چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
شبهای روشن
دوباره بی خوابی زده است به سرم. چشمهایم می سوزد از فرطِ خواب ولی خوابم نمی برد. شبهای اینچنین را دوست دارم؛ مستقل از اینکه چه خواهد شد یا نخواهد شد. مگر در این فرصت یکباره ی زندگی چند شبِ اینچنینی خواهم داشت؟! مهم نیست پشت میز مطالعه ام مشغولِ لاک زدنم یا عکسهای استاد با "یدالله کابلی" را در فیس بوک نگاه می کنم که تا همین چند لحظه پیش نمی دانستم که هست و چه کاره یا "سنتوری"ِ مهرجویی را به تماشا نشسته ام یا این متن را به نوشتن؛ مهم این است که بالاخره کاری پیدا می شود برای پر کردنِ این شبهایم؛ شبهایی که خوابم نمی برد. یادِ "شب های روشن"ِ فرزاد موتمن می افتم، اقتباس آزادش از داستایوفسکی. کتاب را هیچ وقت پیش نیامد بخوانم ولی فیلمش را عجیب دوست داشتم. در تب و تابِ کنکور چه کرد با ما آن فیلم! با ما جماعتِ کنکوری! با آن شعرهایش که تا مدتها زمزمه می کردیم... این شبهای من هم شبهای روشن است؛ شبهایی که خوابم نمی برد! درست و غلط بودنش نیست که مهم است، حتی وجود یا عدم وجودش هم اهمیتی ندارد؛ وهم و خیال بودنش هم چیزی از روشنی اش نمی کاهد، از روشنی این شبهایم. مدرکی روشن تر و موثق تر از اینکه خوابم نمی برد نه می یابم، نه می خواهم. مدتهاست که دیگر دریافته ام کلنجار رفتن تا دمِ صبح برای به خواب رفتن فایده ای ندارد؛ این شبها خوابم نمی برد. شبهای روشنم را دوست می دارم؛ لحظه لحظه شان را تا سحر می شمارم و در خاطر می سپارم.
این هم شعر "فرخی سیستانی" که در ابتدا و انتهای فیلم و حتی اگر اشتباه نکنم در لابلای فیلم، بامناسبت و بی مناسبت، خوانده می شد، آن هم با صدای گرمِ مهدی احمدی:
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
ولی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
که چندان وفا این همه بی فوایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش بهایم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
دگر تا بدین خو که هستی نپایی
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
دود
اولین نفسی بود که آلود به دود...
آه از این بود و نبود
داد از این رنجِ وجود
وای از این شعر و سرود
تارها در پیِ پود
تا که گویند بدرود
اشکها در پیِ هم، همچون رود
دامنش را آلود
گفت درود
اولین نفسش را آلود به دود
تلخی از کام زُدود...
اولین نفسی بود که آلود به دود...
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
زنان سرزمین من
زنان سرزمین من صورتشان را قاب می گیرند با روسری هایشان. زنان سرزمین من چشمانشان را قاب می بندند میان خطِ چشمهای سیاهرنگ. زنان سرزمین من لبانشان را قاب می بندند میان خطِ لبهای سرخرنگ.
زنان سرزمین من کادر می بندند صورتشان را، نگاهشان را، لبخندشان را، وجودشان را، زندگیشان را.
زنان سرزمین من همواره چارچوبی سخت و سنگین بر دوششان حمل می کنند تا هر جا که لازم شد آن را بر روی افکارشان، احساساتشان، رویاهایشان بگذارند و هر بخشی از آنها که درون چارچوب جا نشد را بلافاصله حذف کنند.
زنان سرزمین من در تمامِ طولِ زندگیشان " یک زن باید، یک زن نباید "ها را یدک می کشند.
زنان سرزمین من می هراسند از گیسوان پریشان، از چشمانی که از فرطِ خواب یا بی خوابی باد کرده، از لبانی که گاه و بی گاه تا سر حدِ امکان برای قهقهه زدن کشیده می شود و گاه و بی گاه برای بوسیدن و بوسیده شدن غنچه.
زنان سرزمین من با چارچوب ها و کلیشه هایشان هرآنچه هست و نیست را کادر می بندند. زنان سرزمین من در قاب بستن اُستادند و آن را چون میراثی گرانبها از نسلی به دیگر نسل منتقل می کنند؛ در قاب زیستن را.
