تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

شب بعد از امتحان...

وقتی ده دقیقه دیر میرسی سر جلسه و استاد گرامی و TAی محترم سر تا پایت را با لحنی(!) ورانداز می کنند که یعنی : " باز هم تو ... "

وقتی فرصت نشده انقدر خوب کار کنی که هیچ پارامتری که در دست تو نیست نتیجه کارت را اینرو به آنرو نکند و هر عاملی من جمله اختلاف دمای هوای تنب بزرگ وتنب کوچک و میزان بارندگی در برازجان و اینکه عمه همسایه ات دیشب سالادش را با چه سسی خورده هم جز عوامل تاثیرگذار می توانند به حساب بیایند و یا بهتر بگویم جز همان عذرهای بدتر از گناه...

وقتی از اول امتحان تا آخر امتحان یک آقای همکلاسی محترم که کنارت نشسته و گاهی، جهت تنوع، سرش را از روی برگه تو به روی برگه خودش برمی گرداند، به صورت بلاانقطاع از فرق سر تا نوک پایش(!) را می خاراند...

وقتی تو برای حالتهای تبهگن شخصیت قائل نمی شوی و همه را یک حالت به حساب می آوری و ماتریس چگالی را نَه چهار در چهار، که دو در دو درمی آوری...

وقتی بعد از امتحان بچه ها متوجه می شوند که هیچ دو نفری جوابهای مشابهی به دست نیاورده اند ...

وقتی در تخمین زمان عدم تعادل یک یخ شکن جوابها بیست مرتبه بزرگی(!) با هم اختلاف دارند...

وقتی سر جلسه امتحان به این نتیجه میرسی که این امتحان اولی را بد دادم ولی عوضش می دانم برای امتحان بعدی چه کار کنم که نمره کامل(!) بگیرم، و به وجد می آیی از این که چه توانمندی داری در این که در هر شرایطی روحیه ات را حفظ کنی و چه اعتماد به نفسی که هنوز به کل سواد و معلومات و توانمندی هایت شک بنیادی نکرده ای...

وقتی به خودت می گویی : "مهم این است که تمام شد ! "

وقتی 8 تا 10:30 سر جلسه امتحان بوده ای و 10:35 تا 12:30 سر کلاس الکترودینامیک و 13:30 تا 16:15 سر دو تا سمینار و 18:15 رسیده ای خانه و شیرجه زده ای توی تختخوابت و خوابیده ای و بیدار شده ای و در حال تایپ کردن این چرندیات هستی...

وقتی تصمیم کبری(!) گرفته ای که برای امتحان بعد مثل بچه آدم درس بخوانی و اصلا هم به روی خودت نمی آوری که در طول دوران تحصیلت این تصمیم کبری را بعد از هر امتحان اتخاذ کرده ای و حداقل تا کنون که نتیجه ای ندیده ای ...

وقتی، مثل همیشه که از شرایط بحران(!) خارج می شوی، شاد و راحت و پر از شور زندگی هستی و احساس خوشبختی مفرط می کنی و می خواهی بنشینی برای کل زندگیت(!) برنامه ریزی کنی...

وقتی پُست قبلی و این پُستت را با هم مقایسه می کنی و به خودت می خندی که در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت چقدر اوضاع و احوالت می تواند متغیر باشد...

وقتی ...
نوشته شده توسط فلانی در 22:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

شب امتحان ...

