تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

دال

با نسیم سحری(!) خواننده وبلاگ میرزا پیکوفسکی شدیم. هی خواندیم و خواندیم و دست آخر ماندیم که اگر میرزا وبلاگ نویس است پس فلانی چه کاره است؟! دو تا از نوشته های میرزا را عجیب دوست داریم. ایمیلاً(emailَن) کسب اجازه کردیم از محضرشان جهت آوردن در وبلاگمان. وبلاگ میرزا و "هزارتو" را هم در صدر طومار لینکهایمان آوردیم. میرزا! باقی بقای خودت و ذوق نوشتنت و قلمت و کیبوردت. میرزا! بنویس که ما می خوانیم.




تعصب از باورها می‌آيد، باورها از جهل. ذهن آگاه به باور نيازی ندارد، او سنگ‌بنای خود را اثبات می‌کند يا دست آخر می‌گويد نمی‌داند. باورها زمانی وارد تفکر می‌شوند که منطق خفقان می‌گيرد. منطق ساکت حتی نمی‌تواند ندانستنش را بگويد. هاله‌ای از تقدس باورها را در برمی‌گيرد و ديگر شک برنمی‌تابند و مشت‌ها گره می‌شوند. آنان که باور کرده‌اند خود نيک می‌دانند چه نيرنگی به خود زده‌اند و به هر نقدی نيرنگ را به ياد می‌آورند و نه بر نقاد، که بر خود خشمگين می‌شوند. انگار که ندانستن جرم است و بايد دانست و اگر نمی‌توان ثابتش کرد بايد باور کرد و اسطوره تراشيد و دين بافت و پرستيدش و برايش جنگيد. قضيه باز همان دال تهی است که انگار گريزی نيست از پر کردنش، به هر قيمتی، به هر مزخرفی.



"دال"

حتی اگر بر بلندترین نقطه‌ی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه می‌دانند و تو هم می‌دانی «هست». از دال تهی گریزی نیست. بودنش از جنسی است که حاجت به لطف و تأییدت ندارد، به تکذیب تو هم جایی نمی‌رود. هست چون هست. کسانی که دانستند هست برایش مدلول تراشیدند. از سنگ، از آسمان، از کلمه. پدرش خواندند. گفتند اگر دال هست پس مدلول هم، حتی اگر به چشم نیاید. گفتند واجب الوجود است. نگفتند چرا باید بر هر دردی درمانی هم باشد. چون زمین و زمان این‌گونه‌اند یا تو این‌گونه می‌بینی‌شان؟ از این‌جا داستانش همان تاریخ کهنه است. تراشیدند و پرستیدند و بر سرش جنگیدند. دیگرانی نیز بودند. آنان خود را به قعر دال انداختند، خود را با خود لبریز کردند. گفتند همه حق با ماست و أناالحق؛ که با جهان و خالق و مخلوق یکی شده‌اند و گریخته‌اند از دنیای فانی و تو به خیالت با سنگسار جزایشان دادی. چرخ گشت تا دست آخر گفتند نمی‌دانم. آدمیان از ندانستن ابا دارند، از ندانستن دلایل، عواقب. این تشنگان آگاهی جرأت کردند بگویند نمی‌دانند. گفتند دال هست، شاید مدلولی باشد، شاید نه. اخلاق را از نو نوشتند، انسان را باز تعریف کردند. آزادی و آزادگی را به عرش رساندند. گفتند تهی است، بدان. گفتند نسل‌ها محکومند به تنهایی خود با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند.


نوشته شده توسط فلانی در 3:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم دی 1387

غزه...غصه...اشک...آه...حرص...ترس...هراس

- دیدن تصویر این بچه های فلسطینی دل آدم رو ریش ریش می کنه و جگرش رو کباب. چند دقیقه پیش تلویزیون داشت بخیه شدن پیشونی یه نوزاد رو نشون می داد.

