تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

شنبه سی ام آذر 1387

آقای م.پ، LHC، دکتر الف، اینشتین، هایزنبرگ، کریستف کلمب، اقبال آذر، رضا کیانیان، حافظ

یک نفر که خودش رو دوست آقای م.پ معرفی کرده کامنت زیر رو به طور خصوصی برای این پست گذاشته:


"به عنوان دوست ش باید عرض کنم این فوران احساسات نه مناسب یه دانشجوی تحصیلات تکمیلیه و نه مناسب وجهه علمی و کاری و اجتماعی آقای م.پ. چنین چیزی رو نباید در انظار گذاشت تا همه بخونند. لطفا تا خودش انو نخونده برش دارین. کاش زودتر این بلاگ رو دیده بودم. ولی فکر میکنم خودش این مطالب رو نخونده وگرنه با شناختی که من ازش دارم خیلی ناراحت میشه. تا دیر نشده برش دارین لطفاً"



آقا یا خانم محترم:

صحت ادعاتون در اینکه دوست آقای م.پ هستین یا نه رو نمی دونم! کاش آدرس ایمیلی می گذاشتین که از اون طریق بهتون اطلاع بدم و مجبور نشم اینجا جواب بدم! "تا دیر نشده برش دارین" فکر نمی کنم الان دیگه راستش محلی از اعراب داشته باشه اصلا! اگه به تاریخ اون نوشته دقت کنین متوجه میشین مربوط به حدود نه ماه پیش-ه! و اگر به آخرین پست ویلاگ دقت کرده باشین حتما متوجه شدین که چند ماهی-ه که من نوشتن تو این وبلاگ رو تعطیل کردم. گهگداری هنوز به اینجا سر می زنم، چون دوستان هنوز هم ابراز لطف و محبت می کنن. امروز در نهایت تعجب کامنت شما رو دیدم! 

" به عنوان دوست ش باید عرض کنم این فوران احساسات نه مناسب یه دانشجوی تحصیلات تکمیلیه..."
اینجا وبلاگ من-ه! چاردیواری اختیاری! مختارم از فوران یا انفجار احساساتم بنویسم. مختارم از هر آنچه که تمایل دارم بنویسم. کسی رو مجبور نکردم بیاد اینجا رو بخونه! کسی اگر دوست نداره و نوشته ها و ابراز احساسات من به نظرش مناسب نمی آد می تونه لطف کنه به اینجا سر نزنه و موجبات اذیت و رنجش و مزاحمت رو نه برای من و نه برای خودش فراهم نکنه! اساسا نمی فهمم "مناسب برای دانشجوی تحصیلات تکمیلی" یعنی چی!؟!؟ مناسب بودن رو کی تعیین می کنه؟! چه جوری؟! شما؟!؟! و ملت محکومند به اینکه مناسب، اونهم طبق تعریف شما، رفتار کنند؟! صرفا از عرف جامعه هم حرف زدن بی معنی-ه چون تو تفسیر همه شون سلایق خودمون رو تاثیر میدیم. برای من دانشجو آدمی-ه مثل بقیه آدمها! تکمیلی بودن یا نبودن تحصیلاتش هم به نظرم هیچ نقشی نداره. از دید من اینکه فردی بتونه به راحتی از احساساتش حرف بزنه و اونها رو ابراز کنه، اینکه ابایی از این نداشته باشه که به قول شما در انظار احساساتش فوران کنند اتفاقا نشون دهنده درک بالا و بلوغ اجتماعی، شخصیتی، عاطفی اون فرد-ه. دوباره اینجا هم اعلام می کنم که شخص آقای م.پ رو بسیار دوست دارم، بسیار براشون احترام قائلم و پای تک تک کلمات و جملاتی که توی نوشته ام هست می ایستم و هیچ مشکلی ندارم که همه عالم و آدم بخوننش؛ آنکس را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟! اینکه خواننده متن ابراز، اصلا همون فوران احساسات یک شاگرد رو برای معلمش نتونه درک کنه و تنگ نظرانه برداشتهای عجیب و غریبی از متن بکنه و آنچنان تو درک روابط اجتماعی ضعیف باشه که نتونه اینچنین تفکیکهای بدیهی رو قائل بشه مشکل من نیست! هیچ مشکلی هم با ایتکه خود آقای م.پ این متن رو بخونن ندارم. من مثل شما نمی تونم ادعا کنم که با شناختی که از ایشون دارم می تونم پیش بینی کنم از خوندن این متن خوشحال یا ناراحت میشن، ترجیح میدم به جای آدمها فکر نکنم و تصمیم نگیرم!!!!!!!! به هبچ وجه موردی توی متن نمی بینم، مضاف بر اینکه با بلندنظری و بزرگمنشی و آزاداندیشی که از ایشون سراغ دارم به نظرم غیرممکن میرسه که برداشت نامناسبی و چیزی غیر از منظور نویسنده برداشت کنند. حتی می خواستم خودم متن رو براشون ایمیل کنم که بعدش دیدم شاید اصلا ایشون تمایلی نداشته باشن درگیر این بشن که دوستشون به شاگرد سابقشون تو ویلاگش گفته که یه متن رو ورداره...اگر شما همچنان معتقدید ایشون از خوندن این متن ناراحت میشن بسیار ممنون میشم که محبت کنید و این متن رو بهشون بدید که مطالعه کنند. نتیجه رو هم هر چه بود لطف کنید و به من اطلاع بدید.

