تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

به گمانم از نشانه های عاشق شدن باید باشد وقتی نصفه شب بیدار می شوی، آن هم شبی که خیلی دیروقت و خیلی به سختی خوابت برده، و چراغ مطالعه ی روی میزت را روشن می کنی و هر چه فکر می کنی هیچ کار دیگری به ذهنت نمی رسد جز اینکه ناخنهایت را لاک بزنی. سراغ لاکهایت می روی و می بینی چون مدتهاست از آنها استفاده نکرده ای یا خشک شده اند و یا غلیظ. از استون هم کاری برنمی آید. فقط آن لاک پیازی رنگ که خیلی هم از آن بدت می آید قابل استفاده است. زیر نور چراغ مطالعه ناخنهایت را لاک می زنی و آخر سر نگاهی به ناخنهای پیازی رنگت می اندازی و یادت می افتد این روزها دستبند و انگشتر سبز رنگ دستت می کنی و یاد او می افتی که چه غیر منتظره از تو خواست که انگشترت را به او نشان بدهی. عجب صدایی داشت! هنوز هم در گوشت می پیچد و در کاسه ی سرت طنین می اندازد. از تصور رنگ پیازی و سبز کنار هم خوشت نمی آید و کیف سبزرنگ او در ذهنت مجسم می شود و با استون لاک پیازی رنگ روی ناخنهایت را پاک می کنی.
نوشته شده توسط فلانی در 23:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

چشمهایم...

روبروی آینه ایستاده ام و به خودم نگاه می کنم . خودم را برای اولین بار ، بعد از ده سال می بینم . آری ، برای اولین بار . باور نمی کنی ؟! فقط در صورتی که عینکی باشی حرفم را می فهمی ; روبروی آینه می ایستی و سعی می کنی خودت را ببینی ، بدون عینک ! عینک را که برمی داری دیگر خودت را واضح نمی بینی ، مگر اینکه صورتت را به آینه بچسبانی و در آن صورت جز چشمانت چیزی نخواهی دید . بعد از ده سال ، نه از درون قاب عینک بلکه با خودِ خودِ چشمهایم ، خودم را می بینم و دور و برم را . جهانِ دور و بر هم خلاص می شود از اینکه مجبور باشد خودش را در چارچوبِ قاب جا دهد تا من ببینمش . دیگر هیچ چیز تن به محدودیت کادر نمی دهد . دیگر هیچ چیز روی بینی ام سنگینی نمی کند . چشمهایم می سوزد و می خواهم زودتر سر و ته این پست را هم بیاورم . تا چند وقتی بعد از عمل نباید زیاد روبروی مانیتور بنشینم ولی مگر این شوق و شور برای شریک کردن همه در این حس بی نظیر می گذارد ؟! نمی دانی چه کیفی دارذ وقتی صبح از خواب بیدار می شوی و از کنار در نیمه باز اتاقت آباژورِ تهِ پذیرایی را می بینی . نمی دانی چه لذتی دارد وقتی نگاهت را برمی گردانی و لازم نیست دنبال عینک بگردی تا بفهمی ساعت چند است . عقربه ی ساعت شمار و دقیقه شمار که سهل است ، حتی عقربه ی ثانیه شمار را به وضوح می بینی و حرکتش را و اینکه چگونه قطعاتی از جسمی نامرئی جدا می کند : از زمان ( این جمله را از کتاب " نان سالهای جوانیِ " هاینریش بُل عاریت گرفته ام ) . خودمانیم دلم تنگ شده برای اینکه عینکم را بردارم و ببینم چطور در تاریکی چراغها ناگهان پخش می شوند و شکل گُلِ چندپر به خود می گیرند و باز دوباره عینکم را بگذارم و ببینم چطور گُلها جمع می شوند و در یک نقطه متمرکز می شوند و هر یک چراغی می سازند . ده دقیقه ! ده دقیقه برای اینکه من دوباره بعد از ده سال با چشمهایم به وضوح ببینم . فقط ده دقیقه : یعنی به اندازه ی زمانی که لازم است تا عقربه ی ثانیه شمار ده دور کامل بزند . همین ! ده دقیقه فاصله ی بین دیدن یک انبوه سبز با دیدن تک تک برگ درختان . ده دقیقه فاصله ی بین دیدن و ندیدن لبخند آدمها . ده دقیقه فاصله ی بین دیدن و ندیدن خودم . تنها ده دقیقه ! چشمهایم می سوزد . مثل اینکه زیادی به چشمهایم فشار آورده ام . زیادی به خودم در آینه زُل زده ام . آخر من ده سال است خودم را ندیده ام . ده سال از بیست و دو سال کم نیست . چیزی حدود نصفش می شود . من نصف عمرم خودم را ندیده ام !