- اینکه تو رسانه ها مدام تاکید میشه بیشتر آسیب دیده ها کودکان و زنان و سالمندان بودن یه کَمَکی به نظرم عجیب-ه. واسه اون زمانهایی که زنها می موندن خونه و مردانشون رو راهی جبهه های جنگ می کردن و رابطه یک به یکی بین جنگجو بودن و مرد بودن وجود داشته، طبیعتا حمله به زنان و کودکان و سالمندان مصداق بارز حمله به آدمهای ضعیفی که بی دفاع بودن به حساب می اومده و معلومه که شدیدا هم زیر سوال بوده. هنوزم کودکان و سالمندانش قبول، ولی الان درصد بالایی از اعضای ارتش خیلی از کشورها رو زنها تشکیل میدن. تو مبارزات پارتیزانی و جنگهای نامنظم هم که اتفاقا قدمت فعالیت زنها خیلی بیشتر از قدمت فعالیتشون تو ارتشهاست. پس چرا این نکته ی قابل توجهی باید باشه که زنان آماج حملات بودن یا نبودن؟! البته اگه یه ذره نخوام گیر الکی بدم خودم هم میگم که واقعیت اینه که اکثریت قریب به اتفاق این زنها هم همون قدر بی دفاع اند که کودکان و سالمندان هستن ولی به هر جهت هر کاری می کنم نمی تونم با این ادبیات کنار بیام.

- نشستن پای حرفهای اسماعیل هنیه اعصابم رو خورد می کنه. اون شب که حرفهاش رو اینجوری شروع کرد که همه بدونین ما واسه دنیامون هیچی نمی خواهیم، هر کاری می کنیم واسه آخرتمون-ه. یکی نیست بگه آخه بی انصاف این مردم بدبخت فلک زده شاید نخوان آخرت تو رو پربار کنن. هر تصمیمی که تو و دار و دسته ات میگیرین تاوانش رو اون مردم بی گناه میدن نه تو و دارو دسته ات(جان خودتون کامنت نذارین که مردم خودشون حماس رو انتخاب کردن پس لابد می خوان) از حق و باطل حرف می زد و کمک الهی و تا پای جان ایستادن در راه حق و  مبارزه علیه باطل. یکی نیست بگه با این سیاست شاهکار همین طور دارین مردم رو به کشتن میدین. کدوم حق؟! کدوم باطل؟! کدوم آرمان؟! کدوم پایداری؟! کدوم سعادت ابدی؟! مردم دارن همین طوری جون میدن. پایداری تا کجا؟! تا جایی که نسلتون منقرض شه؟! اصلا آدم احساس می کنه واقعیات رو نمی بینه. کشورهای عربی فلسطین رو تحریم کردن و اون داد و بیداد راه انداخته که ای کشورهای عربی باید هر چه زودتر همه قراردادهاتون رو با اسرائیل فسخ کنین! منی که هیچ آگاهی سیاسی قابل توجهی ندارم و از معادلات سیاسی امروز جهان چیزی سرم نمی شه وقتی پای حرفهاش می شینم کاملا این احساس بهم دست میده که بابا این ادبیات تو، ادبیات امروز عرصه سیاست جهانی نیست. بیچاره اون مردمی که تو قراره از حقشون دفاع کنی و با این سیاستها و این برخوردهای ایدئولوژیکت همین جوری عملا داری باعث کشتنشون میشی و معتقدی سعادت ابدی رو هم براشون به ارمغان آوردی. از پایبندیهای ایدئولوژیک می ترسم، می هراسم. چشم آدمو رو واقعیات می بنده و آدمو محصور می کنه تو یه قوطی و به آدم القا می کنه که سعادت ابدی همینه در حالیکه  یکی که از بیرون نگاه می کنه چه بسا برای توصیف وضعیت سیستم لفظی جز تباهی و بدبختی پیدا نکنه.


نوشته شده توسط فلانی در 21:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم دی 1387

مثل اینکه سازمان اتوبوس رانی دیده به نظرش ضایع است BRTهای قرمزرنگ تو ماه محرم همین جوری جلوی چشم مردم بیان و برن. دیروز یه پرچم کوچیک سیاه وصل کرده بودن کنار آینه بغل هر کدومشون.