می پذیرم که اشتباهی رو مرتکب شدم و اون این بوده که اسامی همه افراد رو کامل ذکر کردم. این به خودی خود ایرادی نداره ولی باز هم یه دلیل تنگ نظری های احتمالی در محیط حرفه ای و شغلی و اینکه من با جزئیات نظرات ایشون رو در مورد برخی افراد که تشخیصشون چندان دشوار نیست نقل کردم می تونه برای ایشون دردسرساز بوده باشه. واضح-ه که نه فقط یه دلیل سهل انگاری بنده، که به این دلیل هم بوده که دایره خواننده های وبلاگم رو محدود به جمع رفقای خودم تصور می کرده ام. مستقیما به کامنت شما ربط نداره ولی خودم رو موظف می دونم چون کامنت شما نقش تلنگری رو برای من تو این زمینه ایفا کرد و بهم ثابت کرد آدمها ممکنه با یه search ساده یه اینجا بیان ازتون کمال تشکر رو داشته باشم! ممنون! در قبال اشتباهی که کردم متاسفانه فقط می تونم آرزو کنم که تا امروز که متوجه این قضیه شدم و سریع همه اسامی رو به صورت اختصاری نوشتم، دردسری برای ایشون ایجاد نشده باشه.




 


عجب روزی بود دیروز! 8:15 صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. پتوم رو کنار زدم که بدوم به گوشیم برسم. دیدم حوله حموم تنم-ه! بابا بود. حرف زدیم و من تو طول صحبتمون یادم افتاد که دیشب، البته دیشب که چه عرض کنم، ساعت 3:00 صبح، از حموم اومدم بیرون و کامپیوتر رو روشن کردم و تا بالا بیاد رفتم زیر پتو که در طی پروسه خشک شدنم هم گرمم باشه و هم چند دقیقه ای استراحت کرده باشم! بهترین کار تو زمستونها بعد از اینکه از حموم در می آی همینه، مخصوصا اگه شوفاژهای ساختمون دمدی مزاج باشن. ساعت 9:00 اولین سخنرانی شروع می شد: میدون نیاوران! از میدون ولیعصر تا میدون ونک راننده تاکسی یکریز حرف زد. از اینکه 38 سالشه و مجرده و یه خونه مجردی داره تو تهران-پارس و مشهدیه و سه تا خواهر داره و دیروز با یه دختر مجرد تصادف کرده و دختره گواهی نامه نداشته و هیچی بهش نگفته چون زنه، ظریفه، ضعیفه(!) و زنگ زده به یکی از دوستاش که بیاد جلو افسر نقش شوهر دختر رو بازی کنه و راننده خاطی و من کل مسیر به خودم می گفتم که بنده خدا حراف-ه، هر کی دیگه هم جای من اینجا نشسته بود این همین حرفها رو بهش میزد، ولی ونک که دو نفر دیگه رو سوار کرد تا تجریش لام تا کام حرف نزد!!! 9:20  رسیدم. تازه شروع شده بود: خصوصیات کوارک top. سخنران بعدی دکتر م م.ب بود. انگار اصلی ترین لینک ایران و CERN ایشون بوده و به قول دکتر الف تو همه پیچهای تند همراهشون. سخنرانیش برام خسته کننده بود ولی از اون آدمهایی بود که همه المانهای ظاهریش به نظرم بهینه بود. بهینه ها، نه بهترین! قد بلند، هیکل خوب،حرکات و سکنات بجا، ژستهای جذاب، صدای خوب، حرکات دست متناسب، لباسهایی که در حالت بهینه سِت شدن،تاکید می کنم: بهینه نه بهترین! یعنی آدم قشنگ احساس می کرد مشتق گرفته و مساوی صفر گذاشته و مقدار مناسب رو برای پارامتر مربوطه به دست آورده! یادمه نسبت به دکتر ن هم کم وبیش همین احساس رو داشتم. workshop خوبی بود در کل. یادم نمی آد تو هیچ سمینار و workshop ای انقدر فهمیده باشم و انقدر نفهمیده هام کم بوده باشه که ازشون سوال بپرسم. مهمترین دستاوردش واسه من این بود که فهمیدم ولو اینکه الان به خاطر  LHC و ... کارهای experimental physics و ... خیلی رو بورس اند ولی من بالا برم پایین بیام واسه خودم دوسشون ندارم. اهمیت simulation و کارهای آماری و تحلیل داده و ... رو تو درک طبیعت پیرامون عمیقا درک می کنم و بسیار براش احترام قائلم ولی هر چی فکر می کنم می بینم من واسه اینجور کارها نیومدم فیزیک. مهمترین اتفاق دیروز این بود که آقای م.