی مثل غنیمت می مونه انگار ! هر چی بیشتر بجنگی سهم بیشتری نصیبت میشه ! باید جنگید ! باید زندگی کرد ! کار دیگه ای مگه میشه کرد ؟! باید تا ته ته زندگی , زندگی کرد !
نوشته شده توسط فلانی در 17:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم آبان 1386

اندر حکایات من و ماشین ظرفشویی !

همانطور که از محتوای پست ماقبل قبلی برمی آید اینجانب در این مدت عدم حضور خانم والده ارادت ویژه ای به ماشین ظرفشوییمان پیدا کرده ام و سحرگاه تا شامگاه دعاگوی کارخانه ی BOSCH شده ام ! البته از دیروز با رفتن ابوی و اخوی و تنها ماندن بنده , تعداد ظروف به یک سوم تقلیل پیدا کرده و احساس مسئولیت در قبال صرفه جویی در مصرف آب و برق و ... اجازه نمی دهد برای شستن یک عدد ظرف و قاشق و چنگال و یک عدد لیوان و گاهی یک عدد استکان ماشین مذکور را به زحمت بیندازم !

غرض از این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن و این همه مقدمه چینی نقل یکی از ماجراهای من و ماشین محبوبم  در این ایام بود . چند شب پیش , آخرهای شب , با دیدن کوهی از ظروف نشسته با اشتیاق سراغ ماشین ظرفشویی محبوبم رفتم , درب آن را گشودم , و " دوست من سلام " ی گفتم و مشغول چیدن ظروف در درون آن شدم . طبق معمول بعد از یکی دو ساعت که فعالیتش به اتمام رسید درب آن را گشودم و چون خیلی دیروقت بود و خودم هم بسی خسته بودم از خارج کردن ظروف و چیدنشان در کابینت ها صرف نظر نموده , آن را به صبح روز بعد موکول کردم . ناگفته نماند که با دیدن چند عدد از ظروف متوجه شدم مثل همیشه تمیز نشده اند انگار ! خودم را با این توضیح که اشکال در چیدن من بوده و آب و مواد شوینده (!) به این قسمت از ظرف نرسیده اند لابد , راضی کردم و به سوی رختخواب شتافتم . صبح روز بعد پس از بیداری و اطلاع از اینکه ابوی محترم کار چیدن ظروف در کابینت ها را به عهده گرفته اند بسی مشعوف شدم . همه چیز خوب و عالی می نمود تا سر میز صبحانه نشستم و خواستم درون یکی از لیوانها شیر بریزم . چشمانتان روز بد نبیند ! اول کمی بد و بیراه نثار کارخانه ی BOSCH به خاطر تولیدات آشغالشان که چند سالی بیشتر کار نمی کند کردم اما پس از چندی گویی صاعقه ای بر من فرود آمده باشد به سرعت مشغول بررسی همه ی ظروف به اصطلاح شسته شده شدم و دیری نگذشت که شستم خبردار شد که بعله ! بنده فراموش کرده بودم قرص شوینده را در جایگاه ویژه اش درون ماشین ظرفشویی قرار دهم و نتیجه این شده بود که ظرفها صرفا آبکشی شده بوده اند در آن مدت یک ساعت و اندی ! تصمیم گرفتم شستن مجدد ظروف را خودم بر عهده بگیرم اما با دیدن لکه های چربی بر دیواره های درونی ماشین ظرفشویی که بسیار بدتر از لکه های چربی روی ظروف می نمود صلاح را در آن دیدم که بار دیگر دوست نازنینم را به زحمت بیندازم ! و او نیز بسیار مسئولانه وظیفه ی خود را به انجام رساند ! باشد که همواره اینچنین باشد !

نوشته شده توسط فلانی در 9:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

دیرست گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان

دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه

دیرست گالیا!

به ره افتاد کاروان

عشق من و تو

آه...

این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگیست

در روی من مخند !

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد

یاران من به بند

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه

در خلوت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه

زودست گالیا!

در گوش من فسانه ی دلداگی مخوان

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه

زودست گالیا!

نرسیدست کاروان

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت

روزی که آفتاب از هر دریچه تافت

روزی که گونه و لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو

عشق من!

