تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

دوشنبه هفدهم تیر 1387

22

یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ، یازده ، دوازده ، سیزده ، چهارده ، پونزده ، شونزده ، هفده ، هجده ، نوزده ، بیست ، بیست و یک ، بیست و دو :

فوت!!!

بیست و دو تا از چند تا ؟!!

بیست و دو ، دو تا دو   دیگه تکرار نمیشه  سه تا سه ، چهار تا چهار و ... که قرار نیست داشته باشم 

همین دو تا دو بود و سالها پیش یه دونه یک

بیست و دو تاش رفت  فوت شد ، به همین سادگی ! چند تا بیست و دوتای دیگه پیش رو دارم ؟!!

 

نوشته شده توسط فلانی در 13:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

والد ، بالغ ، کودک !!!

"والد"م را گم کرده ام به گمانم . نمی دانم ! شاید "والد"م را فرستاده ام دنبال "کودک" ِ زخم خورده ام تا مگر پیدایش کند ، اما خودِ "والد"م در راه گم شده است . شاید هم خودش را قایم کرده است . بعید نیست "کودک"م با همان ادا و اطوارهای شیرین همیشگی اش دلِ "والد"م را برده باشد و او را راضی کرده باشد که با هم قایم موشک بازی کنند و "والد"م رفته باشد خودش را جایی قایم کرده باشد . یعنی قرار است "والد"م از پشت دیوار یا چه می دانم زیرِ میز یا هر جای دیگری که خودش را قایم کرده بیاید بیرون ؟!! "کودک"م از این حدسم غمگین می شود و به کناری می خزد . "بالغ"م قانعش می کند که ممکن است یک "والد"ی از پشت دیوار بیاید بیرون که صرفا حمایتگر است ، آن هم از نوع خوبش  ، و هیچ اثری از رفتار آمرانه و سرزنشگرانه در او پیدا نمی شود . یعنی "بالغ"م هم می خواهد سرِ "کودک"م کلاه بگذارد ؟! دلم برای "کودک"م می سوزد که انقدر اندازه ی کله اش کوچک است که هر کلاهی را می شود سرش گذاشت . شاید "بالغ"ِ بیچاره ام هم نگرانِ "کودک"ِ بی "والد"م است و می خواهد او را قانع کند که وجود "والد" لازم است برای بقای او ، اما "کودک"م این  چیزها سرش نمی شود . "کودک"م خطر را نمی فهمد . "کودک"م جستجو می خواهد و تجربه کردنِ همه چیز را ،آن هم دور از نگاههای محدود کننده ی "والد"م . صدای جیغ و داد شادمانه ی کودکانی که در پارک گرمِ بازی اند گوشم را پر کرده ، دلم برای کودکِ نداشته ام تنگ می شود . دلم بغل کردنش را می خواهد و لالایی خواندن برایش را . غش و ضعف می روم تنها با تصورِ ادا و اطواری که ممکن است از خودش در بیاورد و شیطنت هایش . دلم برای همه ی کودکان روی زمین ، همه ی کودکان تاریخ بشر کباب می شود . حالم به هم می خورد وقتی در می یابم در روانکاوی فلسفه ی پناه بردن کودکان به "بازی" را چه می دانند . دلم بیشتر به حال خودمان می سوزد که اکنون که بزرگ شده ایم حسرت آن دوران را می خوریم و هیچ کدام از آن مصیبتها را به یاد نداریم و دوست داریم زندگیِ امروزمان هم مثل همان "بازی"های کودکانه بود و غافلیم از "بازی"هایی که هر روز ، صبح تا شب ، در آنها داوطلبانه شرکت می جوییم و یا خود به راه می اندازیم و دیگران را در آن گرفتار می کنیم . شاید "کودک"م هم از "بازی" درآوردن خسته شده که "والد"م را فرستاده است دنبال نخود سیاه . نمی دانم ! "بالغ"م هم که نشسته است و از دور ناظر ماجراست بیش از این نمی داند که حداقل در حال حاضر "والد"ِ مورد نظر در دسترس نمی باشد .