پ. رو دیدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود! چقدر من این آدم رو دوست دارم! خوب که زندگیم رو مرور می کنم می بینم این آدم تو یه دوره ای تاثیرگذارترین آدم زندگی من بوده. یادم نمی آد تو زندگیم هیچ کسی رو انقدر دوست داشتم، یه جور دوست داشتن عمیق که با یه احساس احترام قوی همراهه. طبق معمول بحثمون کشید به علم و ویژگی های جامعه علمی و ... بحث از اینجا شروع شد که ازم پرسید می دونم می خوام چی کار کنم و ... براش توضیح دادم که هنوز هم مباحث بنیادی و نظری و حتی انتزاعی برام جالبند ولی واقع بین تر شدم و غیر از رویاهای چه بسا بلندپروازانه بچگی و نوجوونی واقعیات موجود رو می بینم و محدودیتهایی که واسه زمینه های تئوری هست اعم از موقعیتهای کمتری که تو روند apply کردن برای آدم وجود داره و بورسی که می گیره و بعدها موقعیتهای postdoc و درآمد و ... و اینکه نمی دونم واقعا همیشه حوصله کار فکری دارم یا نه و اینکه اگه برم سراغ یه کار یه ریزه appliedتر هم زندگیم راحت تره و هم بیشتر همین جوری بهم خوش می گذره و هر چند اون هم سختیهای خودش رو داره ولی لذتش سهل الوصول تره. بعد خودم از یه قانون پایستگی گفتم که تهش انگار فرقی نمی کنه، ولو تو مسیر سختی بیشتری متحمل میشی ولی آخر کار لذت گنده تری نصیبت میشه. از رکود high energy physics گفتم و بحث کشید به superstring. از ریاضیات عمیقی که تو کارstring می آد وسط گفت و کارهای ویتن و ...تعریف کرد که چند وقت پیش یه مقاله می خونده راجع به سیر کاری انیشتین از 1911 تا 1916 و اینکه بین یه سری ریاضیدان احاطه شده و تو نامه ای که به گروسمن می نویسه اعتراف می کنه که پدرش در اومده و به این نتیجه رسیده که کارهای ریاضیدانها همچین luxury هم نیست و به یه دردهایی می خوره! از برخورد جوانمردانه ریچی گفت و کمکهاش به اینشتین و از برخورد هیلبرت که ازش خوشش نیومده. کلی از اینها گفت و بعدش گفت که به این نتیجه رسیدم که یه سری فیزیکدانها هستن که ریاضیات رو درست و عمیق می فهمن، هرچند کار خیلی سختی-ه چون از خارج از ریاضیات وارد میشن و می خوان نه تنها بفهمن که ورش دارن ببرن تو فیزیک ازش استفاده کنن،مثل کار اینشتین یا نمونه امروزیش ویتن، ولی بعدش برای بقیه تبدیل میشه به یه machinery و اونها چون درک عمیق ریاضی ندارن فقط محاسبه می کنن و مقاله تولید می کنن. یه چیزی گفت که برام جالب بود. اینکه مفاله فیزیکدانهای string کار اینجا رو که نگاه می کرده همیشه براش اعجاب انگیز بوده و قابل تحسین که چقدر ریاضیات پیشرفته ای بلدند و اینا ولی سر یه سمیناری متوجه شده اینها اصلا مفاهیم خیلی خیلی پایه ای و ابتدایی اون مباحث رو در حد همون درس لیسانسش هم حتی نفهمیدن و کلی ناامید شده و به اون فرضیه که اینها از اون ریاضیات به عنوان machinery استفاده می کنن بیشتر اعتقاد پیدا کرده. پیشنهادش این بود که اگه می خوام سراغ همچین fieldهایی برم باید خودم رو آماده کنم که یه شخصیت مستقل شم و بشینم درست حسابی بفهمم و یاد بگیرم و بپذیرم که سخته و ...وگرنه اگه می خوام به قول خودش وارد کثافت کاری paper در آوردن و اینا شم اصلا نمی ارزه و بهتره برم همون experimental physics و دنبال simulation و این چیزها که هم زندگی راحت تری خواهم داشت و شرایط مالی بهتری و هم در کل احتمالا شادتر خواهم بود و ....همین طور که وایساده بودیم و حرف می زدیم دکتر الف از پله ها اومد پایین و با آقای م.