نوشته شده توسط فلانی در 16:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم دی 1387

نصیحتهای مادرانه از ایران تا تاجیکستان: " مامانی بشقاب غذاتو نصفه نذار / بذار ! "

امروز یه سری از بچه های مدارس تاجیکستان رو آورده بودن واسه بازدید از مدرسه. ناهار علامه حلی بودن و بعدش اومدن مدرسه ما. مدرسه هم عملا می خواست یه سیرک راه بندازه واسه شون که راه انداخت. از کلاس هفتم توشون بود تا کلاس یازده. دخترهاشون زیادی خانوم بودن. یه دختر که تیپ اسپرت داشته باشه توشون پیدا نمی شد. همه شون دامن و جوراب شلواری و چکمه پوشیده بودن با این کیفهایی که دست می گیرن. همه شون هم آرایش نسبتا غلیظ داشتن. فکر کنین بچه کلاس هفتم، یعنی همسن بچه های دوم راهنمایی ما، با چکمه و کیف براق و دامن چین وا چین و جوراب شلواری زنونه مشکی و سایه اکلیلی و رژ لب قرمزِ قرمز و رژگونه نارنجی و لاکِ سرخابی، که سرش رو تو یه دستمال پولک دار بنفش پیچیده و گوشواره های حلقه ای درشتش رو بیرون گذاشته. خیلی از پسرهاشون هم کت و شلوار پوشیده بودن با کراوات. مثل اینکه مدارسشون دو جورن: به قول خودشون مکتبهای تاجیکی که توشون به زبون روسی درس می خونن و مکتبهای ترکی-تاجیک که توشون به زبون انگلیسی درس می خونن. تو اون جمعیت سی چهل نفری فقط یکی از دخترها تعریف چگالی به گوشش خورده بود که تنها کسی بود که مدرسه ترکی-تاجیک می رفت تو دوشنبه (پایتخت تاجیکستان). توضیح داد که درسهایی که می خونن خیلی با درسهایی که بچه های دیگه می خونن فرق داره مضاف بر اینکه تو Tajik-Turkish High Schools  درسهاشونو به انگلیسی می خونن. ترکی این وسط چی کاره است ما هم نفهمیدیم ولی مثل اینکه یه سری مدراس مشترک اند که حتی به طور بین المللی هم دانش آموز می گیرن. یه چیزی شبیه مدارس دولتی و خصوصی هند-ه به گمانم. تو هند هم مدارس دولتی رایگان بودن و همه درسها و کتابهاشون به زبون هندی بود جز یه درس ادبیات و زبان انگلیسی. در صورتیکه مدارس خصوصی که دستِ مسیحی ها بود و مدیر و کادر اجراییش خواهرهای روحانی بودن شهریه می گرفتن و تو اونها درسها همه انگلیسی تدریس می شد و فقط یه درس ادبیات هندی داشتن. یه بِشِر شکسته ی آزمایشگاه شیمی هم دستم رو ناجور برید. به قول آقای الهامی: " بِشِری دست بَشَری را برید! " یه ده دقیقه ای زیر شیر آب آزمایشگاه همین طور خون می رفت از دستم و ملت تو فکر این بودن که وردارن منو ببرن اورژانش اون نزدیکی واسه بخیه که اون آقای مسئول پژوهش شیمی که اسمش رو هم بلد نیستم اومده بر بر نگاه می کنه و آخرش به خانوم قادری میگه : " بِشِرش انگار خیلی بِشِر بوده ها! " و میره . آخرش خانوم آقایی تشخیص داد بخیه نمی خواد و چون خانوم آقایی بود که اینو گفت من باور کردم که نمی خواد! از روزی که خانوم آقایی بهم گفته به نظرش شبیه گلشیفته فراهانی ام علی رغم اینکه می دونم سخت در اشتباهه کلی دوسش دارم
به یُمن حضور تاجیکی ها کلی هم از ما پذیرایی به عمل اومد. یه تاجیکی هم نبود که کیک و شیرینی یا آب میوه یا نسکافه یا میوه یا غذاش رو تا ته بخوره. انقدر همه گیر بود قضیه که ماها هر چی فکر کردیم دیدیم بعیده بشه به حساب سیر بودن یا عجله داشتنشون گذاشت و اکثر بچه ها آخرش به این فرضیه رسیدن که لابد تو فرهنگشون حرکت زشتیه که خوردنی رو تا آخر بخورن!!! با فرض اینکه همچین فرهنگی داشته باشن، نشستیم و کلی افسوس خوردیم به حالشون واسه اینکه چه فرهنگ زشتی دارن!!!
نوشته شده توسط فلانی در 1:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم دی 1387

