تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

سه شنبه سی ام مهر 1387

ساده یا ساده ؟!

یه چند شب پیش فکر کنم اینو تو یه سریال شنیدم که یکی از شخصیتها داشت به اون یکی می گفت : " ما باید خیلی ساده باشیم اگه فکر کنیم زندگی پیچیده است. زندگی خیلی ساده تر از این حرفهاست. " به گمانم منظورش از " ساده "ی اول یه چیزی تو مایه های احمق و اینا و منظورش از " ساده "ی دوم همون سهل و غیر پیچیده و اینا بود. راست می گفت! زندگی چقدر ساده است، چقدر زیباست! چقدر سادگی و زیبایی مفاهیم به هم گره خورده ای اند! ساده! زیبا! الان ها دیگه نمی تونم غیر از این فکر کنم که زندگی بی نهایت ساده است. به قبلترها که فکر می کنم می بینم من یه زمانهایی چقدر ساده بودم!
نوشته شده توسط فلانی در 23:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام مهر 1387

رها شدم!
نوشته شده توسط فلانی در 23:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387

آغاز

خاطراتت تناوبی است. می آید و می رود، با یک دوره تناوب مشخص. مانند خودت که می آیی و می روی، اما بدون دوره تناوب مشخص یا نامشخص. خاطراتت ریتم دارد، ملودی دارد، مثل یک قطعه موسیقی. خاطراتت به آرامی در ذهنم جان می گیرد و کم کمک در اوج می آید و شوری در جسم و جانم می افکند، مانند پیش درآمدی که از پی اش ساز و آوازی می آید و در پسش تصنیفی. خاطراتت موسیقایی است، شاید چون با موسیقی آغاز شد. خاطراتت را می گویم، آری، با موسیقی آغاز شد، با کلام. موسیقی، کلامی در باب موسیقی و از پس آن، موسیقی کلامت و همراه شدنت به حکم کلام موسیقی. به راستی همراه شدی؟! نمی دانم. دست کم خواندی و خواستی. به راستی خواستی؟! نمی دانم. دست کم خواندی. این را می دانم. این را یقین دارم. گفتار کهنی است که " در آغاز کلمه بود " .  آری در آغاز کلمه بود، کلامم بود، کلامت بود. اما نه! خوب که می اندیشم، می بینم در آغاز نگاه بود، نگاهت بود، نگاهم بود. آری، " در آغاز نگاه بود " . همان نخستین نگاه .

 

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود، که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

مادر درد می کشد و فرزند زاده می شود. فرزند از درد زاده می شود. انسان با درد آغاز می شود. انسان همزاد درد است. و این همزادی انسانها با درد و این دردمندی دیرینه شان عجب وجه اشتراکی است میان آنها. آه از این درد مشترک و آه از آن زندانی ستمگر در زنجیر که در درون هر انسانی هست! نمی دانم در همراه شدن انسانها با یکدیگر چه رخ می دهد؟! شاید آواز زنجیر زندانی ستمگر درون هر انسانی، به آوازهای زنجیرهای زندانیان ستمگر درون دیگر انسانها می پیوندد و آوازی گوش نواز می آفریند که برای آن زندانیان ستمگر در زنجیر حکم لالایی را دارد و به خوابشان می برد. یا شاید تفاوتی جزئی میان فرکانس طبیعی نوسان زنجیرهای زندانیان ستمگر درون انسانها هست که تشدید را سبب می شود و در پی اش از هم گسستن زنجیرها را. نمی دانم چیست، اما هر چه هست در همراه شدن است.

 

همراه شو عزیز، همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک، آسان نمی شود

تنها نمان به درد

همراه شو، همراه شو، همراه شو عزیز ...

نوشته شده توسط فلانی در 18:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم مهر 1387

بدون شرح!

نوشته های روی یکی از میزهای سالن مطالعه ی خواهران کتابخانه ی مرکزی دانشگاه صنعتی شریف :

* صبح در سکوت تنهایی خودم فقط زمزمه می کردم: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

** عزیزان چه بگویم؟! گله ای نیست

***احمق

****خدایا من در اینجا غریبم، کمکم کن بتوانم شاگرد اول بمانم، خدایا تو را به این شب قدر، تو را به مظلومیت علی، حاجتم را بده، خدایا کمکم کن به هدفم برسم، چشم امید خانواده به من است

*****دارم کنکور می خونم، تو چی؟!

******آیندگان نفرین خواهند کرد

*******عزیزم دچار یک توهم فانتزی شدی

********با یه پسر فوق لیسانس شیرازی آشنا شدم، اولش همه چیز خوب بود اما رابطه مون سرد شده، خدایا چرا؟! خدایا به دلش بنداز به من زنگ بزنه

(جواب دیگران:)

-اسکلی دیگه، آدم به پسر دل ببنده، آخرش اینه

--شیرازی ها به درد نمی خورن

*********یزید هم بربر است

**********خدایا، خدایا ما(من) پذیرش می گیرم؟ به خاطر اونم که شده

***********گفتم که ماه من شو

************در دانشگاه آزادی نیست

*************خدایا من پذیرش می خوام: America

**************بژی دموکرات

***************خدایا چی شد پذیرشم؟!

****************من عاشق شده ام، اما عاشق یک نام، من منتظرم، منتظرِ آن

(جواب دیگران:)

-باریکلا! دیگه چی شدی؟!

--سر کاری کوچولو! دیگه نمی آد

*****************بلبلی برگ گلی...

******************من آخرش انشتین میشم

 

 

نوشته شده توسط فلانی در 18:23 |  لینک ثابت   •