پ سلام علیک کرد و رد شد و یهو برگشت از من پرسید که " شما سر کلاس من نیستی؟" جواب دادم که این ترم الکترودینامیک دارم و گفت "لابد برای workshopِِ مربوط به CMS اینجایی؟ " آقای م.پ توضیح داد که تو دبیرستان شاگردش بودم و کلی در وصف و ثنام گفت! خنده ام گرفته بود که  آقای م.پ می دونی که من ممکنه کارم گیر دکتر الف باشه که اینطور با آب و تاب در وصف استعداد و علاقه مندی دیرینه ام به فیزیک میگی؟! دکتر الف هم کلی از اونور از اینکه سر کلاسها چه دانشجوی پرانرژی و باانگیزه ای هستم گفت و من مونده بودم که استاد ورقه هامو اگه تصحیح کنی پشیمون میشی! خبر نداره دو هفته است با تقریب خوبی لای کتاب و دفتر رو باز نکردم. ازم پرسید چه فیزیکی دوست دارم و آقای م.پ جواب داد: " تمایلش پیشتر به سمت کار تئوری-ه " و دکتر الف پرسید: " taste ریاضی؟! " و قبل از اینکه من جواب بدم آقای م.پ تاکید کرد: " کار تئوری! البته taste فیزیکه نه ریاضی! " دکتر الف معتقد بود که اشتباه می کنم و forefront علم فیزیک همینهاست و کار experimental رو ماها نمی شناسیم و دانشجوی امریکایی یا اروپایی می شناسه و اگه جوون بود الان و این آگاهی ها رو داشت حتما میرفت سراغ experimental physics و البته یا ذرات انتخاب میکرد یا کیهان شناسی و از این دو تا خارج نمی شد و مثلا نمی رفت سراغ surface physics که همه اش یا condensed matter که نود درصدش کار مهندسی-ه. بحثی درگرفت بین آقای م.پ  ودکتر الف که انگیزه ها رو آدم از درونش می گیره یا از بیرون و دکتر الف از علاقه مندیهاش تو فیزیک گفت و آقای م.پ بیشتر ساکت بود جز یه تک جمله هایی که عجیب تک جمله بودن! دکتر الف از مسحور شدنش توسط ریاضیات گفت و اینکه هندسه و توپولوژی جادوش می کنه، از نگاه کردن به نقاط تاریک جهان گفت مثل همون جایی که قراره تو LHC نگاهش کنن : ده به قوه منهای هیجده! آقای م.پ تعجب کرد، البته فکر کنم بیشتر وانمود کرد که تعجب کرده. از اعجاب انگیز بودن اندازه گیری ویسکوزیته quark-gluon plasma گفت و ...و از اینکه وقتی جوون بوده کارexperimental   درست حسابی ندیده و استادهای تئوریشون عوضش خیلی خوب بودن: دکتر پ، ا، گ ...و حالش از آزمایشهای تکراری بد میشده و توهین به خودش می دونسته ولی الان می بینه دید درستی نداشته و ...کلی هم در وصف و ثنای مهندسهای CERN گفت. آقای  م.پ تهش گفت اتفاقا حرف من هم همینه که آدم دنبال انگیزه های خودش بره چون ممکنه فردا هر کدوم اینها همون جوری مهندسی بشن و از اون ور هم اگه فیزیکدان-ه چه تئوری کار چه experimentalist و چه اصلا اگه مهندس-ه بدونه داره چی کار می کنه و واسه چی داره اون کار رو می کنه. موبایل دکتر الف طبق معمول مدام زنگ میزد و عذرخواهی کرد که روز خیلی پرکاری داره و از اون طرف هم از هر فرصتی دوست داره واسه تبلیغ experimental physics  استفاده کنه. بعدش آقای م.پ یه یه دقیقه ای ساکت بود با یه لبخند معنی دار رو لبش! ادامه بحثمون با آقای م.پ(تو جاهایی مثل IPM و اینا سعی می کنم بگم آقای "دکتر" م.پ ها، ولی هر کاری می کنم نمیشه. خب چی کار کنم؟! یه عمر گفتیم آقای م.پ. قبل اینکه دکتراش رو بگیره دبیر ما بود خب! سر امتحانهای ترم اول دانشگاهمون دفاع کرد. آخرهای دفاعش بود که یه عالمه فرزانگانی با یه دسته گل ریختیم تو اتاق دفاع. قیافه دکتر ل از دیدن ما دیدنی بود!) چی داشتم می گفتم؟! آها اینکه ادامه بحثمون با آقای م.