تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

تدریس !

اشتباه نکنم در جایی از کتاب " جزیره سرگردانی " ِ سیمین دانشور است که " هستی نوریان " ، شخصیت اول داستان ، از قول استادش که همان سیمین دانشور باشد نقل می کند که همیشه می گوید تدریس را دوست دارد ، چون نصفش سواد است و نصف دیگرش بازیگری .

هر چه بیشتر می گذرد ، بیشتر این قضیه را درک می کنم ، آن هم تا مغز استخوانهایم !

نوشته شده توسط فلانی در 21:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

نام : فلانی / نام خانوادگی : بهمانی

ای جوانان غیور وطن ! ای وبلاگ نویسان ! ای فیزیکیان و غیرفیزیکیان ! ای دوستان ! ای لینک دهندگان به وبلاگ ناوزینِ ما !

 از شما تقاضامندیم لطف کنید وبلاگ ما را با نام " زندگی شاید همین باشد " یا " فلانی " یا " بی اسم و نشون " و یا اسامی مشابه در وبلاگ وزینتان لینک بفرمایید . به گمانمان واضح و مبرهن است که اگر ما تمایل داشتیم نام و نام خانوادگیمان را به عنوان نویسنده این وبلاگ به اطلاع عالمیان و آدمیان برسانیم ، خود توانایی انجام این امر خطیر را داشتیم و این همه در انتخاب نام و آدرس وبلاگ و نام نویسنده به خودمان زحمت نمی دادیم !

با تشکر

فلانیِ بهمانی

نوشته شده توسط فلانی در 23:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

" ... گفته بودم زندگی زیباست .

گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست .

آسمانِ باز ؛

آفتابِ زر ؛

باغ های گل ؛

دشت های بی در و پیکر ؛

 

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف ؛

تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب ؛

بوی خاکِ عطرِ باران خورده در کهسار ؛

خوابِ گندمزارها در چشمه ی مهتاب ؛

آمدن ، رفتن ، دویدن ؛

عشق ورزیدن ؛

در غمِ انسان نشستن ؛

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ؛

 

کار کردن ، کار کردن ؛

آرمیدن ؛

چشم اندازِ بیابان های خشک و تشنه را دیدن ؛

جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن ؛

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ؛

همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن ؛

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن ؛

نیمروزِ خستگی را در پناهِ دره ماندن ؛

 

گاه گاهی ،

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ،

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن ؛

بی تکان گهواره ی رنگین کمان را

در کنار بام دیدن ؛

 

یا ، شب برفی ،

پیش آتش ها نشستن ،

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ...

 

آری ، آری ، زندگی زیباست .

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست .

گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست .

ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست . "

 

                                                                 ***

 

بخشی از منظومه ی " آرش کمانگیر " از سیاوش کسرایی

 

نوشته شده توسط فلانی در 19:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

مدرسه...

رفتم مدرسه ، پنیر و پسته ...

حیاط و آسفالتی که بارها رویش دراز کشیدم ، غلطیدم ، گشتم ، رقصیدم ، دست در دست بچه ها سرودهای ملی مدرسه (!) خواندم ... دلم اونیفورم مدرسه ام را می خواست ، همانی که خاکستری بود و زشت ، می خواستم بین بچه ها گُم شوم ، می خواستم روی زمین دراز بکشم ، می خواستم دنبال کسی بدوم ، می خواستم بنشینم غذایم را روی آن آسفالتِ داغ ، نجویده قورت بدهم و باقی مانده اش را روی سرِ دوستِ بغل دستی ام بریزم ، می خواستم یکی هم پیدا شود با مقنعه ی من دوغی را که خودش روی زمین ریخته پاک کند ، خیلی چیزها  می خواستم ، خیلی ...

آزمایشگاه فیزیک و یک دنیا خاطره ... وسایلی که به یاد داشتم خودم زده بودم از کار انداخته بودم ، همه و همه هنوز آنجا در انبار بود و قفسه کتابی که زمانی بخش عظیمی از وقت مرا گرفته بود ، و من چه مسرور بودم از پیدا کردن نشانه هایی از خودم که هنوز آنجا بود ، گویی آن بخشی از زندگی ام که رفته بود را  تکه تکه باز می یافتم و در دستانم می فشردم ...

کتابخانه و من که چشمم دنبال آن مجلات صحافی شده بود ، همانی که نمی شد بدون نگاه کردن صفحه ۲۷اش از کنارش گذشت ، همانی که جلدش عجیب سبز بود ، سبزِ تُند ، آنقدر تُند که هنوز هم قلبم را به تند زدن وا می داشت ، مثل همان هفت سال پیش ، چشمهایم را بستم و دوباره نگاه کردم ، مثل همان هفت سال پیش ...

و  دوباره نشستن سر کلاس ادبیات آقای الهامی ، و دوباره فورانی از تجدید خاطرات ، اولین چیزی که پای تخته دیدم این بیت بود : " دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز/پل بسته ای که بگذری ز آبروی خویش " و در ادامه اینکه دستِ طمع اضافه استعاری نیست چون مضاف در آن فعال است و با دستِ اجل در جمله ی دستِ اجل او را با خود برد فرق دارد ... و آن جمله معروف که به ما هم گفته بود : " بهشت را به بها نمی دهند ، به بهانه می دهند " و جناسِ نمی دانم چه ... متن درس که تمام شد غزل هنرِ گامِ زمان را از ابتهاج برای بچه ها خواند ، و منی که باز از دیروز به خود نهیب می زنم که : " گرد مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمان است "

و آخر سر هم در صف بوفه ایستادن و بین انبوه بچه ها بودن و له و لورده شدن ...

                                                                ***

میرم مدرسه ، پنیر و پسته ، موش موشکِ من ، می خوره غصه ، که نمی تونه بره مدرسه ...

نوشته شده توسط فلانی در 10:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

آرامش...

دریایی که پشت پرده ی پلکهایت بساطش را پهن کرده ، نسیمی که پرده ی گوشت را قلقلک می دهد ، ماسه هایی که با انگشتان پایت سر شوخی دارند ، آفتابی که پشت پلکهایت را می سوزاند ، امواجی که تنت را به آنها سپرده ای و آرامشی که به سمتت هجوم می آورد و تویی که بلافاصله تسلیم می شوی و تمام وجود آغوش می شوی برای در بر کشیدنش...
نوشته شده توسط فلانی در 15:18 |  لینک ثابت   •