حیف که پیمانه ای وجود ندارد برای اندازه گیری هیچ کدامشان. تازه اگر پیمانه های مناسبی هم داشتیم و اندازه گیری دقیقی هم انجام می دادیم، باید آخر کار روشی پیدا می کردیم برای مقایسه مقدار اندازه گیری شده برای هرکدامشان. به نظر می رسد تنها کار مقدور این است که منتظر بمانیم ببینیم کدامشان زودتر ته می کشد: "صبرِ من" یا "غرورِ تو" ؟!


پی نوشت: چه خوب که اینجا را نمی خوانی!

نوشته شده توسط فلانی در 22:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم دی 1387

آرامش، افسردگی

می گوید: "در چشمهایت بیش از هر چیز آرامش را می توان دید "، مکث می کند، دوباره نگاه می کند و می گوید "نگاهت سرشار از آرامش است "، تکرار می کند: " آرامش "، دوباره مکث می کند و چشمهایش در چشمهایم جستجو می کند و آخر کار می گوید: " کَمَکی افسردگی هم در عمق چشمهایت موج می زند، چرا افسرده ای؟! تو که باید شاد باشی! "
نوشته شده توسط فلانی در 22:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم دی 1387

دوست...

همایش ملی گرانش و کیهانشناسی امسال به مناسبت شصتمین سالگرد تولد دکتر منصوری برگزار شد. تو افتتاحیه دکتر ارضی یه بیوگرافی کوتاه از زندگی دکتر منصوری گفت و کارهایی که تو انجمن فیزیک انجام داده بود رو لیست کرد. بعدش دکتر اردلان رفت رو سن و گفتش که " دکتر ارضی همه اون چیزهایی رو که به طور رسمی تو همچین مراسمی باید گفته می شد رو گفت و من اومدم به عنوان دوست منصوری حرف بزنم. " شروع کرد به توضیح دادن که منصوری به چه معنی دوستش به حساب می آد: " میلیاردها سال پیش که ما تو جنگل بودیم منظور از اینکه دو نفر دوست هم بودن این بوده که مراقب هم بودن. می دونین دیگه! با هم که می رفتیم شکار باید مراقب هم می بودیم و اینا. مثلا این روابط مافیایی که هنوز هم تو کشورهای توسعه نیافته می بینیین، اینکه مثلا یکی رئیس جمهور میشه و  گاها یکی رو معاونش می کنه که لیاقت اون پست رو نداره ادامه همون روش و منش-ه. حالا سوالی که پیش می آد اینه که دوستی توی دنیای مدرن به چه معنیه و چه کارکردی داره. چون تو جامعه مدرن آدمها نیاز ندارن یکی به اون معنی مراقبشون باشه و اکثر نیازهای فرد از طریق نظامهایی که تو جامعه مدرن وجود داره برآورده میشه. نمونه بارزش اینکه لازم نیست بریم شکار و مراقب هم باشیم تا شکار ما رو نخوره (ما شکار رو بخوریم!) مسئله اینه که تو دنیای مدرن دوست یعنی کسی که شما افکارتون رو باهاش شریک میشین. اینکه باهاش حرف می زنین و بحث می کنین. منصوری به این معنی دوست منه که وقتی ایده ای به نظرم میرسه اولین کسی که باهاش در میون میذارم منصوری-ه. من اصلا دوست به اون معنی رایجش رو ندارم. اصلا معاشرت نمی کنم. نه مهمونی میرم، نه عروسی، نه ختم و اینا ولی به اون معنی که گفتم منصوری دوست منه یا ارفعی دوست منه." یه