راستش را بخواهی من چند بار و هر بار به مدت چند ماه از لنز به جای عینک استفاده کرده ام یعنی می خواهم بگویم اینطور نبوده که در این ده سال هرگز خودم را در آینه بدون عینک ندیده باشم اما اولاً چون به لنز حساسیت داشتم و همین که می گذاشتم چشمهایم کاسه ی خون می شد و سوزش و آبریزش داشت ، می شود از آن تجربه ها در مقابل آنچه اکنون تجربه می کنم صرف نظر کرد ، ثانیاً مدتی است " زندگی شاید همین باشد ! " نه شرحِ آنچه زندگی می کنم ، که شرحِ آنچه می نویسم است . صحبت راست و دروغ نیست یا صحبت سانسور یا چیزی از این دست . فرق این دو رویه ی نوشتن من در وبلاگم شبیهِ فرق میان این که هر روز تابستان دم دم های غروب بنشینی و برای دوستت تعریف کنی که آن روز را چگونه گذرانده ای و چه ها کرده ای است با اینکه بخواهی در انشای هفته ی اول مهر توصیف کنی که تابستان خود را چگونه گذرانده ای . با فرض اینکه در هر دو هم نهایت صداقتِ ممکن را پیشه کنی باز همه چیز زمین تا آسمان تفاوت دارد . این است که می گویم اینها شرح نوشته های من است نه شرح حال و نه شرح زندگی من .  

نوشته شده توسط فلانی در 17:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

ژاله خون شد

ژاله بر سنگ افتاد، چون شد

ژاله خون شد

خون چه شد؟خون چه شد؟

خون جنون شد

ژاله خون کن،خون جنون کن

سلطنت زین جنون واژگون کن

ژاله بر گل نشان، گل پران کن

بر شهیدان زمین گلستان کن

نام گم نام ها جاودان کن

تا به صبح آید این شام تیره

در شب تیره آتشفشان کن

دست در کن

شو خطر کن

خانه ظلم زیر و زبر کن

جان خواهر

کارگر،روستایی، برادر

پیشه ور، ای جوان، ای دلاور

ما همه یک صف و در برابر

آن ستم کاره، آن تاج بر سر

دست در کن

شو خطر کن

خانه ظلم زیر و زبر کن

خواهر من، گرامی برادر

چون به هر حال تنهاست مادر

من به خاک اوفتادم تو بگذر

بهر ایجاد دنیای بهتر

دست در کن

شو خطر کن

خانه ظلم زیر و زبر کن

ای شما ای صف بی شماران

اشک من در نثار شمایان

بر سر هر گذرگاه و میدان

ژاله شد، ژاله شد

ژاله چون شد

ژاله خون، ژاله دریای خون شد

خون جنون

خون جنون

سلطنت واژگون

سلطنت واژگون

 

شاعر : سیاوش کسرایی

اگر تصنیفش رو هم که سال ۱۳۵۸ به آهنگسازی حسین علیزاده و توسط همسرایان گروه شیدا خونده شده نشنیدین ، می تونین از اینجا دانلود کنین .

 

نوشته شده توسط فلانی در 17:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

نمی دونم چرا راجع به پُستهایی مثل پُست قبل ، پسرها به ندرت نظرشون رو ابراز می کنن و اگر هم کامنت میذارن خصوصی میذارن  درسته اسمش مسئله ی زنان-ه ولی مسئله ی بنی بشر-ه دیگه !

