تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

ئه شکوت به ئه شکوت،کیو به کیو لاوان،

هه ستاوه بو رزگاری کوردوستان،

ده شکنوه پشت لژگری دژمن،

لو هیرشه شیرانه یه رزگاری کوردوستان.


خه بات ئه کین بو کوردستان،

له پی نانی مافی ژیان،

به ده نگی به رز هه ر ده م ئه لین،

یا مه رگ یا کوردوستان.

نوشته شده توسط فلانی در 21:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

چرا می فهممش؟!

چند وقت پیش نوشته های مردی را می خواندم که به همسرش خیانت می کرد. عجیب تا اعماق وجودم درک می کردم احساساتش را، اینکه آن زن دیگر را بیشتر دوست داشته باشد، اینکه مدام در فکر دور زدن همسرش به هر بهانه ای باشد تا برود و آن زن دیگر را -با آن زیبایی مسحور کننده اش در رختخواب- ببیند ، اینکه حالش بد شود از اینکه مجبور است صبح تا شب اس ام اس های زیادی رمانتیک آن زن دیگر را جواب دهد و مدام قربان صدقه اش برود چرا که ایمان دارد این خزعبلات برای یک دختر جوان از نان شب هم واجب تر است، اینکه مدام زنش را با آن زن دیگر مقایسه کند حتی در رفتارشان با بچه های خیابانی و اینکه نتیجه بگیرد آن زن دیگر روح بزرگی دارد و اینکه بخواهد همچنان زندگی اش را با زنش ادامه دهد علیرغم اینکه کوچکترین نکته جالب و دوست داشتنی در او نمی بیند. از اینکه این همه درکش می کردم ترسیدم. واقعا ذی النفع بودن یا نبودن تا این اندازه در درک و قضاوت آدم موثر است؟!!!!


پی نوشت: عبارات و جملات تا حد امکان همانهایی هستند که در دست نوشته های آن مرد بود.

نوشته شده توسط فلانی در 17:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

!!!

درسهای این ترم من:

- مبانی فلسفی مکانیک کوانتومی (مشترک کارشناسی و کارشناسی ارشد)

- مکانیک آماری پیشرفته (کارشناسی ارشد)

- نظریه میدانهای همدیس(دکتری)


نوشته شده توسط فلانی در 16:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

عجب روزی بود امروز! اتفاقهای بدش زیادی بد بود، یه اتفاق خوبش هم زیادی خوب!

یک- ساعت یازده از خواب پریدیم و به استاد محبوبمان زنگ زدیم! فرمودند جوابشان منفی است متاسفانه! گوشی را گذاشتیم." دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب/ای عزیز من نه عیب، آن به که پنهانی بود "

دو- دم در دانشگاه خانومه گیر داده: " آستین لباست زیادی تنگه! کاپشنتو بپوش روش!" کاپشن پَر رو می فرمودن، دمِ ظهر! اصرار هم داشتن همونجا در مقابل دیدگان مبارک ایشون کاپشن رو بپوشم. یکی نیست بگه بی انصاف من چند هفته است با همین لباس می آم دانشگاه! الان یادت افتاده؟! لباس پوشیدن من باید مطابق با اینکه تو اون روز از چه دنده ای پاشدی تغییر کنه؟! بعدشم هر خنگی می فهمه من چند قدم اونورتر در می آرم کاپشن رو، پس چرا گوشت خودتو الکی تلخ می کنی؟!

سه- نمرات کوانتم پیشرفته رو دادن!

چهار- از هم داغونتر این بود. الان نمی نویسم راجع بهش چون هنوز تو شوکم. بعید می دونم به این زودی ها هم در بیام. می نویسم راجع بهش اگه ختم به خیر شد.

پنج- به طور کاملا اتفاقی (!)خبردار شدیم کارگاه علوم مدرسه یک هفته اومده جلو! علما و فضلا تازه یادشون افتاده این برنامه ای که یه ساله چیدن و طبق اون عمل می کنن رو اگه اجرا کنن روزهای بازدید کارگاه علوم می افته بعد از دهه فجر! بعید می دونم عمق فاجعه رو درک کنین مگر اینکه فرزانگانی باشین چون در اون صورت می دونین کارگاه علوم اسم دیگه ی دقیقه نود-ه! در بهترین حالت نود و نه درصد کارها هفته آخر انجام میشه.

شش- استاد بعدی که سراغشان رفتیم برای سخنرانی، پذیرفتند. تاریخ را که پرسیدند دیدند صبحش کلاس دارند، بعد از ظهرش یک جلسه دفاع!