 

بچه که بودم مامان اولین بار یه قسمت از این شعر هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) رو برام خوند

"وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست..."

برای اینکه ی هر لحظه که پام رو فرش فرود می آد یادم باشه حاصل کار و زندگی یه انسان دیگه است که زیر پامه !

 

نوشته شده توسط فلانی در 13:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم آبان 1386

و خداوند خیر دهاد آن کس را که ماشین ظرفشویی را ابداع نمود ! طرفه اختراعی است در نوع خود !

 خانم والده ی محترمه-مان ما را رها کرده اند , تشریف برده اند شهرستان جهت سر زدن به والده ی محترمه-شان . لازم به ذکر نیست که در غیاب ایشان , کلیه ی وظایفشان به بنده محول گردیده است . این یک هفته ی اخیر جز مصیبت درس خواندن جهت شرکت در آزمون سرنوشت ساز(!) GRE-SUBJECT , وظیفه ی خطیر کدبانوگری را هم بر دوش کشیده ام !  در ضمن با دور دیدن چشم خانم والده , اتاقم را به یک زباله دانی مبدل کرده ام ! برای آنکه خواننده ی محترم تصوری از آنچه این حقیر زباله دانی می خوانم داشته باشد به گمانم بد نیست اشاره کنم که پنج شنبه صبح از ساعت 6 الی 9 بامداد در حال گشودن یک فضای 1متر در 1.5 متر در میان آوار وسایل و کتابها و البسه و ... جهت درس خواندن بوده ام . خود خواننده می تواند در صورت تمایل حدیث مفصل بخواند از این مجمل !

نوشته شده توسط فلانی در 21:59 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم آبان 1386

شک دارم...

شک؟!

واقعا شک دارم؟!

همه ی شواهد و قرائن دال بر اینه که...

قانع نشدم یا دارم تلاش می کنم که قانع نشم؟!

دارم فرار می کنم؟!

از چی؟!

از چیزی که مدعی ام وجود نداره؟!

اگه وجود نداره پس واسه چی دارم ازش فرار می کنم؟!

طبق عادت معهود؟!

نمی دونم...

شاید...

میگن ترک عادت موجب مرض است!

ادامه دادن عادت چی؟!

اون که مرضش ناجورتر-ه!

مرگ یه بار , شیون هم یه بار!

مرگ؟!

شیون؟!

یا...

یا زندگی؟!

یا ...

 

نوشته شده توسط فلانی در 22:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم آبان 1386

امروز هم رفتیم و GRE دادیم , تازه از نوع GENERALش !

و خدا نصیب دشمن آدم هم نکند امتحان paper-based دادن در این مملکت گل و بلبل و منگول!

هفته ی بعد هم باید تشریف ببریم سر آن یکی نوعش که همانا SUBJECT باشد منت بگذاریم ! و دل ETS را بسی شاد نماییم با سنگ تمام گذاشتن در گند زدنهای مکررمان !

امروز ملت که بابت نحوه ی امتحان دادنمان ما را بسی سین جیم فرمودند و اعترافات صادقانه ی ما را مبنی بر به نحو احسن خراب کردن امتحان شنیدند اظهار داشتند که رخساره مان چیز دیگری می گوید گویا ! و این جماعت غافلند از این که دیگر دیرزمانیست رنگ رخساره ها خبر می ندهد از سر درون !

نوشته شده توسط فلانی در 22:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آبان 1386

داشتم کتابخونه ام رو مرتب می کردم که پشت یکی از شماره های "صفر مطلق" نقل قول زیر رو از علی شریعتی دیدم:

" فردا اگر شنیدی دیگر باز نمی گردم , اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت , ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه آسا بگیر . ناگهان ! یک تصمیم بزرگ و قاطع : "من در این لحظه زاده شدم" , "من هم اکنون آغاز شدم" . "من بودن را شروع می کنم" . آنگاه تو دیگر فرزند پدرت نیستی , فرزند خویشتنی و تو نمی دانی فرزند خویشتن بودن , تازه زاده شدن , بی هیچ پیوندی بودن , گذشته نداشتن , سنگینی بار هیچ خاطره ای را نکشیدن , آینه ی بی لک بودن یعنی چه ! نمی دانی ... اما باش ! "

نوشته شده توسط فلانی در 15:37 |  لینک ثابت   •