پ بیشتر راجع به این بود که ما فرهنگ علمی نداریم و آدمهایی که یه کنجکاوی ناب علمی دارن نادرن و اینکه ما متعلق به هیچ سنت علمی نیستیم و عین قارچ می مونیم و الان نباید توقعات عجیب غریب از خودمون داشته باشیم و ... کلی از انگیزه ناب علمی حرف زدیم. همون کنجکاوی بچگونه واسه دونستن. اینکه بازی کنی برای بازی کردن، اینکه صادقانه بازی کنی. اینکه مثل یه بچه وقتی داری بازی می کنی مهمترین چیز دنیا برات اون بازی-ه. از پروسه فتح اورست گفت که چند وقت پیش راجع بهش خونده بود. اینکه کار عظیمی بوده و کلی کشته داده و اینکه کار علمی هم کار عظیمی-ه و طبیعی-ه تلفات بده. معتقد بود اتفاقا یکی از بدبختی های جامعه علمی ما اینه که شکست خورده های بزرگ نداریم، اینکه هر چی دور و برش رو نگاه می کنه آدمی رو نمی بینه که بتونه بگه پونزده بیست سال از زندگیش رو سر یه چیزی که دوست داشته و براش مهم بوده گذاشته و به نتیجه نرسیده. آدمی که فقط چند تا مقاله رو کنار هم نذاره که یه مقاله دربیاره، اگه ایده ای پیدا کرد و براش جالب بود بره دنبالش. می گفت که تو این چند سال کلی ایده داشته، شهودهای همین جوری، رو هوا، چیزهایی که اصلا قابل اعتماد نبودن و رهاشون کرده در حالیکه با یه ذره تاریخ علم خوندن و نگاه کردن به نحوه عملکرد آدمهایی که تو جوامع علمی سالمن آدم می بینه همین ایده ها رو جدی می گیرن و میرن جلو، طبیعتا معلوم هم نیست تهش چی میشه. راهش غیر از این نیست آخه. و داشت می گفت این رو باید تو جایی مثل اینجا با کلی تاریخ علم خوندن و ... بفهمه چون دور و بریهاش اصلا ماهیت این جریان رو درک نمی کنن که وقتی همچین ایده ای رو باهاشون در میون میذاره بگن خب برو جلو ببین چی میشه. اون حرف هایزنبرگ رو نقل کرد که قبلتر هم ازش شنیده بودم و اصرار داشت تو " جز و کل " و من مطمئن بودم نیست. اینکه اگه کریستف کلمب امریکا رو کشف کرد واسه این نبود که کشتی خیلی بهتری نسبت به آدمهای قبلی داشت یا ملوانهای قهارتری و ... دلیلش این بود که اونقدر از سواحل اسپانیا دور شد که جلو رفتن و مواجه شدن با هر چیزی معقولتر از برگشت به عقب بود و البته قبلتر هم کلی آدمها تو این مسیر غرق شدن و اینا، یعنی اصلا از پیش تعیین شده نیست. راجع به رفتن هم حرف زدیم. گفتم که الان دیگه خیلی مصرم واسه رفتن. یه جورهایی می خوام در رم اصلا. داشت می گفت برو، نهایتش اینه که میری اونجا می بینی خبری نیست، ولی اگه نری، بعد یه مدت رفتنت سخت تر میشه و اینرسی پیدا می کنی و حسرتش رو دلت می مونه. آقای م.پ معرکه است! فکر کنم از قیافه زار و نزار من فهمید چقدر یه جورهایی سردرگمم و به قول خودش تو موقعیت واقعا پیچیده ای واسه تصمیم گیری هستم و باز به قول خودش احساس کرد شاید بد نباشه حرفهایی بزنه که اون انگیزه ها و رویاهای دیرینه دوباره واسه من load شه. دوووووووووووسش دارم!!! کلی از همون چیزی که اسمش رو انگیزه ناب علمی گذاشته حرف زدیم. اولش من خیلی گیر دادم که نسبی-ه، شخصی-ه و نمیشه واقعا تعیین کرد که کسی همچین انگیزه ای داره یا نداره. بعدش متقاعد شدم که ملاک قضاوتی نمی خواد بسازه و بعدترش قانع شدم یعنی تو خودم هم دوباره پیداش کردم که این چیز، حالا اسمش انگیزه ناب علمی یا هر چیزی که هست  ماهیتا متفاوته با همه انگیزه ها و امور روزمره. و من حرفهای چند سال پیشهای خودم رو تکرار کردم که شاید خوشگلی علم هم به همینه، چیزی متفاوت با همه روزمرگی ها، چیزی از یه جنس دیگه، چیزی برای فرار از تکرارهای فرسایش گر زندگی، چیزی که ارزش پرداختن بهش رو داره چون زیباست و لذت بخش. به مامان داشتم می گفتم که فکر کنم برای بهداشت روحی ام باید یه برنامه ای بذارم هر چند وقت یه بار حتما برم آقای م.