چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
نامه ای به باد
باشید!جنابِ باد علاقه خاصی به تقدیم کردن عکس به آدمها دارند. اگر تنظیمات وبلاگمان یاری می کرد وبلاگشان را همین جا لینک می دادیم که شاهدی باشد بر این قضیه. حالا هم شما خواننده عزیز قدم رنجه بفرمایید در لیست لینکهای وبلاگمان وبلاگشان را بیابید. بنا به آنچه از اعتراف صریح ایشان سراغ داریم گویا بسیار هم علاقمند هستند که آدمی پیدا شود عکسی به ایشان تقدیم نماید. ما که مثل ایشان آرشیو عکس و اینها نداریم. تازه همین امروز با مقوله عکس و دوربین و عکاسی و خلاصه اینجور چیزها آشنا شده ایم. ولی یک عکسی به واسطه خود ایشان دیده ایم که عجیب دوستش داریم. یک چیز خاصی در این عکس هست. آنقدر خاص که ما که هیچ سر رشته ای از عکس و عکاسی و ... نداریم را هم تحت تاثیر قرار می دهد. شما را نمی دانیم اما آرامش خاصی به ما منتقل می کند. راستش راجع به هویت عکاس هم اطلاعی نداریم. ایشان خودشان اگر می دانند بگویند که ما و شما هم از جهل مرکب به درآییم. این همه آسمان ریسمان بافتیم که دستِ آخر به تقلید از خود ایشان بگوییم:
تقدیم به باد:
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم...
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
●
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
●
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
●
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
●
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
●
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
●
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
●
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
مهدی اخوان ثالث
اسفند 1343
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
دخترکانم...
دلم برای دخترکانم سخت تنگ است!
*اسامی به ترتیب الفبا ذکر شده اند!
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
خونه تکونی هم پدیده قابل تامل و جالبی-ه ها! من رو قشنگ یاد اون خیل عظیمی می اندازه که تو یه صف طویل وایساده بودن و هر کسی از راه می رسید بهش می گفتن: "برو ته صف"، تا اینکه بالاخره یکی از راه می رسه و از نفر ته صف می پرسه: "صفِ چیه؟!" طرف نمی دونسته، از نفر جلویی می پرسه، اونم نمی دونسته. خلاصه همه نمی دونستن، صرفا دیدن یه صفی وجود داره و رفتن ملحق شدن که " اگه دیگی هست، ما هم ملاقه داریم!" *. تو حالت عادی از یه کدبانو بپرسی:"خونه ات کثیفه؟!" چه بسا بهش بر هم بخوره ولی دم عید که میشه انگار ... اصلا نمی دونم بگم انگار چی! آخرِ استدلالشون هم اینه که: " خونه یه جا تمیز میشه"!!! من نمی فهمم اگه خونه کثیف نیست، خب کثیف نیست دیگه. اگه هم تمیزی لازمه و از اینجور حرفها یه جا و دوجا و ... نداره، تو طول دوازده ماه کارها رو تقسیم کنین که دم عید له و لورده نشین. پرده ها و در و دیوار رو شستن که عین کار عبث-ه چون معمولا تا اردیبشت ماه شوفاژها روشن ان، اصلِ بارندگی هم تو فروردین-ه پس تمیز کردن شیشه پنجره ها هم رسما بی فایده است. خیلی جالبه که اکثریت قریب به اتفاق مردم انقدر سفت و سخت هر سال این رسم دیرینه رو بدون توجه به اینکه موضوعیتی داره یا نه یا اینکه لازمه یا نه، به جا می آرن. آخه اگه یه ذره جذابیت هم داشت آدم حرصش نمی گرفت!
* البته میشه ایراد گرفت به این مَثَل که لابد یکی از اول می دونسته واسه چی یه جایی وایساده و بقیه اومدن پشت سر اون وایسادن یا یکی بالاخره این جماعت رو سر کار گذاشته و یا... ولی شما فرض کنین تعداد آدمهای صف خیلیییییی زیاده پس نتیجه آخر تا یه تقریبی قابل قبول-ه. یعنی همه ی(با تقریب قابل قبول)آدمهای اون صف نمی دونستن چرا تو صف وایسادن.
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
هنوز هم...