توضیح : چنانچه کلماتِ والد ، بالغ ، کودک و بازی در جاهایی از متن درون علامتِ " " آورده شده اند برای خاطر نشان کردن این قضیه است که در این موارد این کلمات معنایی متفاوت با آنچه ما به طور معمول از شنیدنشان برداشت می کنیم دارند . قصد داشتم توضیح مختصری در مورد این معنای متفاوت بنویسم شاید که برای یک بار هم که شده خواندن این وبلاگ به درد کسی بخورد ، ولی از شما چه پنهان نه حوصله ای بود و نه تسلطی که در چند جمله حق مطلب ادا شود . خوب هم که نگاه کردم دیدم اصراری ندارم وبلاگم به درد کسی بخورد . می خواهم بنویسم که بنویسم ، بنویسم شاید کسی بخواند ، بنویسم که تمرین نوشتن کنم ، بنویسم چون وقتهایی هست که کار بهتری بلد نیستم برای فرار از فشارِ بی کاری و بی حوصلگی ، می خواهم بنویسم که بنویسم ، همین !

نوشته شده توسط فلانی در 15:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

مراسم هسته جداکنی آلبالو جهت تهیه مرباست . آلبالوها را تک تک بین انگشتان شست و اشاره ات آنقدر فشار می دهی تا هسته ی آلبالو خودش را به سمتی متمایل کند . ماساژ را ادامه می دهی تا هسته از طرفی خارج شود . باید به این نکته توجه داشت که خیلی بهتر است اگر هسته از آن سوراخی که زمانی دم آلبالو به آن متصل بوده خارج شود . کل کف آشپزخانه را جهت آلبالویی نشدن کاشی های سفید با روزنامه پوشانده ایم و من نشسته ام و مشغول هسته جدا کردنم . چند دقیقه که می گذرد بابا هم ملحق می شود . روزنامه کنار دستم را که هسته ها روی آن جا می گیرند نگاه می کند و با خنده به مامان می گوید : " بیست تا هسته اینجاست ، هفت هشت تا آلبالوی بدون هسته هم در ظرف ،پیدا کنید ... " من جمله ی بابا را تمام می کنم : " ... پیدا کنید آلبالو خور را ! " مامان با خنده می گوید : " فلانی جان ! می خواهی غیرمستقیم کاری کنی که بگویم دستت درد نکند ، زحمت نکش ؟! " و من بسیار حق به جانب جواب می دهم که : " مامان جان ! خب بعضی هسته ها خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون ، بقیه نمی آیند ، چه کارشان کنم ؟! آلبالوی له شده که به درد مربا نمی خورد . خودت همیشه می گویی مربایش بی ریخت می شود . " بچه ی آدم ؟! هسته هایی که خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون !!! خودم در عجب می مانم از این حرفی که همین جوری زدم و تشابه عجیبی که بین این دو پدیده وجود دارد . ماساژ می دهی آلبالو را و هسته را کمک می کنی که از دل آلبالو بیاید بیرون ! نوارِ " ابی " را که از سحر امانت گرفته ام می گذارم و در جواب کنجکاوی مامان و بابا که چطور شده به اینچنین موسیقی هایی روی آورده ام به شوخی می گویم " دیدیم خسروِ آواز ایران هم با آن گروهِ شاهکار گند زد ، سرخورده شدیم ، عطای موسیقی سنتی را به لقایش بخشیدیم و به انواع دیگر موسیقی روی آوردیم ! " می خندیم و بحثی درمی گیرد در مورد کنسرت فعلی شجریان . من بیشتر گوش می دهم چون هنوز نرفته ام و ندیده ام کنسرت را . کلی دل می سوزانیم برای استاد که زمانی با چه کس ها که دمخور نبوده و اکنون ... استاد با جلیل شهناز ، فرامرز پایور ، پرویز یاحقی ، ناصر فرهنگ فر ، فرهنگ شریف ، پرویز مشکاتیان ، محمدرضا لطفی ، حسین علیزاده ، کیهان کلهر و ... استاد با این همه استاد ! یاد غزلی که ابتهاج زمانی برای شجریان