پ رو ببینم. آخرش از اینکه نذاشته من برم ناهار بخورم ابراز شرمندگی کرد! بهش گفتم که کم آوردم تو جواب دادن! نگران این بود که مبادا معده ام خالی باشه و می خواست بهم بیسکویت بده. به جانِ خودم اگه مطمئن بودم که خودش و خانومش مشکلی با قضیه ندارن، همون جا در ملا عام می پریدم، بغلش می کردم و می بوسیدمش. آخرش گفت که این چیزهایی که به من گفته خیلی هم به خاطر من نبوده، به خاطر خودش بوده، واسه اینکه برای خودش تثبیت شه و اینا و عملا داشته به خودش می گفته اونها رو و من هم گفتم همیشه همینه! فکر کنم من دو تا حالت می تونم داشته باشم: یا کاملا رسمی و یا کاملا راحت. یه جاهایی دیگه قشنگ احساس می کردم  زیادی دیگه دارم احساس راحتی می کنم. یادش انداختم که سر جشن فارغ التحصیلی ما روی سن چی گفته بود. اینکه گفت: " بزرگترین اتفاقی که تو مدتی که دبیر شما بودم افتاد این بود که تو این دنیای بوقلمون من افکاری داشتم و برداشتهایی و ... که اونها رو با شماها در میون گذاشتم و بازخوردهایی که از شماها گرفتم باعث شد برام تثبیت شن یا تعدیل و یا اینکه کلا بذارمشون کنار." اون موقع من تو اتاق کنار سن بودم. لنزم افتاده بود و جعبه لنزم همراهم نبود و تو فاصله استراحت، رفتم تو اون اتاق که از تو کیف یکی از بچه ها جعبه لنزش رو بردارم که پرده رو کشیدن و من مجبور شدم آقای م.پ و آقای ج و آقای ص رو از همون جا ببینم و حرفهاشون رو  بشنوم. عالی بود! هر چند که اون موقع داشتم حرص می خوردم که از اونجا در بیام ولی الان که نگاه می کنم می بینم هیچ کس این شانس رو نداشت که از اون زاویه و از اون فاصله ببیندشون. یادمه آقای ج برگشت گفت: " موفقیت شما خوش-تعریف نیست ولی مطمئنم احساس من برای شما و موفقیتتون خوش-تعریفه "دبیر جبر و احتمالمون بود و اولین چیزی که جلسه اول یاد می داد مفهوم خوش-تعریف بودن یک مجموعه بود. پیرمرد دوست داشتنی بود. این روزها هم تو مدرسه می بینمش. قبل از این مراسم از آقای م.پ خواستم برام یادگاری بنویسه و گفت اگه اون موقع بنویسه یه چیز معمولی میشه و دوست داره یه چیز خاص بنویسه برام و فکرش مشغول اینه که وقتی میره رو سن چی بگه. آخر اون روز خودش گفت: "الان دیگه می دونم چی بنویسم برات " با یه ماژیک آبی روی همون تی-شرت سمپاد که یادگاری اکثر دبیرها روش بود نوشت: " از جمیع جهات کامل بودی. خیلی با تو راحت بودم " زیرش هم نوشته بود ش م.پ و امضا کرده بود.  یادمه وقتی خوندمش عرش رو سیر کردم! کفم بریده بود. مونده بودم چی بگم. به مامان هم همینو گفت: " ایشون که کامل بودن! "CDهای تو اتاقشون رو بهم نشون داد. تعجب کرد که "اقبال آذر" رو می شناسم و من از تعجب اون تعجب کردم. پرسید کدوم رو می خوام بشنوم که برام بذاره. می خواستم یه سری بزنم فرهنگسرای نیاوران واسه نمایشگاه عکس رضا کیانیان. گفت: " تو این برف بعیده باز باشه ها! " بعدش خندید و ادامه داد : " البته اونها هنری ان. ممکنه بگن تو برف نمایشگاه برگزار کردن شاعرانه تره! " گفتم که اونها هم راجع به ما همینها رو میگن. خداحافظی کردم، از خودش و اون آقای دوستش. اون آقای دوستش یه سیگار روشن کرد. دلم سیگار کشیدن خواست. به این فکر کردم که این دل من چی نمی خواد؟! نمایشگاه هفته پیش تموم شده بود. از تو پارک نیاوران اومدم بالا. برف یریز می بارید. من امسال بدون عینک زیر برف و بارون راه میرم و نیازی به برف پاک- کن ندارم! آی که چه کیفی داره! ملت دو تا دو تا تو پارک با هم قدم می زدن و آدم رو یاد نداشته هاش می انداختن. با خودم یه چیزی زمزمه می کردم. وسطهای غزل به خودم اومدم، برگشتم ببینم مطلعش چی بود: " نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد "

