تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

جمعه هفدهم خرداد 1387

سرِ ذرات بنیادی و مکانیک تحلیلی خوندن باز دوباره احساس کردم که چقدر هنوز فیزیک رو دوست دارم ! چقدر هنوز حوصله ی محاسبات طولانی و طاقت فرسا یا به عبارتی همون خرکاریِ خودمونو دارم ! فکر نمی کردم با سقوط فیزیک برام از اون جایگاه رفیعش به جایگاه همه امور عادی و روزمره ی زندگی ، بازم بتونم انقدر ازش لذت ببرم . یاد قدیما می افتم ، وقتی ازش شنیدم که به نظرش فیزیک با آرایشگری و رقاصی فرق خاصی نداره و این چقدر برام غریب بود ! وقتی گفت فرقِ فیزیک براش فقط تو اینه که اون از فیزیک بیشتر از موسیقی یا رقص یا آرایشگری لذت می بره و یاد جواب خودم می افتم که حتی افکارش رو تحسین برانگیز خوندم ! و اینکه بهش نگفتم ، نگفتم که نه ! فرق فیزیک و اونا برای من مثل فرق میان ماهِ من تا ماهِ گردون-ه ! چرا نگفتم ؟! شاید چون ماهِ من ...خنده ام میگیره !  انگار دارم به قرنها پیش فکر می کنم . به منی که فرسنگها با منِ الانم فرق داره ! فرق داره ؟! واقعا به نظرم فرق داره ؟! چقدر فرق داره ؟! نمی دونم ...فکر نمی کنم خیلی فرقِ خاصی داره ...ولی اینو می دونم که الان دیگه اون افکار برام غریب نیست ، غیر از اوناست که برام غریبه ، خنده داره ، مضحکه ، بی معنی-ه ، می دونم الان اون افکار برام تحسین برانگیز هم نیست ، اون افکار دیگه اصلا افکارِ اون نیست ، شاید اینه که مهمه ! نمی دونم ... چقدر تغییر کردم ! پشت سرمو که نگاه می کنم در عجب می مونم از خودم و روزگار ، یه جورایی ترس ورم می داره حتی . حکایتِ منم شده حکایت اون افسانه ی یهودیِ دریاچه ی زریوار ! دور خیز می کنه و از این ورِ دریاچه می پره اون ورش ، بر می گرده ببینه چه مسافتی رو پریده ، عرض دریاچه رو که می بینه ، وحشت می کنه و می افته تو آب ! با خودم می خونم : " هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ! یک فریب ساده و کوچک ! آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ، جز برای او و جز با او نمی خواهی ! من گمانم زندگی باید همین باشد ! می دانی فلانی جان ؟! من نه خوش بینم ، نه بدبینم ، من شد و هست و شود بینم ، عشق را عاشق شناسد ، زندگی را من ، من که عمری دیده ام پایین و بالایش ، که تف بر صورتش ، لعنت به معنایش ! "
نوشته شده توسط فلانی در 20:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

سالروز اولین صعود موفقیت آمیز بر قله اورست!

۲۹ ماهِ می (امروز)  سالروز اولین صعود موفقیت آمیز بشر بر بام دنیاست! ادموند هیلاری (نیوزیلندی الاصل) و شرپا تنسینگ نورگی (هندی-نپالی) که عضو یه گروه کوهنوردی انگلیسی به سرپرستی جان هانت ، افسر ارتش انگلستان ، بودن موفق میشن ساعت ۱۱:۳۰ صبح ۲۹ می ۱۹۵۳برسن رو  قله اورست و حدود ۱۵ دقیقه هم روی قله باشن .

 

                                                                

 چه حس و حالی داشتن !!!

نوشته شده توسط فلانی در 16:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم خرداد 1387

از خون جوانان

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری خالی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

 سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*****

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سر و قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*****

از اشك همه روی زمین زیر و  زبر كن

مشتی گرت از خاك وطن هست به سر كن

غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر كن

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

 نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

(عارف قزوینی)

 *****

اگه این تصنیف رو با صدای استاد نشنیدین حداقل نصف عمرتون بر باد فناست ! آخرین تصنیف اجرا شده تو کنسرت دشتی شجریان با گروه پایور-ه که تیر ماه ۱۳۵۸ برگزار شده .

نوشته شده توسط فلانی در 21:24 |  لینک ثابت   •