تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

شنیدین خبر رو ؟! یه دانشجوی سابق دانشگاه ایلینوی رفته تو یه کلاس و شروع کرده شلیک کردن رو به جمعیت ! آمار مختلفی وجود داره : ۶ تا کشته ، ۱۸ تا زخمی یا ۵ تا کشته ، ۱۶ تا زخمی و حال دو تا از زخمی ها هم وخیم گزارش شده انگار ! یاد ایلینویز گفتنهای خودم و سیمین می افتم و یاد وقتی که سیمین از دکتر آقامیر ایلینوی شنیده بود ! یاد غصه ای که جفتمون خوردیم وقتی ایلینوی سیمین رو reject کرده بود و آرزوی سیمین واسه من که ان شاالله سال بعد به من addmition میدن ! سیمین جونم خوب شد نرفتی اونجا !!! مامان میگه : " دخترم بمون همین جا ! حداقل مطمئنم اینجا سر کلاس بهت شلیک نمی شه ! " بابا هیچی نمی گه ، حتی وقتی مامان خطاب بهش میگه که من جایی نمی رم و همین جا می مونم ! حامد می گه : " وا ! نمی دونستی 'ز' ایلینویز خونده نمی شه ؟! ریشه اش از یه  کلمه ی فرانسوی-ه ! " و من تو فکر ساعتهایی از زندگیمم که پای سایتهای انواع و اقسام این دانشگاهها صرف کردم یا تلف کردم (!)، به امید اینکه روزی تو یکی از اونها باشم ! و الان تو فکر اینم که آدمیزاد چقدر قابل تغییر-ه ! شکی نیست که همون جور که الان به دو سال پیش خودم می خندم ، روزی هم میرسه که به الان خودم می خندم !

نوشته شده توسط فلانی در 10:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

این امتحان ارشد کی می خواد تموم شه ؟! حوصله ی این طرز درس خوندن مسخره رو ندارم دیگهراندمانم هم از دو سه درصد بیشتر تجاوز نمی کنه ! بس که مبتذل و چیپ-ه این سبک درس خوندن ! البته بی خیال تستی خوندن از همون اول شده بودم ( خودم رو می شناسم انقدر که بدونم به درد این کارها نمی خورم ) ولی همین سریع و هول هولکی خوندن و فرصت نداشتن واسه تفکر و تامل(!) هم کم اذیت-کن نیست !

نوشته شده توسط فلانی در 20:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

امروز تولد سحر بود ! بیست و دوش تموم شد و رفت تو بیست و سه بالاخره (به قول خودش!) .

بماند چه لطف گنده ای کرد و اومد پیش من ! به من که کلی خوش گذشت ، امیدوارم به اونم همین قدر خوش گذشته باشه !

 چه کارهایی که نکردیم ! شرمنده ! نمی تونم بگم ! فکرهای بدم می خواین بکنین ، مختارین !  نمی تونم بگم دیگه !

دوسِت دارم سحر جونم

چند وقت پیشا یکی از بچه ها می گفت سحر و علیرضا کارها و اقداماتشون خیلی جالب-ه ! شدیداً حمایتگرانه است ! بد راست می گفت ها !

نوشته شده توسط فلانی در 23:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

...

هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود٬ اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال

...

من هنوز فقط تا ویرگول سطر پنجم رسیدم !

چه سنگین ، چه سخت ، چه بغرنج ، چه پیچیده ، چه ... 

عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم !

گاهی؟؟؟!!!

هلا ، یک ، دو ، سه ، دیگر بار !

هلا !

...

نوشته شده توسط فلانی در 23:2 |  لینک ثابت   •