هفت- استاد پایان نامه ام معلوم شد! بالاخره معلوم شد قراره چیکاره شم! آخ جوووووووون! هیچی مثل بلاتکلیفی بد نیست. خلاص شدم! کلی موضوع هیجان انگیزی هم قراره باشه! دووووسِش دارم! خیلی!



نوشته شده توسط فلانی در 20:9 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

زمان

راهش این نبود آخر. باید لحظه ای می ایستادم. باید لحظه ای از دویدن باز می ایستادم. باید لحظه ای از دویدن باز می ایستادم و سری می چرخاندم. سری می چرخاندم تا می دیدم صفحه گرد ساعت را، تا می دیدم عقربه ها را که با نظمی پولادین بر مسیری دوار می چرخیدند. باید سری می چرخاندم تا می دیدم ردپاهای خودم را روی این صفحه گرد. باید سری می چرخاندم تا می دیدم و می فهمیدم گیر افتادنم را در دورهای باطل بی آغاز و انجام. عمری دویدم در پی عقربه ها، در پی عقربه هایی که خود می دویدند در پیِ، در پیِ ... چیزی به ذهنم نمی رسد ، در پی کدامین هدف، کدامین مقصد؟! دویدم و دویدم تا لحظه ای که دیگر سرگیجه امانم نداد، تا جایی که توقف کردم و اطرافم را به نظاره نشستم، تا جایی که جرئت کردم سرم را کامل برگردانم و این بار ببینم که این عقربه ها  هستند که به سوی من می دوند. چند دور اول را جاخالی دادم، یعنی سرم را دزدیدم و عقربه ها ظفرمندانه از روی من عبور کردند. زمان گذشت و عقربه ها همچنان در دورهایی می آمدند و می رفتند. زمان غالبِ مسلم بود و من مغلوبِ مسلم. زمانی رسید که این وضع هم دیگر برایم خسته کننده می نمود و حوصله سر بر. حکم همان دویدن و دور باطل طی کردن را پیدا کرده بود. از آن زمان به بعد تا همین لحظه، تا همین آن، کار من شده است تلاش برای پیوستن به یکی از این عقربه ها و سوار شدن بر رویش. عقریه ی ساعت شمار را به گمانم راحتتر می شود دنبال کرد. در تخیلاتم جستی می زنم و بر عقربه ی ساعت شمار سوار می شوم و طول آن را تا مرکز صفحه گرد ساعت می پیمایم. راستش احساس زرنگی هم می کنم که ساده ترین عقربه را برای رسیدن به مرکز ساعت برگزیده ام. مرکز ساعت! به آنجا که برسم گوی ظفرمندی را از زمان ربوده ام. به آنجا که برسم رام کرده ام این دیرینه ی عاصی را، این دیرنده ی لجام گسیخته را، زمان را می گویم! به آنجا که برسم سوار بر ماشین زمان، ثانیه ها را خواهم راند. به آنجا که برسم ... نه! نمی دانم! باید برسم تا بتوانم در وصف آنچه بر منم خواهد گذشت سخن بگویم.
نوشته شده توسط فلانی در 22:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

یه وقت کامنت نذارین ها! کامنت دونی وبلاگم گاز می گیره!

نوشته شده توسط فلانی در 0:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

هرکس اعداد مختلط نمی داند نخواند*

      " The imaginary numbers are a wonderful flight of God's spirit; they are almost an amphibian          between being and not being "                                                                                   

                                                                                                                                (Gottfried Wilhelm Von Leibniz, 1702)                                                                             

 

                                                   

 تا جایی که من به شخصه دیده ام و به یاد دارم در فیزیک خیلی جاها سر و کله اعداد مختلط یک جورهایی پیدا می شود یا شاید بهتر است بگویم یک جورهایی سر و کله اعداد مختلط را خودمان وارد می کنیم مثلا برای اینکه محاسباتمان آسانتر شود و ... اما چیزی که مهم است این است که آخر کار حواسمان باشد که مقدار نسبت داده شده به هیچ کمیت فیزیکی نباید مقداری موهومی باشد چون مقدار یک کمیت فیزیکی همان چیزیست که در آزمایشگاه یا دنیای واقعی یا چه می دانم جهان فیزیکی اندازه می گیریم. ولی انصافا موجودات عجیبی اند این اعداد مختلط! به عنوان یک موجود ریاضی می فهمم که فرق چندانی با یک عدد طبیعی مثل 2 ندارند، یک جور تعمیم اند دیگر. آدمیزاد اولش اعداد طبیعی را می شناخته چون به معنی واقعی کلمه طبیعی بوده اند! از شمارش 1، 2، 3،... بعدها با نیاز پیدا کردن به عمل تقسیم سر و کله ی اعداد کسری پیدا می شود و ... یا یک جور دیگر نگاه کردن به قضیه این است که، اگر اشتباه نکنم آقای محسنی پور این را به ما گفت،1 همانطور که حاصل حل معادله ی x-1=0 است،  -1 حاصل حل معادله یx+1=0، رادیکال 2 حاصل حل معادله ی x^2-2=0، همانطور هم i حاصل حل معادله ی x^2+1=0 است. اینها را می فهمم. چیزی که برای من جالب و عجیب می نماید نوع و نحوه حضور این اعداد(که به ظاهر وجود ندارند)در جاهایی و گره خوردگی این حضورشان به مفاهیم و نتایج  فیزیکی است. یک نمونه اش را می توانید در بخش 7-10 کتاب Jackson ببینید:

 

                (Causality in the Connection Between E and D; Kramers-Kronig Relations )

 

کافیست با اعداد مختلط، انتگرالگیری مختلط و تبدیل فوریه آشنا باشید تا بتوانید مطلب را دنبال کنید. خلاصه ی مطلب این است که برای بدست آوردن ضریب دی الکتریک مواد باید از یک عبارتی انتگرال گرفت که قطب هایش بالای محور حقیقی قرار دارند. تعیین کننده اینکه پربند انتگرال کوشی را بالا یا پایین محور حقیقی بگیریم مثبت یا منفی بودن توان exp در صورت عبارت است. اگر توان مثبت باشد(برای زمانهای مشاهده پس از زمان اثر منبع این اتفاق می افتد) پربند انتگرال را بالای محور حقیقی می بندیم و انتگرال مقداری برابر با 2Πi ضربدر مجموع مانده ها خواهد داشت. اما چنانچه توان exp منفی باشد (برای زمانهای مشاهده پیش از اثر منبع این اتفاق می افتد) باید پربند انتگرال کوشی را پایین محور مختلط ببندیم پس قطبی درون پربند نمی افتد و حاصل انتگرال صفر می شود. یعنی قبل از اینکه منبع روشن شود ما اثری از آن مشاهده نمی کنیم و این یعنی همان مفهومی که به علیت تعبیر می شود! آخر اعداد مختلطی که صرفا یک تمیم ریاضی هستید، شما کجا و مفهوم فیزیکی و چه بسا فلسفی علیت کجا؟!

 

 

 

 

* از روی دست افلاطون تقلب کرده ام! می گویند بر سردر باغ تعلیم و تربیتش(آکادمی )، تابلویی نصب کرده که روی آن نوشته بوده است : " هر کس هندسه نمی داند، وارد نشود " .

نوشته شده توسط فلانی در 3:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم بهمن 1387

آخیییییییییییییییش! بعد از چند ماه رفتم استخر و سالن بدنسازی. قبلش طبق معمول کلی اینرسی داشتم ولی الان انقدر حال خوبی دارم که دارم واسه جلسه بعد لحظه شماری می کنم. از همه مهمتر اینکه من تو همه این سالهایی که زمانهای زیادی رو تو استخرهای مختلف گذروندم، همیشه با توجه به اینکه نمی تونستم تو استخر عینک بزنم با معضل ندیدن دور و برم مواجه بودم. امروز اولین باری بود که بعد از عمل چشمم رفتم استخر و به طرز باور نکردنی هم ناجی ها رو می دیدم، هم صورت آدمهای تو آب رو، هم ساعت ها رو، هم کاشی های کف استخر رو، هم حبابهای آب رو، هم آب دماغ ملت رو تو آب و ...خلاصه حسابی می دیدم دیگه! تجربه بی نظیری بود! کلی کیف داشت! سونا بخار هم عااااااااالی بود! البته الان ها خیلی شلوغ شده و کاملا حکم حموم زنونه رو پیدا کرده. ملت از لحظه ای که می آن تو یه ریز حرف می زنن تا لحظه ای که میرن بیرون. قبلترها که خلوت بود من خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت. سکوتش به طرز عجیبی آرامش بخش بود. دراز میکشیدی و حجم زیادی از بخار با عطر اکالیپتوس رو وارد ریه هات میکردی. یه وقتهایی احساس می کردم حتی در اومدن قطره های عرق از منافذ پوستم رو متوجه می شدم و بعدش تبخیر شدنشون رو از رو پوستم. نگاههای خریدار خانومهای میانسال توی سونا و جکوزی رو کاملا یادم رفته بود. از فرق سر تا نوک پات رو ورانداز می کنن و آخرش هم میگن: " عزیزم تو که هیکلت مشکلی نداره آخه! " تو بدنسازی فهمیدم بدنم تو این چند وقت که جز راه رفتن و دویدن رو تردمیل تحرک قابل توجهی نداشتم، حسابی واترقیده. اکثر دستگاهها، جز سه چهارتا رو، بدون وزنه استفاده کردم. جز دمبلهای دو و سه کیلوگرمی هم استفاده نکردم. البته تو این چند سال پی بردم که بدن نسبتا خوبی دارم. فقط بعد از یه مدت طولانی که فعالیت نداشتم چه تو شنا، چه بدنسازی، چه کوه و ...  باید یه دو سه جلسه ای بهش فرصت بدم که دوباره رو فرم بیاد. البته این سری یه چند کیلویی هم وزنم رفته بالا و بیشتر سر این اذیت شدم. آخ اگه مامان و این مربی بدنسازی همدست نمی شدن علیه من و میذاشتن یه کوچولو هرمن مصرف کنم! آدم حرصش در می آد دیگه! من اگه پسر بودم با همین تمرینها تا حالا یه بدن کاملا عضلانی داشتم. کاش مصرف تِستُسترون عوارض نداشت! ساده ترین و پیش پا افتاده ترینش در آوردن موی زائد-ه. چقدر گرسنه بودم بعد از تمرین. ماکارونی هم حسابی چسبید. اصلا امروز روز خوبی بود. ساعت دوازده از خواب بیدار شدم و از دو تا شش سالن و استخر بودم. حسابی خسته ام و خوابم می آد. هر چی به ذهنم میرسه دارم تایپ می کنم. فکر کنم برم دوباره بگیرم بخوابم. 
نوشته شده توسط فلانی در 20:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم بهمن 1387