نوشته شده توسط فلانی در 16:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم شهریور 1387

بار دیگر جنس ضعیف ...

"م" اصرار دارد که جمع کردن اسناد تاریخی راجع به واقعه کشف حجاب مهم است . می گوید به نظرش یک طرح خوب ، مصاحبه با پیرزنهایی است که تبعات این اتفاق حتی به مدارس آنها کشیده شده و هنوز در قید حیاتند . معتقد است اگر نشتابند با مرگ بازمانده های آن نسل ، بسیاری واقعیات هرگز بر کسی معلوم نخواهد شد و به تبع آن به ثبت هم نخواهد رسید . پیشنهادش این است که سراغ مادربزرگهای دانش آموزان یک مدرسه دخترانه بروند . بحث به تشکیل اولین مدارس دخترانه در ایران می کشد و اینکه یکی از روحانیونِ آن زمان دلیل اعتراضش را به باسواد شدن دختران ، ترس از این مسئله عنوان می کند که اگر زنان جامعه باسواد شوند به نامحرمان خط خواهند نوشت ! از مقالاتِ روزنامه های آن زمان چند مورد نمونه می آورند که رجال بسیاری اعتقاد داشته اند که چه دلیلی دارد حق بیشتری برای زنان قائل شد ؟! اصلاً چه لزومی دارد به باسواد شدن آنها اندیشید و راجع به آن بحث کرد ؟! مگر همان حقوقی که دارند کافی و حتی از سرشان زیاد هم نیست ؟! "ت " به شدت معتقد است این فعالیت ها ، کار تاریخ دانان است نه کار جامعه شناس ها و فعالان اجتماعی که در حوزه زنان کار می کنند . می گوید لازم به استناد به تاریخ نیست ، همین الان هم می شود رفت با والدین دانش آموزان یک مدرسه دخترانه بالای شهر تهران مصاحبه کرد و دید دلایل آنها برای فرستادن فرزندان دختر خود به مدرسه و دانشگاه با دلایلشان برای فرستادن فرزندان پسر خود آسمان تا زمین فرق دارد . یعنی والدین همین الان ، در همین زمانه ما ، دخترانشان را به مدرسه و دانشگاه می فرستند تا بر جهیزیه شان بیفزایند ، تا دخترانشان مدرکی در دست داشته باشند و فردا از شوهرشان سرکوفت نخورند ، تا شوهری مناسب برای دخترانشان پیدا شود . دلایلی که اصلاً برای پسرانشان محلی از اعراب ندارد . "الف " می گوید ارجاع دادن به تاریخ به نوعی خطرناک است چون باعث می شود بحث سوراخ سنبه هایی پیدا کند که مخالفان از آنها سوءِاستفاده کنند ، یعنی نه تنها به پیشبرد هدف اجتماعی کمک نمی کند بلکه مانعی بر سر راه آن هم ایجاد می کند . از "ع" نقل می کند که برخی محققین معتقدند دلایل ضعیفتر بودن زنان از لحاظ قوای بدنی این است که در ابتدا بشر روشهای پیشگیری از بارداری را نمی شناخته و لزوم آن را هم احساس نمی کرده و زنان به دلیل بارداری ها و زایمان های مکرر و پیاپی قوای بدنی خود را از دست می داده اند و مثلا نمی توانسته اند در شکارها و جنگ ها و ... شرکت جویند و این خاصیت در روند تکاملی بشر نسل به نسل منتقل شده . یعنی حتی اگر اولین زنان ومردان هم قوای بدنی یکسانی می داشته اند ، پس از چند نسل زنان به دلیل باروری و زایمان قدرت بدنی کمتری نسبت به مردان هم نسل خود داشته اند . تا اینکه بشر روشهای پیشگیری از بارداری را کشف می کند و اصلاً تاریخ بشر را از این نگاه به دو دوره pre-condom و post-condom  تقسیم می کنند . از این مقطع به بعد ، یعنی در دوره post-condom ، زنان فرصت