فردا امتحان میان ترم کوانتم دارم، سه فصل اول ساکورایی:( البته استاد مربوطه معتقد است: ساکورایی+شانکهار+دیراک+مرزباخر+رایدر+...
هفت نمره دارد این امتحان:(
استاد گرامی از فصل اول اصول موضوعه و عملگر انتقال، از فصل دوم propagator و کَمَکی تبدیلات پیمانه ای و اثر آهارانوف-بوهم و تک قطبی مغناطیسی را درس داده. از فصل سوم هم یک جلسه ای در باب جبر angular momentum گفت و بعدش بوزونهای شوینگر و نامساوی بل.
مسئله هم حل نکرده ام:(
اَه! پس این smiley های بلاگفا کجاست؟! حال تایپ کردن ندارم.
حالم خوب نیست اصلا! کل امروز داشتم چگونگی بدست آوردن ضرایب clebsh-gordan را یاد می گرفتم! خب بلد نبودم! چه کار کنم؟!
جان خودتان و هر کسی که دوست دارید و ندارید، درسهای لیسانستان را سمبل نکنید که بعدا مثل آهو در برف نمانید...
به وصیت کردن افتاده ام ...

نوشته شده توسط فلانی در 18:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

امروز سیزده آبان است

فرزندانشان الان تقریبا همسن من بودند اگر خودشان زنده می ماندند، حالا یکی دو سال کوچکتر یا بزرگتر. آن دانش آموزان و دانشجویانی را می گویم که سی سال پیش روز سیزده آبان کشته شدند. سیزده آبان روز پرمناسبتی است، کافیست به تقویم مراجعه کنید. راستش در حال حاضر، تبعید سال 42 و تسخیر سال 58 چندان مورد نظر من نیستند. نه که مهم نباشند، اتفاقا بسیار هم مهمند اما آنچه مرا پای نوشتن این نوشته کشاند مناسبت " روز دانش آموز " بود. یعنی اسمی که به دلیل کشته شدن تعدادی دانش آموز در روز سیزده آبان سال 57 بعدها به این روز نسبت داده شده است. درست نمی دانم باید بنویسم " روز دانش آموز را تبریک می گویم " یا به دلیل کشته شدن دانش آموزان " تسلیت می گویم " . این وقت ها معمولا می گویند که روز مزبور را گرامی می دارند یا آن روز، روز بزرگداشت یاد و خاطره شهیدان است و ... . راستش را بخواهید من این را هم درست نمی دانم که وقتی روزی را گرامی می دارند، یا بزرگ می دارند، یعنی دقیقا با آن روز چه می کنند؟! این چند روز همین طور در حال محاسبه بوده ام. یکی از آن دانش آموزان اگر آن موقع به طور متوسط پانزده سال می داشته، اگر زنده می ماند، الان زن یا مردی چهل و پنج ساله بود! این چند روز همین طور که در خیابان ها راه می رفته ام  و یا در اتوبوس و تاکسی و ... بوده ام به صورت دانش آموزان زل زده ام و موهای تنم سیخ شده است. این چند روز هر چه به سیزده آبان نزدیک شده ایم و به روز دانش آموز فکر کرده ام، چهره شیرین دانش آموزان پانزده ساله خودم در برابر دیدگانم مجسم شده و چهار ستون بدنم لرزیده است. نمی خواهم مثل آدمهای نسل قبل بنشینم، نگاهم را به چیزی نامعلوم در دوردست ها بدوزم و یکریز از این حرف بزنم که جوانان و نوجوانان آن دوران چنین بودند و چنان بودند. جوی بوده است و فضایی، حال و هوایی، که آن جوانان و نوجوانان نیز به تبع آن حرکت کرده اند. اما با وجود همه اینها به گمانم ما در حق همه آنان به نوعی جفا کرده ایم. چه تعدادی از ما می دانیم چرا این روز، روز دانش آموز نام گرفته؟! من که خودم تا یکی دو روز پیش نمی دانستم، الان هم چیز چندان قابل توجهی نمی دانم. خودمان که هیچ، اصلا یکی از آن روزهای دانش آموزِ دوازده سال دانش آموزی مان، یکی از آن مدیرها و معاونها و معلمها و ... آمدند سر صف به جای مطالب تکراری همیشگی برای ما بگویند که چرا روز ماست؟! اصلا خودشان می دانستند که به ما بگویند؟! همه به فکر راهپیمایی بودند، آنها برای حفظ آبروی مدرسه و ثابت کردن اعتقاد و پایبندیشان به انقلاب و نظام و دانش آموزان به خاطر نمره انضباط و نمره پرورشی و ... . گشتی در اینترنت زدم، چیز زیادی پیدا نکردم جز مطالبی که می توانید اینجا بخوانید:
http://www2.irna.ir/occasion/13aban84/indexdanesh.htm.