دختران سرزمین من در قاب های مادرانشان زندگیشان را می آغازند. در همین قاب ها بزرگ می شوند، تربیت می شوند، می اندیشند، رویا می بافند، عاشق می شوند و در قابِ عکسِ روزِ عروسی شان به آینده شان لبخند می زنند؛ به آینده قاب گرفته شده شان.
زنان سرزمین من و زندگیهایشان را از قاب ها گریزی نیست.
در مورد پستهایی که "نوشته"هایم محسوب می شوند عموما تمایلی به پیوست کردن توضیح و تفسیر ندارم. یکی از دلایلی که کمتر در بخش نظرات می نویسم شاید همین باشد. "نوشته"ای که نوشته ای حاصل همان لحظه است، همان موقعیت مکانی و زمانی. می نویسی و تمام می شود می رود. موجودی مستقل می شود برای خودش. قرار نیست هی کنترلش کنی، تصحیحش کنی، توضیحش بدهی، رفع ابهامش کنی و تغییرش بدهی. دستِ کم من این کار را دوست ندارم. برایم مثل این است که کودکی به دنیا بیاوری و بخواهی هر لحظه همان شکلی باشد که تو می خواهی. آدمها هم هر لحظه آن را همان طوری ببینند که تو دوست داری. نوشته که زاییده شد حق دارد برای هر کسی که او را می خواند لباسی بر تن کند و به همان شیوه ای که ادراک خواننده ایجاب می کند برای او دلبری کند.
اما حالا چرا دارم اینها را می نویسم. شاید چون برای من از مصیبتهای
وبلاگستان این است که زمانهایی بوده که دوست داشته ام صرفا بنویسم، قلم
فرسایی کنم، با جملات و کلمات بازی کنم. اتفاقاتی که لزوما آنگونه که می
نوشتم رخ نداده بود یا احساساتی که لزوما چندان واقعیت نداشت یا ترکیبِ عجیب
و غریبی از واقعیات و تخیلات را روی کاغذ بیاورم. یک جور تلاش برای نوشتن بود مستقل از اینکه
می پسندی یا نمی پسندی، تجربه کرده ای یا نکرده ای، اعتقاد داری یا نداری،
درک مستقیمی داری یا نداری. شبیه بازی کردن یک نقش است. این که سعی کنی
ببینی می توانی نقشی را باور کنی و آن را طوری بازی کنی که تماشاچیان هم
باورش کنند؟! البته شکی نیست که همیشه فرازهایی از آن نقش را هم خودت در
زندگی ات تجربه کرده ای. اولین بار به گمانم اول دبیرستان در یکی دو انشا
اینچنین تلاشی کردم. در یکی توصیفی از عشق بود و در دیگری توصیف حال و
هوای یک رزمنده که پشت سنگر مشغول نماز خواندن بود. هیچ یک را نمی فهمیدم،
اصلا ارتباطی برقرار نمی کردم. اما عجیب اصرار داشتم بنویسم و توصیف کنم.
این است که چندین بار با اصرار گفته ام " زندگی شاید همین باشد!" لزوما
شرح حال و شرح زندگی من نیست، شرح نوشته های من است، که البته از زندگی من
الهام می گیرد.
آهان! داشت یادم می رفت. مصیبت قضیه کجایش است؟ آنجایی که بخش نظرات وبلاگ در مورد این پُستها به جای نظراتی در بابِ اینکه چگونه نوشته ای پر می شود از سین جیم کردن راجع به آنچه نوشته ای و تو آرزو به دل می مانی که یکی پیدا شود بگوید خوب می نویسی، بد می نویسی، کاش کیبوردت بشکند و دستت هم ایضا که دیگر ننویسی، اینجور نوشتنت را دوست داشتم یا بدم آمد، اصلا حالم را به هم زد و ...
به نق زدن افتاده ام. زمانی نگار خواسته بود به نقد و بررسی وبلاگستان
بپردازیم و اهداف خود را بنویسیم و ... آن زمان وقت نداشتم. بعد هم به
دلایل مختلف بی خیال شدم. با آنچه از مهربانی نگار سراغ دارم می دانم
خواهد بخشید مرا. این نق زدنها بخشی از آنهایی است که قرار بود در آن نوشته
آورده شوند. این نوشته "زنان سرزمین من" را که می خواستم بگذارم به نظرم
رسید الان دوباره یک عالمه بحث و جدل راه می افتد که چند درصد زنان جامعه
اینطوری اند؟ و چند درصد آنطوری اند و مردان هم همین طوری اند و اصلا با
چه مدرکی اینها را به زنان جامعه ات نسبت می دهی و کی گفته که در آینده هم
گریزی نیست و تو در اشتباهی و عینک سیاه به چشم زده ای و اصلا زنان سرزمین
های دیگر مگر چگونه اند و ... می دانم این تا حدی طبیعی است. قرار نیست
ملت همان گونه که من می پسندم نظر بدهند. انصافا همیشه هم پیدا می شوند خوانندگانی که نوشته را صرفا به عنوان یک نوشته می خوانند و نظر می دهند. اما به هر جهت فکر کردم شاید بد
نباشد بگویم چه می شود که متنهایی از این سنخ می نویسم و اینجا می گذارم.
