خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟
آوخ ، كــله نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم
برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم
مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من
نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم
مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت
تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم
زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را
وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم
جــــــــاييست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم
از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم
هــــــــــر آنچـــــه ميكني بكن اي دشمن قوي
مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم
مـــــن آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک
وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم
معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من
اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم
عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود
مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم
عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم
بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم
ميرزاده عشقي
شنبه سی ام خرداد 1388
:(
خودم رو که انداختم تو اتوبوس فرصت کردم فکر کنم چی سرمون اومده. بعید می دونم اگه ارتش یه کشور دیگه ای هم خاک ایران رو اشغال می کرد، خیابونهای پایتخت این ریختی می شد. چقدر نیرو! چقدر یگان ویژه! تو بلوار کشاورز به لباس شخصی ها یه سپر و یه کلاه و یه باتوم داده بودن! یه عالمه لباس شخصی با باتوم! خیابون شونزده آذر چیزی بود ها! نبشش با بلوار بیست تا گارد ریخته بودن، نبشش با انقلاب یه لشگر! بدون اغراق ها! ناجور زدن بچه مردم رو با کابل و باتوم، همه اش قیافه اش جلو چشمم-ه و کتک خوردنش، خوب در رفت! کل انقلاب همین جوری نیرو ریخته بود. درب اصلی دانشگاه تهران رو نمی شد دید اصلا! سه چهار ردیف گارد با سپر وایساده بودن. پنج شنبه هم چند ردیف گارد وایساده بودن دم دربِ اصلیِ پنجاه تومنی وقتِ تظاهرات ولی فکر کنم دانشگاه تهران تو این هفتاد و پنج سال عمرش امروز اسفناکترین روزش رو پشت سر گذاشت. محوطه تئاترشهر هم تا چشم کار می کرد گارد و لباس شخصی با باتوم و چماق و ...بود که البته کلاه و سپر هم داشتن. یه پلیس راهنمایی و رانندگی هم دیدم که باتوم دست گرفته بود! خیابون ولیعصر هم افتضاح بود. چه پایین میدون، چه بالای میدون. خودِ میدون که دیگه بماند. فکر کنم دیگه شروع کنم آماری خوندن! تو فکر ترم بهار هم هستم واسه اپلای... تو اتوبوس یه خانم که ازم پرسید می دونم اوضاع بلوار کشاورز چه جوریه، بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد.
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
:(
کُلی حرف داشتم این چند روز ولی بلاگفا بالا نمی اومد:(هر چند اگه بالا می اومد هم، نه وقت و فرصتی بود برای نوشتن و نه آرامشی. سامان مقیمی گفت این قول رو می تونه بده که اگه کسی شنبه نخواد امتحان بده حتما ازش دوباره امتحان بگیره. دووووووووووووووووووووسش دارم!!! یعنی استاد راهنما از این بهتر مگه میشه پیدا کرد؟! سرم داره منفجر میشه. چقدر زیر این آفتاب خردادماه راهپیمایی کنیم آخه؟! خوابم هم نمی بره بدبختی. اصلا به نظرم انتخابات رو باید بذارن تو زمستون که اگه یه وقت اینجوری شد آدم گرمازده نشه و مخش جوش نیاره و نیاد تو وبلاگش مثل الانِ من چرت و پرت بنویسه! فیس بوک هم نعمتی بود ها! فکر می کردم اگه یه درصد احمدی نژاد رای بیاره شعرِ" دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر/زد چرخ سفله سکه ی دولت به کام خر" ِ میرزاده عشقی رو میذارم تو فیس بوک. چه می دونستم که همچین کودتاوار میاد سرِ کار که فرداش بهم یکی زنگ می زنه و شدیدا توصیه می کنه خط خطی های روی دیوارم رو سریع پاک کنم! هی هی هی هی هی ..." چه بدرفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ! سرِ کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ! " استاد مگه صدای تو به دادمون برسه..."صدای تو خوب است" به قول مسعود بهنود! البت اون خودش نگفته بود به قول سهراب! چه وضعیه؟! copyrightش چی میشه پس؟! مملکتِ گل و بلبل و منگول! همه چیمون به همه چیمون می آد به قول مظفرالدین شاه! مقاله ی بهنود رو میگم یه روز قبل از انتخابات. دارم هذیون می گم رسما! نخون بابا! نخون! این هایی که می نویسم خوندن داره آخه؟! "از ماتم سر و قدشان سرو خمیده" صدا و سیما هفت نفر کشته رو اعلام می کنه! خدا به داد برسه! بد سردردی-ه ها! " خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم/خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟!" موبایلها هم قطع-ه. به قول سحر باید با دود به هم خبر بدیم! یه صدای بم داره می خونه: "بعد از آن مرداد گران/خشم تو خفته، به زیرِ خاکستر تابستان/ای میهنم ای ایران من/ای میهن ای زندان من!" از دست این مامِ میهن! "ای سلامم/ای سرودم/ای نگهبان وجودم/ای غمم تو، شادی ام تو/مایه ی آزادی ام تو/ای وطن!" هم زندان من و هم مایه ی آزادی من! ولی این مردمی که من تو این چند روز دیدم بعید می دونم بنا داشته باشن حالا حالاها کوتاه بیان. کی انتظارش رو داشت؟! خداییش ها! تا حالا که عااااالی بودن! حالم خوب نیست اصلا...