می خواستم سرودی، تصنیفی، چیزی هم اینجا بگذارم. اولش " امریکا امریکا ننگ به نیرنگ تو / خون جوانان ما می چکد از چنگ تو " به ذهنم رسید. همان سرودی که این روزها صدا و سیما خیلی به آن علاقمند است. اما بعدش دیدم که این بیشتر به مناسبت تسخیر سفارت امریکا مربوط است و غیر از آن هم، آن طفلک ها جوان هم به حساب نمی آمده اند حتی و در نوجوانی دستشان از دنیا کوتاه شده. اما مصاحبه ای که با خواننده این اثر صورت گرفته را می توانید اینجا ببینید:

http://mynotesaha.blogfa.com/post-238.aspx

جالب بود! نمی دانستم حمید سبزواری شعرش را سروده و یکی از نوادگان ستارخان آن را خوانده. بعدش دیدم " یار دبستانی من " سرود مناسبی است اما باز هم به دلم نچسبید. این روزها آنقدر از صدا و سیما پخش شده که بعید می دانم گوش همه نسبت به آن احساس اشباع شدگی نداشته باشد. آخر سر، تقریبا مثل همیشه، استاد به دادم رسید با آن تصنیف بی نظیر " شب نورد ". چه می شود کرد؟! استاد است دیگر! نه تنها در آواز ایرانی که در بردن دل و گوش از ما نیز! البته در این مورد تنهایی گوش و هوش از من نبرده، با یک استاد دیگر که محمدرضا لطفی باشد، دست به دست هم داده اند تا مرا شیدای نوای چاووش کنند.  

 


  

 

شب است و چهره ی میهن سیاهه


نشستن در سیاهی ها گناهه


تفنگم را بده تا ره بجویم


که هر که عاشقه پایش به راهه


برادر بی قراره


برادر شعله واره


برادر دشت سینه ش لاله زاره


شب و دریای خوف انگیز و توفان


من و اندیشه های پاک ِ پویان


برایم خلعت و خنجر بیاور


که خون می بارد از دل های سوزان


برادر نوجوونه


برادر غرق خونه


برادر کاکلش آتش فشونه


تو که با عاشقان درد آشنایی


تو که همرزم و هم زنجیر مایی


ببین خون عزیزان را به دیوار


بزن شیپور صبح روشنایی



شاعر : اصلان اصلانیان

خواننده : استاد محمدرضا شجریان

آهنگ ساز : محمدرضا لطفی

اگر خواستید می توانید بشنوید: http://www.harmonytalk.com/music/baradar1.mp3


پی نوشت: نمی دانم چه بر سر تنظیمات وبلاگم آمده. مدتی است نمی توانم در پستهایم لینک بدهم.این شد که مجبور شدم آدرس سایت ها را در متن بیاورم. خودم می دانم این پست خیلی بی ریخت شده.

نوشته شده توسط فلانی در 21:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آبان 1387

دیشب خواب دیدم شماره ی چشمهام برگشته:(;(
نوشته شده توسط فلانی در 19:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آبان 1387

توجه ، توجه!!!

یکی عبارت زیر رو تو  search ، google کرده، اومده تو وبلاگ من:


" وبلاگ فیزیک تهران شجاعی مشفق دلدار "


حالا جالبتر از اون اینه که رفته سرِ چه پستی:


http://www.biesmoneshoon.blogfa.com/post-143.aspx


جانِ من تشریف ببرید، بخونید و بخندید!
نوشته شده توسط فلانی در 17:5 |  لینک ثابت   •