می یابند به کارهای دیگری جز بارداری و زایمان بپردازند و در جامعه حضور فعالتر و قویتری داشته باشند . "الف" برای "م" توضیح می دهد که خود او مطمئن است که این بحث درست است اما کسی که در مقابل به قصد مخالفت ایستاده ممکن است با شنیدن این مطلب فوراً بگوید : " اِه ؟! پس حقوق اجتماعی بیشتر برای زنان چیزی نیست که طبیعت برای آنها قائل شده باشد . بشر با دستکاری طبیعت باعث شده زنان در جامعه حضور یابند و حقوق بیشتری طلب کنند . حالا ما از اختلال وارد کردن در طبیعت در زمینه های دیگر چه خیری دیده ایم که از این یکی ببریم ؟! " "م" مرتب سیگار می کشد و قانع نمی شود که نمی توان از تاریخ کمک گرفت . معتقد است تاریخ تکرار می شود ، پس باید آن را تا جایی که ممکن است چلاند و از آن درس گرفت . "الف" تایید می کند و تعریف می کند که در یک جمع دوستانه بوده  و "ع" بحث کمپین را مطرح می کند و یکی از پسران مجرد که در جمع حضور داشته از امضا کردن کمپین سر باز می زند و می پرسد : " آخر واقعاً چرا باید دنبال حقوق بیشتری برای زنان بود ؟! " تاریخ تکرار می شود ! حدود نه دهه پیش  رجال بسیاری ، هنگام تشکیل اولین مدارس دخترانه ، جملاتی از این سنخ را بر زبان راندند . حقوق بیشتر برای زنان ؟! واقعاً چه لزومی دارد ؟! "الف" پیشنهادش این است که برای اینکه بحث از این سوراخ سنبه ها نداشته باشد می توان همان نوع تفکر و همان روش تحلیل را در مورد زمان حال به کار گرفت . اینکه امروز ، در همین قرن بیست و یکم ، زنان همدوش مردان بیرون از خانه کار می کنند و بعد از ساعات کاری ، وقتی زن و مرد به خانه برمی گردند ، ساعات استراحت مرد شروع می شود و زن تازه باید به وظایف خانه داری و پرورش فرزند و ... بپردازد . بارداری و زایمان هم که کم از قوای جسمانی او نمی کاهند . یاد دوست چینی بابا ، Mr.Zhou می افتم که در جواب اینکه از او پرسیده شد خوب آشپزی بلد است یا نه ، به عنوان بدیهی ترین مسئله ممکن جواب داد که مگر می شود من و همسرم با هم به منزل برگردیم و او مشغول آشپزی شود ؟! اویی که به دلیل طبیعت وجودی اش قدرت بدنی کمتری نسبت به من دارد و علی الاصول زودتر از من خسته می شود . به نظر "الف" می توان بحث را اینگونه مطرح کرد که اگر زن و مرد ِ امروز حتی قوای بدنی برابر می داشتند ، زنان به دلیل وظایف و ساعات کاری بیشتر ، بیشتر دچار استهلاک می شوند . "م" نگاهش را از "الف" برمی گیرد ، دود سیگارش را با آهِ کشداری بیرون می دهد و با صدایی نه چندان رسا می گوید : " وظایف و کارهایی که تا زمانی که زنده اند بازنشستگی از آن برایشان وجود ندارد . "   


جوانه می زنم 
 به روی زخم بر تنم 
 فقط به حکم بودنم 
 که من زنم، زنم، زنم

 چو هم صدا شویم و 
 پا به پای هم رویم و 
 دست به دست هم دهیم و 
 از ستم رها شویم

 جهان دیگری 
 بسازیم از برابری 
 به هم دلی و خواهری 
 جهان شاد و بهتری

 نه سنگ و سارها 
 نه پای چوب دارها 
 نه گریه های بارها 
 نه ننگ و عارها

 جهان دیگری 
 بسازیم از برابری 
 به هم دلی و خواهری 
 جهان شاد و بهتری(بشنوید)

 

نوشته شده توسط فلانی در 3:19 |  لینک ثابت   •