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد !!!

از شما چه پنهان، چشمانمان که آب نمی خورد اما اگر فرجی حاصل شد و اتفاق غیرمترقبه ای افتاد و دری به تخته ای خورد و خلاصه با هزار اگر و امای دیگر در این قحط الرجالی که به شهادت دوستان ساکن در فرنگ گویا پدیده که چه عرض کنیم، مصیبتی است عالمگیر و نه تنها منحصر به خاک پاک وطنمان، فردی یافت شد که بشود به همسری برگزیدش آنگاه اجازه نخواهیم داد که لحظه ای، تاکید می کنیم حتی لحظه ای، ولو برای بیرون بردن زباله ها راس ساعت بیست و یک تا دم درب، بدون حلقه ازدواج از خانه خارج و در ملا عام ظاهر گردد و اگر روزی خدای ناکرده وی اینچنین خبطی مرتکب شد، حتی برای یک بار،  یقین حاصل خواهیم کرد که دیگر روی او به عنوان مرد زندگیمان نمی توانیم حساب کنیم و همان بهتر که پس از آن هم در همان ملا عام اوقات بگذراند و درب خانه بر سرش برای همیشه بسته بماند! در عجبیم از جماعت نسوان که با وجود آگاهی کامل از مقادیر معتنابه خرده شیشه های وجود خود و همجنسانشان اجازه می دهند همسرانشان بدون حلقه در محافل عمومی حضور یابند. آخر نسوان گرامی شما که خود می بینید در اولین برخورد با رجال محترم نگاهتان پیش و بیش از هر چیز در پی انگشتان دست چپ ایشان می دود و به محض نیافتن شیئ طلایی مذکور نه تنها نگاهتان که تک تک سلولهای وجودتان جشنی بر پا می کند چرا آنقدر بی توجهید نسبت به خطرات بزرگی که در کمین زندگی مشترکتان نشسته است؟! خودبرتربینی همواره آثار مخربی در زندگی بنی بشر به همراه دارد. اصلا شما به چه حقی توانایی نسوان دیگر را نسبت به توانایی های خود ناچیز می شمارید؟! اصلا چه کسی به شما اجازه می دهد آنها را بی بخارتر از خود به حساب آورید؟!


پی نوشت: از محضر نسوان گرامی خواهشمندیم در پی انکار و تکذیب برنیایند که در آن صورت اگر بخواهیم با صراحت سخن برانیم بر ریش نداشته شان خواهیم خندید.

نوشته شده توسط فلانی در 2:24 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1387

تمام شد! گرچه هم در کل مدتی که طول کشید و هم طی لحظاتی سر جلسه امتحان های پایانی اش، هفتصد و هفتاد و هفت هزار بار تصویر سیاه و سفید اجداد و نیاکان مرحوممان در برابر دیدگانمان متجلی گردید اما بالاخره این ترم هم تمام شد. می خواهیم برای مدتی به خواب زمستانی فرو رویم. بدبختی نمی دانیم چرا در حال حاضر خوابمان نمی برد. دیشب و پریشب را با هزار ضرب و زور و با مدد قهوه و نسکافه تا همین ساعت بیدار می ماندیم!

نوشته شده توسط فلانی در 0:44 |  لینک ثابت   •