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
" ننگ بر دیکتاتور! چه شاه باشه، چه دکتر! "
خسته ام، هلاکم. می خوام بنویسم که این لحظات رو یادم بمونه. طبیعتا هر چی به ذهنم بیاد می نویسم. تقدم و تاخر و ... هم توقع زیادیه تو این شرایط. مثل کاسه دامبلدوره اینجا الان برام. می خوام محتویات ذهنم رو خالی کنم توش!
احسان کلی لطف کرد اولش که تنها نباشم، دوستهای باحالی داره ها! این بچه های معماری عاااالی ان؛"بگم؟! بگو! بگم؟! بگو! بگم؟! بگو! دو دو تا؟! ده تا! مدرک داریم سیصد تا!" یه پیرزن با ژاکت سبز اومده بود:* خیلی پیر ها! آقا ملت عااااالی ان! من که تا چند وقت پیش فکر نمی کردم هیچچچچی این جماعت رو از این حالت کرختی در بیاره، هیچچچچی! هر چند بخش اعظم اتفاق این روزها جوگیری-ه ولی به هر جهت جوگیری هم مولفه مهمی-ه تو همه حرکتهای اجتماعی. "تورمُ ننه جون مهدی فهمید، این کوتوله نفهمید!":))))))))
به قول محسن، آرزو به دل مونده بودیم این مسیر رو یه بار پیاده بریم! خداییش محسن هم دمِش گرم! مصاحبت باهاش واقعا لذت بخش بود تو اون مسیر طولانی. نمونه فعال سیاسی استخوندارِ جنبش دانشجویی که این روزها نادر شدن! محسن نبود، حوصله ام سر میرفت تنهایی. اصلا زندگی رو باید رها کرد به تصادفات. خیلی هیجان انگیزتر از چیزهایی ان که خود آدم بشینه نیت کنه هیجان انگیزترین و غیرمترقبه ترین اتفاق ممکن رو پیش بینی کنه. دکتر کریمی پور رو بگو دمِ درِ شریف!!! دوووووووووسش دارم!
آدمهای میانسال همه شون میگفتن این دومین انقلابی-ه که تو زندگیشون دیدن!!! اوضاع خیابونها و میدون آزادی رو تو سال پنجاه و هفت توصیف میکردن و با امروز مقایسه میکردن! بابا ملت دمتون گرم! "دکتر برو دکتر! " به قولِ محسن همین رنگ سبز کم هزینه ترین تبلیغ بود. چه موجی راه انداختن تو جامعه! "نصر من الله و فتح قریب، ننگ بر این دولت مردم فریب!" من قشنگ به این راستی ها حق میدم بگن انقلاب رنگین تو ایران تو شُرُف وقوع-ه! آقا کِی دیدیم ملت تا ساعت چهار و پنج صبح تو خیابونها باشن و شعار بدن؟! فضای انتخاباتی نیست این!!! واقعا نیست!! یه تحول و انقلاب نرم-ه انگار! "ننگ بر دیکتاتور! چه شاه باشه چه دکتر!"
یکی یه پلاکارد گرفته بود دستش، روش یه مربع کشیده بود و زیرش نوشته بود: این شکل یک دایره است! اسنادش هم در بانک مرکزی موجود است!" ملت فوق العاده ان! " الان داره برف می آد، اسنادش بعدا می آد"
آقا ملت دقتی دارن به یه چیزهایی که آدم شاخ در میاره! من فقط به مچم نوار سبز نبسته بودم، به موهام و به انگشتهام هم بسته بودم که جهت وحشت نکردن راننده تاکسی فقط انگشت وسطی دست چپم رو گذاشتم بمونه. روبان سبز موهام وسطِ راه جدا شد و یه کم بعدش روبان انگشتم افتاد و گم شد. روبان باریک که تو راه بهمون دادن من یکی بستم دور مچ محسن و خواستم دور انگشتم دوباره گره بزنه یه روبان رو. یه خانومی رد شد، جوون هم بود ها،لبش رو گاز گرفت و گفت زشته! اولش فکر کردم طرفدار احمدی نژاد-ه، اومدم بد و بیراه بگم دیدم نه بابا سبز-ه! بعد اشاره کرد به محسن و اینکه تو خیابونیم و دست چپش رو نشون داد! بعدِ کلی ایما اشاره ی سرکار خانوم فهمیدیم زشته تو خیابون یه آقایی روبان دور انگشتِ دست چپ یه خانومی گره بزنه چون صحنه حلقه تو انگشت کردن تو مراسم نامزدی و ازدواج اینا رو تداعی می کنه انگار! می خواستم بگم خانوم ایشون زن دارن به جان شما! ولی همچین شوکه شده بودم که زبونم تا چند دقیقه بند اومده بود! و خلاصه این شد که محسن خان روبان سبز رو دور انگشت دست راست بنده گره زد!!!من رو یه هفته مینداختن تو یه اتاق و میگفتن فقط به این نکته فکر کن که تو همچین صحنه ای یه نکته زشت گیر بیاری، نمیتونستم به نتیجه ای برسم!!!
