

تعصب از باورها میآيد، باورها از جهل. ذهن آگاه به باور نيازی ندارد، او سنگبنای خود را اثبات میکند يا دست آخر میگويد نمیداند. باورها زمانی وارد تفکر میشوند که منطق خفقان میگيرد. منطق ساکت حتی نمیتواند ندانستنش را بگويد. هالهای از تقدس باورها را در برمیگيرد و ديگر شک برنمیتابند و مشتها گره میشوند. آنان که باور کردهاند خود نيک میدانند چه نيرنگی به خود زدهاند و به هر نقدی نيرنگ را به ياد میآورند و نه بر نقاد، که بر خود خشمگين میشوند. انگار که ندانستن جرم است و بايد دانست و اگر نمیتوان ثابتش کرد بايد باور کرد و اسطوره تراشيد و دين بافت و پرستيدش و برايش جنگيد. قضيه باز همان دال تهی است که انگار گريزی نيست از پر کردنش، به هر قيمتی، به هر مزخرفی.
"دال"
حتی اگر بر بلندترین نقطهی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه میدانند و تو هم میدانی «هست». از دال تهی گریزی نیست. بودنش از جنسی است که حاجت به لطف و تأییدت ندارد، به تکذیب تو هم جایی نمیرود. هست چون هست. کسانی که دانستند هست برایش مدلول تراشیدند. از سنگ، از آسمان، از کلمه. پدرش خواندند. گفتند اگر دال هست پس مدلول هم، حتی اگر به چشم نیاید. گفتند واجب الوجود است. نگفتند چرا باید بر هر دردی درمانی هم باشد. چون زمین و زمان اینگونهاند یا تو اینگونه میبینیشان؟ از اینجا داستانش همان تاریخ کهنه است. تراشیدند و پرستیدند و بر سرش جنگیدند. دیگرانی نیز بودند. آنان خود را به قعر دال انداختند، خود را با خود لبریز کردند. گفتند همه حق با ماست و أناالحق؛ که با جهان و خالق و مخلوق یکی شدهاند و گریختهاند از دنیای فانی و تو به خیالت با سنگسار جزایشان دادی. چرخ گشت تا دست آخر گفتند نمیدانم. آدمیان از ندانستن ابا دارند، از ندانستن دلایل، عواقب. این تشنگان آگاهی جرأت کردند بگویند نمیدانند. گفتند دال هست، شاید مدلولی باشد، شاید نه. اخلاق را از نو نوشتند، انسان را باز تعریف کردند. آزادی و آزادگی را به عرش رساندند. گفتند تهی است، بدان. گفتند نسلها محکومند به تنهایی خود با کاسهای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند.- اینکه تو رسانه ها مدام تاکید میشه بیشتر آسیب دیده ها کودکان و زنان و سالمندان بودن یه کَمَکی به نظرم عجیب-ه. واسه اون زمانهایی که زنها می موندن خونه و مردانشون رو راهی جبهه های جنگ می کردن و رابطه یک به یکی بین جنگجو بودن و مرد بودن وجود داشته، طبیعتا حمله به زنان و کودکان و سالمندان مصداق بارز حمله به آدمهای ضعیفی که بی دفاع بودن به حساب می اومده و معلومه که شدیدا هم زیر سوال بوده. هنوزم کودکان و سالمندانش قبول، ولی الان درصد بالایی از اعضای ارتش خیلی از کشورها رو زنها تشکیل میدن. تو مبارزات پارتیزانی و جنگهای نامنظم هم که اتفاقا قدمت فعالیت زنها خیلی بیشتر از قدمت فعالیتشون تو ارتشهاست. پس چرا این نکته ی قابل توجهی باید باشه که زنان آماج حملات بودن یا نبودن؟! البته اگه یه ذره نخوام گیر الکی بدم خودم هم میگم که واقعیت اینه که اکثریت قریب به اتفاق این زنها هم همون قدر بی دفاع اند که کودکان و سالمندان هستن ولی به هر جهت هر کاری می کنم نمی تونم با این ادبیات کنار بیام.
- نشستن پای حرفهای اسماعیل هنیه اعصابم رو خورد می کنه. اون شب که حرفهاش رو اینجوری شروع کرد که همه بدونین ما واسه دنیامون هیچی نمی خواهیم، هر کاری می کنیم واسه آخرتمون-ه. یکی نیست بگه آخه بی انصاف این مردم بدبخت فلک زده شاید نخوان آخرت تو رو پربار کنن. هر تصمیمی که تو و دار و دسته ات میگیرین تاوانش رو اون مردم بی گناه میدن نه تو و دارو دسته ات(جان خودتون کامنت نذارین که مردم خودشون حماس رو انتخاب کردن پس لابد می خوان) از حق و باطل حرف می زد و کمک الهی و تا پای جان ایستادن در راه حق و مبارزه علیه باطل. یکی نیست بگه با این سیاست شاهکار همین طور دارین مردم رو به کشتن میدین. کدوم حق؟! کدوم باطل؟! کدوم آرمان؟! کدوم پایداری؟! کدوم سعادت ابدی؟! مردم دارن همین طوری جون میدن. پایداری تا کجا؟! تا جایی که نسلتون منقرض شه؟! اصلا آدم احساس می کنه واقعیات رو نمی بینه. کشورهای عربی فلسطین رو تحریم کردن و اون داد و بیداد راه انداخته که ای کشورهای عربی باید هر چه زودتر همه قراردادهاتون رو با اسرائیل فسخ کنین! منی که هیچ آگاهی سیاسی قابل توجهی ندارم و از معادلات سیاسی امروز جهان چیزی سرم نمی شه وقتی پای حرفهاش می شینم کاملا این احساس بهم دست میده که بابا این ادبیات تو، ادبیات امروز عرصه سیاست جهانی نیست. بیچاره اون مردمی که تو قراره از حقشون دفاع کنی و با این سیاستها و این برخوردهای ایدئولوژیکت همین جوری عملا داری باعث کشتنشون میشی و معتقدی سعادت ابدی رو هم براشون به ارمغان آوردی. از پایبندیهای ایدئولوژیک می ترسم، می هراسم. چشم آدمو رو واقعیات می بنده و آدمو محصور می کنه تو یه قوطی و به آدم القا می کنه که سعادت ابدی همینه در حالیکه یکی که از بیرون نگاه می کنه چه بسا برای توصیف وضعیت سیستم لفظی جز تباهی و بدبختی پیدا نکنه.


پی نوشت: چه خوب که اینجا را نمی خوانی!
پی نوشت: نقل قولها رو سعی کردم با کمترین اختلاف ممکن بنویسم هرچند بدون شک خطای قابل ملاحظه ای داره.