نوشته شده توسط فلانی در 5:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

خلوت...تنهایی...

خلوتی می خواهم هم اندازه تنهایی ام. کاملا اندازه ها! نه می خواهم که خلوتم آنقدر بزرگ باشد که بر تن تنهایی ام زار بزند و نه آنقدر تنگ باشد که تنهایی ام را بفشارد و کامل نپوشاندش.
نوشته شده توسط فلانی در 19:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

سطح بهداشت روحی، پیاده روی، جهانی که بودنش در گرو تغییرش است، جان جهان و ...

وقتهایی که سطح بهداشت روحی روانی ام تا حد قابل توجهی بالاست و زیادی حالم خوب است دنبال بهانه ای می گردم برای پیاده طی کردن مسافتهایی که عموما با تاکسی و اتوبوس طی می کنم. دُورِ مطلوبیست که گهگداری دچارش می شود: اینکه حالم که خوب است، پس پاده روی می کنم و در نتیجه پیاده روی ام حالم بهتر می شود. این روزها هم به شدت گرفتار این دور مطلوبم و از این گرفتاری عمیقا خرسند و مشعوف، شاید چون اکثر اوقات گرفتار دورهای معیوب می شوم. چند وقت پیش از امیرآباد تا میدان فاطمی را زیر نم نم باران پیاده رفتم و کل مسیر را با صدای بلند آواز خواندم. هوا تاریک بود و مسیر خلوت. از کنار چند رهگذر هم که رد شدم خواندنم را متوقف نکردم،فقط آرامتر ادامه دادم. عالی بود! مانده ام چرا قبلتر از اینها در خیابان با صدای بلند آواز خواندن را تجربه نکرده ام. امروز که از میدان بهار شیراز تا میدان ولیعصر را پیاده می آمدم پشت ویترین "نشر چشمه" چند لحظه ای ایستادم. روی یک تخته وایت بورد کوچک جمله جالبی از اریش فرید نوشته بودند: " آنکس که می خواهد جهان همانگونه بماند که هست، نمی خواهد جهان بماند." به تغییر فکر می کنم و جهانی که بودنش در گرو تغییرش است. به گمانم آدمیزاد هم همین است. این را چند صد متر آن طرفتر وقتی جلوی مغازه های طلافروشی کریمخان نیش ترمزی زدم تا اعماق وجودم احساس کردم. چند سال پیش اگر بود با سرعت برق و باد از کنارشان رد می شدم و به زنانی که پشت ویترین ها می ایستند نگاه عاقل اندر سفیهی می انداختم و به کودکانی که با حسرت پشت ویترین اسباب بازی فروشی ها به تماشا می ایستند تشبیهشان می کردم. اصلا یک روز وقتی قرار است روز خوبی باشد انگار از همان کله سحر معلوم است. صبح که توی اتوبوس بودم دو ایستگاه مانده به ایستگاه دانشگاه راننده رادیو را روشن کرد. "جان جهان" استاد بود. خدا خدا می کردم تمام نشود قبل از پیاده شدنم. نشد! این هم از نتایج بالا بودن سطح بهداشت روحی روانیست! آدم هر اتفاقی که می افتد را به فال نیک می گیرد و فکر می کند چیز خاصی در آن اتفاق و در آن روز هست که مطلوبش می کند، غافل از اینکه خودش است که می خواهد، یا بنا به شرایط روحی اش، می تواند آن روز را خوب ببیند.


پی نوشت یک: جالب است ها! بدون اینکه تصمیمی در کار بوده باشد دوباره رو آورده ام به یادداشتهای روزانه بی سر و ته. چه می شود کرد؟! از ترکیب روزمرگی و سرشلوغی و بی وقتی چیز بهتری حاصل نمی شود.

پی نوشت دو: راستش حوصله نداشتم بگردم تصنیف و متن آن و ... را پیدا کنم و لینک بدهم.

نوشته شده توسط فلانی در 1:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

اینجور وقتها بدجوری نمی دونم باید چی کار کنم؟! تصور اینکه آدمی که تو همچین موقعیتی-ه ترجیح میده چه جور عکس العملی از آدمهای دور و برش ببینه برام مقدور نیست. شاید فقط بتونم گوش خوبی باشم، همین! ما هم وقت گیر آوردیم واسه لوس بازی ها!!!!!!! به طرز عجیبی آروم بود و به خودش مسلط. اینکه واقعا بود یا تلاش می کرد اینطور نشون بده که هست رو نمی دونم. فکر نمی کنم اهمیتی هم داره واقعا. رفتارش زیادی سنجیده بود و قابل تحسین، صداش هم مثل همیشه گرم...
نوشته شده توسط فلانی در 10:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آذر 1387

شانزده آذر


بار دگر شانزدهم آذر / آمد و سر به سر در قلوب مردم شعله افکند
جنبش دانشجویی ایران/به خون شهیدان/در ره "خلقمان" خورده سوگند
که تا آخرین نفر / آخرین نفس / کوشیم و بشکنیم / دیوار این قفس در ره آزادی ایران
شریعت رضوی،قندچی،بزرگ نیا /گشتند شهید در ره ستیزه با ارتجاع
 
(شاعر: حمید مصدق)


            
    



پی نوشت: خفت از این بالاتر که شانزده آذر را خانه بمانی و درس بخوانی چون هفده آذر امتحان داری؟! مانده ام فردا با چه رویی از کنار تصویر " مجید شریف واقفی " بگذرم و بروم سر جلسه امتحان؟!

نوشته شده توسط فلانی در 20:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387