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
اِتُوپیا
خاطراتت خاطره نیست. اگر نگویم همه، بخش اعظم نوجوانی ام است، بخش اعظم زندگی آن روزهایم. نوجوانی ام با تو آن شکلی شد، زندگی آن روزهایم نیز. یک چیزی در درونم بود، نه که تو آن را به وجود آوردی، نه، ولی تو، حضورت، نه، کدام حضور؟! همان وجودت باعث شد جدی بگیرمش. آن چیزی که در درونم بود را می گویم. آری، جدی گرفتمش، جدی و جدی تر و آن چیز بزرگ شد، بزرگ و بزرگ تر، تا اینکه کل نوجوانی ام را اشغال کرد، کل زندگیِ آن روزهایم را. از اشغال کردن هم گذشت، خودش شد کل زندگی ام.
این سالهای نوجوانی مدام مشغول بازتعریفم، مدام مشغول تصحیح و غلط گیری، مدام درگیر اصلاح. بازتعریف و تصحیح و غلط گیری و اصلاحِ همه آن چیزهایی که در نوجوانی شد تمام زندگی ام، البته به مددِ وجودِ تو!
آن روزها فکر می کردم ویژگی خاصی در تو هست. آن روزها گمان می بردم ویژگی خاصی در آن احساس که داشتمش و ناب می خواندمش هست، آن روزها... آه! چه بگویم از آن روزها؟! نه! انصاف نیست! صرفِ نامِ خاطره گذاشتن روی آن همه خاطره و یاد و احساس و گمان و رویا و توهم و تصور و خیالپردازی و آن همه زندگی، آری، آن همه زندگی، انصاف نیست.
امروز یادت افتادم، مثل خیلی از روزها. این روزها باید بهانه ای باشد تا به یادت بیفتم. آن روزها اما همیشه بودی. در خواب، در بیداری، در کوچه، در خیابان، در کوه، در بیابان، در دشت، در جاده، در مدرسه، حتی سرِ جلسه المپیاد، سرِ کنکور آزمایشی ها، سرِ جلسه خودِ کنکور هم بودی. این روزها اما باید بهانه ای پیدا شود تا به یادت بیفتم، که همیشه هم پیدا می شود. مگر می شود یادگاری از آن همه روز، از آن همه احساس، از آن همه زندگی پیدا نشود؟! مگر می شود رمز و رازی که بهانه ای باشد برای گاه و بیگاه به یاد آوردنت پیدا نشود؟!
همه چیز همین قدر تغییر کرده است. زمانی همواره بودی، لحظه ای محو نمی شدی که لازم شود به یادت بیاورم اما این روزها نیستی مگر دلیلی پیدا شود برای به یاد آوردنت. همه چیز همین قدر تغییر کرده است. احساساتم، رویاهایم، توهماتم... همه چیز همین قدر تغییر کرده است، آن چیزِ بزرگ هم! همانی که زمانی کلِ زندگی ام را یکباره قورت داد، آن هم همین قدر تغییر کرده است.
این روزها من مانده ام و پیکر نحیفی که در دستانم است، پیکرِ نحیف زندگی ام. زندگی ام رشد می کند، بزرگ و بزرگ تر می شود و ادامه می یابد. در ته چهره اش، ته چهره زندگی ام، آثارِ آن چیزِ بزرگ را به خوبی می شود دید. می شود آثارِ نوجوانی ام را دید، آثارِ تو را، آثارِ زندگی آن روزهایم را. آری، در ته چهره زندگی امروزم می شود آثارِ تو را دید، خاطراتت را، نوجوانی ام را، زندگی ام را، همان که بلعیده شد و دوباره به دنیا آمد، با ته چهره ای گواهِ آن پیشینه غریب.
خاطراتت خاطره نیست. اگر نگویم همه، بخشِ اعظم زندگی ام است. نه تنها زندگی آن روزهایم، که زندگی این روزهایم نیز.