سروده می افتم " مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود / اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست " . روزنامه ای را که هسته ها کم کم مساحت قابل توجهی از آن را پوشش داده اند نیم نگاهی می اندازم . نه ! هسته ها بخشی از صورت و دستان نادر ابراهیمی را پوشانده اند . پیرمرد نشسته است روی صندلی ، آرام و با وقار ، با آن صلابت همیشگی ، در این عکسِ روی جلد همشهریِ محله لاغرتر از عکس های دیگری است که از او دیده ام . سبیلهایش مثل همیشه برجاست . به گمانم همین سبیلهای پرپشت ، صورتش را تا همین اواخر هم سرحال و قبراق نشان می داد . بابا اواخر کار که حجم آلبالوی پاک شده ی مرا با حجم آلبالوی پاک شده ی خودش و مامان مقایسه می کند ، برمی گردد به مامان می گوید : " طفلک را چرا این دو ساعت معطل کردیم ، اگر فقط خودمان بودیم یک ربعی بیشتر کارمان طول می کشید . " می خندیم و من گیر می دهم به بابا که تفاوت کار من و او مثل تفاوت زایمان طبیعی و سزارین است ! توضیح می دهم که من آنقدر با ملایمت ماساژ می دهم آلبالوها را که خود به خود هسته ها می آیند بیرون و بابا بی رحمانه شکاف می دهد آلبالوها را و بین خنده ها به مادر سزار فکر می کنم که چه حالی داشته وقتی احساس می کرده اولین زنی است که در هنگام وضع حمل باید متحمل اینچنین جراحی بر روی شکمش شود . یاد یکی از معلمانمان می افتم که می گفت اولین سزارین متعلق به مادر سزار نبوده و اصلا این اسم را هم بیخود برای آن انتخاب کرده اند . در شاهنامه آمده که مادر رستم هنگام وضع حمل دچار مشکل می شود چون رستمِ دستان بسیار درشت اندام بوده و در نهایت مجبور می شوند پهلوی رودابه را شکاف دهند و بعدها هم مثل اینکه سیمرغ برای التیام زخم پهلویش یکی از پرهایش را می سوزاند و ... به تابلوهای مراکز زایمان می اندیشم اگر قرار بود روی آنها به جای سزارین می نوشتند رستمین ! " خانم گُل قرار است از این ورِ پل برود به آن ورِ پل ، قدمهایش هم قرار است سرِ چشمان خواننده باشد ، سخت است تحمل هم گویا " . نادر ابراهیمی زیر هسته های آلبالو آرام گرفته است . یعنی او هم مثلِ ما ، زمستانها که کوه می رفته ، مربای آلبالو با خودش می برده تا روی قله با برف مخلوط کند و بخورد ؟! وای که چه لذتی دارد ! طعم کودکی هایم را می دهد ! آلبالو یا آبلالو یا آلوبالو ، قله ی آبیدر ، با بابا ! حامد چهارفصلِ ویوالدی را می گذارد . استاد بدجوری سرخوده مان کرده انگار !


توضیح ۱: این جریانات و این نوشته مربوط است به دوشنبه مورخ ۳/۴/۸۷ . فرصت تایپش را تا امروز نداشتم . دیشب کنسرت استاد را رفتم و لذتی بردم که مپرس ! در اولین فرصت اگر حوصله ای باشد راجع به آن خواهم نوشت . یاد یکی دیگر از مصرعهای آن غزل می افتم " .../ گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست "

توضیح ۲ : مدتی است احساس می کنم از بس شکسته و گفتاری نوشته ام ، دیگر راحت نمی توانم نوشتاری بنویسم . دیدم تمرین نوشتن که نمی کنم ، یک لطفی در حقِ خودم و قلم ِنداشته ام بکنم ، تمرین نانوشتن دیگر حداقل نکنم !

 

نوشته شده توسط فلانی در 20:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم تیر 1387

هلند حذف شد

منتظر بودم جام رو تو دستشون ببینم

نوشته شده توسط فلانی در 11:0 |  لینک ثابت   •