میدون آزادی که رسیدیم باد و رعد وبرقی راه افتاد که بیا و ببین. در جا ملت :" باد اومده احمدی رو ورداره!" بارون هم که زد: "بارون اومد احمدی رو بشوره!". کلی عکس گرفتم که با این سرعت داغون اینترنتم حالا حالاها بعیده بذارم اینجا یا تو فیس بوک. شریفی ها هم بخار نشون دادن امروز! ایول هم دانشگاهی! احمدی نژاد رو راه ندادن تو دانشگاه گویا! بیرون وایساده سخنرانی کرده!
همون زمانی رو که پیاده طول کشید بریم با کلی وایسادن و شعار دادن، تقریبا طول کشید که با ماشین برگردیم! چه ترافیکی! من هم تا حدودی (تا حدودی ها!)از توانمندیهام به عنوان یه خانوم استفاده کردم که ماشین گیر بیاریم! P:D: ماشین که ترمز زد داد زدم "محسن بدو بیا، انقلاب میره!":)))))
"نیروی انتظامی سبزِِ تو هم قشنگ-ه!!!" "طلای نفت رو بردن، جاش سیب زمینی آوردن" " پول نفت گم شده، همه اش تورم شده" "عمو آمارباف، بله، آمارهاتو بافتی؟!بله، به ملت انداختی؟! بله، عمو اومده، چی چی آورده؟! سیب زمینی!!!"
خیلیییییییییی خوب بود! خیلیییییی! کاش بشه!!!!!!!!!!!!!!!!کااااااااش!
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
من به رای دادن به میرحسین موسوی تن نخواهم داد...
از امشب به بعد در جوابِ مردمی که می خواهند بدانند چرا می خواهم به موسوی رای دهم فقط "مجبورم"نخواهم گفت! یک شبه نظرم تغییر نکرد ولی یک لحظه به خودم آمدم و دیدم اجبارِ رای دادن به موسوی، مرتبه اش چندان با مرتبه اجبارِ پذیرفتن آب و هوای محل زندگی ام فاصله ندارد، هم تراز اجبارِ ساختن با ترافیک پایتخت کشورم است به همراه دود و دمش؛ دیدم چه بسا از سنخِ اجباریست که در پذیرش خوردن قورمه سبزی به جای پیتزا و دوغ به جای کوکا کولا(!) است؛ کم و بیش شبیه این است که مجبوری بیشتر چای بخوری نه قهوه، یا شیر چای یا چای سبز؛ مثلا کمی سنگین تر از اجباریست که در پذیرش رنگ مو و پوست و چشمهایت هست ولی مسلما سنگین تر از اجبارِ هر روز گذاشتنِ دَمکُنی روی کله ات که نیست! من به رای دادن به میرحسین موسوی تن نخواهم داد، من میرحسین موسوی را انتخاب خواهم کرد!
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
لولهء شومینه را باید گِل گرفت!!!
گویا تمام بچهها به دنیا میآیند که فقط برای رضایت مادر، پدر، بابا نوئل، و توث فِری زندگی کنند.
پ.ن. بابا نوئل مردک قرمز پوشیست که اگر از شما راضی باشد، احدی کاری ندارد که چرا از راه شومینه وارد منزل میشود.
پ.ن. توث فِری، فرشتهایست که دندانهای شیری بچهها را از زیر بالشتهایشان جمع میکند و به جایش پول یا جایزهای میگذارد.
پ.ن. بعدها همهء بچهها میفهمند که بابا نوئل و توث فِری همان پدر و مادر هستند و کلا فقط برای رضایت مادر و پدر هست که هر کاری میکنند.
پ.ن. بنده امسال بالهای توث فِری را کندم و چسبوندم به دو تا کتف خودم. لولهء شومینه را هم گِل گرفتم و برای رضایت خودم زندگی میکنم.
از :
http://rakhtkan.com
خودم نمی تونستم به این قشنگی اون چیزی که می خواستم رو بنویسم!
دوشنبه چهارم خرداد 1388
یک سری آدم که با مردم چانه می زدند که رای بدهند. چهار سال پیش به "معین"، امروز به "موسوی".
کاش امسال روز بعد از انتخابات به خودمان نگوییم : "یعنی در این مملکت ما انقدر تنهاییم؟! چند میلیون نفر!!!! همین؟! "
کاش موسوی از دید مردم، همانی باشد که فکر می کنیم فکر می کنند!
شور و شوقی ندارم. هیجانی هم در کار نیست. پیر شده ام به گمانم! این روبان سبزی که به بند کوله ام گره زده ام و این بحث ها و این پوستر پخش کردن ها و داد و بیدادها صرفا هستند که باشند؛ نه بیشتر نه کمتر!