سری در وصف خصوصیات و کارهای دکتر منصوری گفت و گفت که تو این فکر بوده که امروز که می آد این بالا چی بگه و دیروز دکتر شیرزاد رو دیده و ازش پرسیده خصوصیت بارز دکتر منصوری به نظرش چیه، چون شیرزاد هم به همون معنی دوستش-ه و افکارش رو باهاش در میون میذاره و افکارش رو قبول داره، و دکتر شیرزاد هم گفته که " جسور-ه". با شیطنت گفت که : " می دونین که منصوری اصلا می خواست انقلابی بشه ولی وقتی برگشت انقلاب شده بود و به انقلابی نیازی نبود این شد که این راه رو اومد! " گفت که فکر می کنه دکتر منصوری تاثیرگذارترین آدم تو فیزیک ایران-ه و شاخ و برگ زیادی برای دکتر حسابی درست کردن و اگه اون شاخ و برگها رو بزنیم شاید فقط با اون قابل مقایسه باشه. اینکه راه اندازی ایده دکترای داخل کشور از دکتر منصوری بوده و یا اینکه اصرار داشته که باید با جامعه ارتباط داشت و اولین کسی بوده که عمومی سازی علم رو جدی گرفته و با همون جسارتش وقتی تو وزارت علوم بوده مواضعی اختیار کرده که اکثر ما آدمها تو اون شرایط به دلیل عافیت اندیشیمون اختیار نمی کنیم و ...آخرش هم گفت: " روز اولی که منصوری رو دیدم نمی دونستم خواهرزاده آیت الله طالقانی-ه. می دونین دیگه! آیت الله طالقانی برای همه observerهای دنیا مستقل از ایدئولوژی و غیره آدم بسیار قابل احترامی-ه. بعدا که فهمیدم، پی بردم که جسارتش رو از دایی به ارث برده. " دکتر منصوری هم تائید کرد حرفهای دکتر اردلان رو در مورد دوستی و گفت که این از نشونه های یک اجتماع علمی-ه( ترجمه scientific community که به نقل از جامعه شناسها استفاده می کنه). اینکه دوستی که به طور معمول تو جامعه رایج-ه ادامه همون دوستی هایی-ه که دکتر اردلان اول صحبتش اشاره کرده و ما دوست علمی هستیم و در خانواده علمی-مون اون وقت تولد می گیریم و اولین تولدیه که واقعا براش مهمه صرفا چون نشونه خوبیه از اینکه جامعه علمی ما داره به سمت خوبی میره، به سمت حرفه ای شدن. گفت که همیشه دوست داشته اگه تقدیری ازش میشه از طرف انجن فیزیک باشه نه چیزی مثل چهره های ماندگار، چون این هم باز یعنی اینکه ما داریم به سمت حرفه ای شدن میریم، البته این رو هم گفت که بسیار خوشحال میشه اگه صدا و سیما همین جوری بهش یه سمند بده. گفت که بارها این رو تو مصاحبه ها و نوشته هاش گفته و بازم اصرار داره که تاکید کنه، اینکه " ما علم رو هنوز نمی فهمیم " و منظورش از " ما " دانشگاهان-ه نه مردم بیرون دانشگاه! گفت که یه سیصد چهارصد سال دیرتر شروع کردیم و ما هم این راه رو میریم و مراسم امروز هم یه نشونه است که داریم به اون سمت حرکت می کنیم. کیک شصتمین تولد دکتر منصوری هم خوردن داشت انصافا!


پی نوشت: نقل قولها رو سعی کردم با کمترین اختلاف ممکن بنویسم هرچند بدون شک خطای قابل ملاحظه ای داره.

نوشته شده توسط فلانی در 0:37 |  لینک ثابت   •