TIPPY-TOP

امروز بالاخره نهمین tippy-top، یا به قول بریتیش ها tippe topی که با دخترکانم ساختیم برگشت روی پایه اش چرخید. خودمان را خفه کردیم از بس جیغ کشیدیم و بالا پایین پریدیم و هی چرخاندیمش و هی از چرخیدنش فیلم گرفتیم. آبروی هر چه معلم است را برده ام. حیف که یکشنبه امتحان میان ترم الکترودینامیک از فصول 3 و 4 و 7 و 8 و 9 کتاب Jackson را دارم وگرنه حتما یک گزارش کامل از به ثمر رسیدن بخشی از پروژه مان اینجا می گذاشتم. در اولین فرصت از این تجربه بی نظیر کار کردن و یاد دادن و یاد گرفتن فیزیک با آن دخترکان شیرین که مدرسه اصرار دارد شاگرد من به حساب می آیند خواهم نوشت. انصافا که تدریس می تواند بسته به اینکه مخاطبت چه کسانی باشند جذاب ترین و هیجان انگیزترین کار دنیا یا خسته کننده ترین و اعصاب خردکن ترینش باشد.این بچه ها بی نظیرند! در عرض دو ماه تا حد خوبی مثلثات و حد و مشتق و انتگرال و معادله نیوتن و نمودار جسم آزاد و قوانین کپلر و کلی تاریخ علم و ... یاد گرفته اند. نمی گویم قادرند از هر تابعی انتگرال بگیرند یا تعریف حدِ وایراشتراوس را بلدند ولی می توانند معادله نیوتن را برای یک نیروی تابع زمان حل کنند و بردار مکان جسم را بدست آورند. سال اول دبیرستانند همه اش ها! مهر ماه حتی نمی دانستند سینوس و کسینوس خوردنی است یا پوشیدنی. الان نمودار جسم آزاد می کشند و به راحتی نیروها را تصویر می کنند در راستاهای متعامد. خیلی خوشحالم و اگر رهایم کنند چند صفحه خواهم نوشت در باب اینکه چطور می شود به چهار تا دختر خوشگل که هنوز تعریف تابع را بلد نیستند حد و مشتق و انتگرال یاد داد. یکی دیگر از معلمهای پژوهشی که اکثر اوقات در کلاس همراه ما هست معتقد است من خیلی خوب درس می دهم. راستش نمی دانم. مثلثات را دقیقا همان طور به آنها یاد دادم که بابا اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان به من یاد داد. سرعت حد و مفهوم تکانه را هم. برای مشتق و انتگرال و تا حدی حد هم روشی بسیار مشابه روش آقای محسنی پور به کار بستم با این تفاوت که آقای محسنی پور وقتی ما سال سوم دبیرستان بودیم و رابطه و تابع را می شناختیم این مفاهیم را به ما یاد می داد. برای مفهوم سرعت متوسط و سرعت لحظه ای و شتاب، هم روش آقای محسنی پور خیلی به کار آمد، هم جلد اول کتاب فیزیک پایه. برای نمودار جسم آزاد هم کتاب فیزیک پایه کمک بزرگی بود. حل معادله نیوتن را هم به همان روشی که دکتر سجادی برایمان گفته بود، البته خیلی ساده تر و ملایمتر، برایشان گفتم. یک کلیاتی از نیروهای مجازی هم برایشان گفته ام که با تقریب خوبی همان چیزهایی بود که آقای دکتر شجاعی به ما درس دادند. فکرش را بکنید! دخترکانم باید تکانه زاویه ای و گشتاور و معادلاتشان را یاد بگیرند، بعد حل مسئله فرفره را تا جایی که امکان دارد یاد بگیرند، بعد حل مسئله tippy-top را به عنوان یک فرفره خاص بیاموزند و ببینند چطور معادلات به آنها می گوید اینچنین فرفره ای برمی گردد و روی سرش می چرخد. ناگفته نماند که فلانی هرگز نمی دانست tippy-top چه جور موجودی است اگر مکانیک تحلیلی 1 و 2 اش را با آقای دکتر شجاعی پاس نمی کرد. از اول مهر تا الان دنبال فرصتی هستم که بروم یک سری سوال بپرسم و به رسم ادب اجازه ای بگیرم از ایشان. دریغا که یافت می نشود! یک روز هم رهگذری در حیاط گروه دیدمشان که نه وقتش بود و نه مکانش. دارم می میرم از بی وقتی!


پی نوشت: خیر سرم می خواستم یکی دو جمله بنویسم که افکارم آزاد شود و بروم سرِ امواج مگنتوهیدردینامیک!
نوشته شده توسط فلانی در 17:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آذر 1387

تلخ اما ...

" فاصله میان شقاوت و شهادت، طول یک لوله تفنگ است، بسته به اینکه کدامسوی آن ایستاده باشی "



پی نوشت: می دانم سروده شاعریست. کدام شاعرش را نمی دانم. کسی اگر می داند لطف کند بگوید، بی نهایت ممنون خواهم شد.
نوشته شده توسط فلانی در 16:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آذر 1387

به گمانم اولین بار است که آنقدر به ستوه آمده ام که اعترافش می کنم. بعید می دانم قبلتر پیش خودم هم به این صراحت اعتراف کرده باشم. بعید می دانم قبلتر حتی آگاهانه حسش کرده باشم. اینکه خسته شده ام از دختر بودنم. تصور کردنش هم حالم را خراب می کند که اگر پسر بودم اکثریت قریب به اتفاق این اعصاب خوردی ها و  محدودیت ها و مشکلات و تعارضات و جنگ اعصاب ها و کشمکش ها و غصه ها و ترس ها و شرم ها و ناامنی ها و رنج ها و دردها و غیره و غیره وجود نداشتند. عجیب خسته ام...


پی نوشت: حالا هی بیا و بگو بابت دخترانگی هایمان به خودمان ببالیم و احساس خوشبختی کنیم!
پی نوشتِ پی نوشت: اکثر وقت ها به خاطرشان احساس خوشبختی می کنم!

نوشته شده توسط فلانی در 15:21 |  لینک ثابت   •