دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
تدریس !
هر چه بیشتر می گذرد ، بیشتر این قضیه را درک می کنم ، آن هم تا مغز استخوانهایم !
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
نام : فلانی / نام خانوادگی : بهمانی
از شما تقاضامندیم لطف کنید وبلاگ ما را با نام " زندگی شاید همین باشد " یا " فلانی " یا " بی اسم و نشون " و یا اسامی مشابه در وبلاگ وزینتان لینک بفرمایید . به گمانمان واضح و مبرهن است که اگر ما تمایل داشتیم نام و نام خانوادگیمان را به عنوان نویسنده این وبلاگ به اطلاع عالمیان و آدمیان برسانیم ، خود توانایی انجام این امر خطیر را داشتیم و این همه در انتخاب نام و آدرس وبلاگ و نام نویسنده به خودمان زحمت نمی دادیم !
با تشکر
فلانیِ بهمانی
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست .
آسمانِ باز ؛
آفتابِ زر ؛
باغ های گل ؛
دشت های بی در و پیکر ؛
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف ؛
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب ؛
بوی خاکِ عطرِ باران خورده در کهسار ؛
خوابِ گندمزارها در چشمه ی مهتاب ؛
آمدن ، رفتن ، دویدن ؛
عشق ورزیدن ؛
در غمِ انسان نشستن ؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ؛
کار کردن ، کار کردن ؛
آرمیدن ؛
چشم اندازِ بیابان های خشک و تشنه را دیدن ؛
جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن ؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ؛
همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن ؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن ؛
نیمروزِ خستگی را در پناهِ دره ماندن ؛
گاه گاهی ،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن ؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا ، شب برفی ،
پیش آتش ها نشستن ،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ...
آری ، آری ، زندگی زیباست .
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست .
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست .
ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست . "
***
بخشی از منظومه ی " آرش کمانگیر " از سیاوش کسرایی
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
مدرسه...
حیاط و آسفالتی که بارها رویش دراز کشیدم ، غلطیدم ، گشتم ، رقصیدم ، دست در دست بچه ها سرودهای ملی مدرسه (!) خواندم ... دلم اونیفورم مدرسه ام را می خواست ، همانی که خاکستری بود و زشت ، می خواستم بین بچه ها گُم شوم ، می خواستم روی زمین دراز بکشم ، می خواستم دنبال کسی بدوم ، می خواستم بنشینم غذایم را روی آن آسفالتِ داغ ، نجویده قورت بدهم و باقی مانده اش را روی سرِ دوستِ بغل دستی ام بریزم ، می خواستم یکی هم پیدا شود با مقنعه ی من دوغی را که خودش روی زمین ریخته پاک کند ، خیلی چیزها می خواستم ، خیلی ...
آزمایشگاه فیزیک و یک دنیا خاطره ... وسایلی که به یاد داشتم خودم زده بودم از کار انداخته بودم ، همه و همه هنوز آنجا در انبار بود و قفسه کتابی که زمانی بخش عظیمی از وقت مرا گرفته بود ، و من چه مسرور بودم از پیدا کردن نشانه هایی از خودم که هنوز آنجا بود ، گویی آن بخشی از زندگی ام که رفته بود را تکه تکه باز می یافتم و در دستانم می فشردم ...
کتابخانه و من که چشمم دنبال آن مجلات صحافی شده بود ، همانی که نمی شد بدون نگاه کردن صفحه ۲۷اش از کنارش گذشت ، همانی که جلدش عجیب سبز بود ، سبزِ تُند ، آنقدر تُند که هنوز هم قلبم را به تند زدن وا می داشت ، مثل همان هفت سال پیش ، چشمهایم را بستم و دوباره نگاه کردم ، مثل همان هفت سال پیش ...
و دوباره نشستن سر کلاس ادبیات آقای الهامی ، و دوباره فورانی از تجدید خاطرات ، اولین چیزی که پای تخته دیدم این بیت بود : " دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز/پل بسته ای که بگذری ز آبروی خویش " و در ادامه اینکه دستِ طمع اضافه استعاری نیست چون مضاف در آن فعال است و با دستِ اجل در جمله ی دستِ اجل او را با خود برد فرق دارد ... و آن جمله معروف که به ما هم گفته بود : " بهشت را به بها نمی دهند ، به بهانه می دهند " و جناسِ نمی دانم چه ... متن درس که تمام شد غزل هنرِ گامِ زمان را از ابتهاج برای بچه ها خواند ، و منی که باز از دیروز به خود نهیب می زنم که : " گرد مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمان است "
و آخر سر هم در صف بوفه ایستادن و بین انبوه بچه ها بودن و له و لورده شدن ...
***
میرم مدرسه ، پنیر و پسته ، موش موشکِ من ، می خوره غصه ، که نمی تونه بره مدرسه ...