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
لیوان چای که مدام در حال پر و خالی شدن-ه، بی حوصلگی، "ای دریغ از من"، گلودرد، گشتن دنبال بهونه ای واسه توجیه تنبلی، تمرینهای آماری، دلم خواب می خواد، پیدا نمی شه، چهار چشم و گوشی دنبالش گشتن، پنی سیلین، دریغ از یه سرسوزن تمرکز، آدمهای حوصله سربر، دلم بستنی می خواد، هر چی بیشتر می گردی کمتر پیدا میشه، گروه شرودینگر-ویراسورو، "به زهد همچو تویی"، چشمهام، "سهم من"، هاج زنبور عسل، زیرزمینی، "یا به فسق همچو منی"، کوچه مهیار، هوای مرطوب، معلومه که پیدا نمیشه، انگیزه ای نیست، دلم دویدن می خواد، الوند، اینترنت، ته کشیده همه جور بهونه ای، نگرد دیگه، "آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد"، کمپین، زن تو ایستگاه اتوبوس، "بخوان هموطن به نام آزادی"،لبخندش، تهوع، ابرریسمان، سمینار، آبی، شانس، دلم پریدن می خواد، سیمون دوبووار، زندگی، آدمهایی که از در و دیوار می ریزن، خاتمی، عینک آفتابی، جورابهای نَشُسته، دوبی، انتظار، دوربین، "دستم نمی رسد به بلندای چیدنت"، سرگیجه، هذیان، ویزا، "ای شادی، آزادی، ای شادیِ آزادی، وقتی که تو باز آیی"، پلی تکنیک، نوه مختارالدوله، راننده تاکسی، بدِ روزگار، ریش، ماهِ صفر، ژاکت قرمز، اخمِ منشی دکتر، تب، هسته ای، رقص، خون، فیلم، وقت، دهخدا، ایتالیا، دلم زیرِِآواز زدن می خواد، "خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود"، رعنا، دوچرخه، سهراب، تهمینه، شکار روباه، سبز، "شهید، نام تو افتخار، نهضتت پایدار، مرگ سُرخت"، شهرام ناظری، اندک اندک، سرباز گمنام، کوپل شدگی فضای اسپینی با فضای تکانه مداری، انقلاب اکتبر، نوامبر، شکست تقارن، چرند و پرند، "به آب خرابات غسلم دهید، پس آنگه برِ دوش مستم نهید، به تابوتی از چوب تاکم کنید، به خاک خرابات خاکم کنید"، انگشتر، فرنگیس، نوترینو، دلم عاشق شدن می خواد، خزِ روباه، گربه، درمانگاه، کمیته انضباطی، بلیط، مدرسه، علی رفیعی، تئاتر، "من اینجا بس دلم تنگ است"، نظریه گروه، اینرسی، "عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی"، پیتزا، گالیله، "ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی"، "و هر سازی که می بینم بدآهنگ است"، رژیم، ویتامین ث، کباب، "بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم"، لباس شویی، حقوق مساوی، حق قانونی، احساس، فرشته، دیو، دانشیان، "این روزگار تلخ تر از زهر"، استاد، "روا مدار خدایا"، دود عود، بوی دود، "ای دریغ از تو"، "گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ"، تجربه، ده سال، خنده های نابجا، ثبات، تنوع، "ببینیم آسمان هر جا همین رنگ است"، جان شیفته، سرخابی، شنا، نسبیت عام، "ناگهان پرده برانداخته ای"، نمره ها، دخترکانم، اشک و آه، شکلات، تیپی تاپ، "شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای"، قهوه، ساقه طلایی، مرغوب، "هفت رنگش می شود هفتاد رنگ"...
دوشنبه پنجم اسفند 1387
جمعه دوم اسفند 1387
ملاصدرا می گوید
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود،
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود،
و به قدر دل اميدواران گرم ميشود...
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.
طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را.
شمشير ميشود رزمندگان را.
عصا ميشود پيران را.
عشق ميشود محتاجانِ به عشق را...خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از
ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند و
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد،
كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي
لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...
پی نوشت: ایمیلی بود، از طرف دوستی. زیبا بود، دوستش داشتم و دوست تر داشتم که اینجا بگذارمش که بقیه هم بخوانند، شاید آنها هم دوستش بدارند. ممنون می شوم طبق معمول مصاحبه عقیدتی و تفتیش عقاید راه نیندازید که " مگر تو به فلان و بهمان اعتقاد داری یا نداری ؟! " و ... زیبا بود پس اینجا گذاشتمش، همین!
"من گر ز می مغانه مستم، هستم / گر کافر و گبر و خودپرستم هستم / هر طایفه ای مرا به کیشی خواند / من آنِ خودم هر آنچه هستم، هستم "
