شنبه دهم مرداد 1388
خداحافظ "فلانی" جانم!
پنجشنبه هشتم مرداد 1388
اندر حکایت زندگی در جوار یکی از مراکز اغتشاشگری!
- صحنه ای بود گاردها از دست مردم فرار می کردند! چه تله سنگهایی زدن ملت!
- آدم خفه میشه ها خونه اش یه کوچولو بالاتر از میدونِ ... باشه! تو این مدت همه اش فکر می کردم چقدر خوب-ه که هر خبری میشه بلافاصله خبردار میشی، کافیه کله ات رو از پنجره بکشی بیرون فقط و بعدش بدویی پایین. ولی امروز دم غروب همه اش صدا می اومد از طرف میدون و یه عالمه گارد و لباس شخصی دویدن، قشنگ دویدن ها(!)سمت میدون و سر کوچه رو هم بسیجی ها بستن. از فرط بی خبری تو اون همه سر و صدا روح و روانم ته کشید و اعصابم اوراق شد و دهنم صاف!
دوشنبه پنجم مرداد 1388
لالالالا...
لالالالا گل پونه ، بابات رفته دلم خونه ، بابات امشب نمی آید ، گرفتن بردنش شاید، بخواب آروم چراغ من ، گُلِ شب بوی باغ من ، بابات شب رفته از خونه ، که خورشیدو بجونبونه ، لالالالا گل انجیر ، بابات داره به پاش زنجیر، به پاش زنجیر صد خروار ، چشاش خواب و دلش بیدار ، بخواب آروم گل خورشید ، بابات حال تو رو پرسید ، بهش گفتم که شری تو ، پی او رو میگیری تو ، لالالالا گل امید ، باباتو برده اند تبعید ، دلی مانند کوه داره ، بچه اش صدها عمو داره ، بخواب فردا سحر میشه ، شب از عالم به در میشه ، بابات خونه میاد خندون ، لالالالا گل آهن ، باباتو دشمنا کشتن ، نشون دشمنا اونه ، دساشون غرق در خونه ، بخواب آروم توی بستر ، مث آتیش تو خاکستر ، که فردا شعله ور میشی ، تو خونخواه پدر میشی ، لالالالا گل کینه ، زمین از کشته رنگینه ، زمین رنگین نمی مونه ، دلت پرکین نمی مونه ، بخواب اعیون عزاداره ، که اعیون دختری داره ، عروس من میشه دختر ، جهون ایمن میشه یکسر...
احمد شاملو
شنبه سوم مرداد 1388
عشق یکسره
اینجانب هم اینک، همین جا، در ملاء عام، جهتِ تنویر افکار عمومی و رهاندنشان از تنگ اندیشی اعلام می دارم این سخن دیرین که " عشق یکسره، همه اش دردسر-ه "، کاملا مهمل و بی پایه و اساس است. از شما چه پنهان، بنده مدتهاست که به شخصِ شخیصِ آقای "ابراهیم نبوی" نظر دارم و این عشق یک طرفه به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه کوچکترین دردسری برایم ایجاد نکرده و بالعکس هر لحظه موجبات تمدد اعصاب و فرح بخشی روح و روانم را هم فراهم آورده. مگر آدمی از عشق جز این چه می خواهد؟!
پی نوشت: باور نمی کنید امتحان کنید!
پی نوشتِ پی نوشت: خاطر نشان می کنم که اینجانب در عشق ورزیدنم به هیچ عنوان انحصارطلب و "سلطه جو" نیستم و حضور عاشقانه ی همه مشتاقان ایشان و هواخواهان قلمِشان را نه تنها تاب می آورم که گرامی میدارم.
پی نوشتِ پی نوشتِ پی نوشت: جناب آقای ابراهیم نبوی عزیز، اگر روزی خودتان را گوگل فرمودین و منتی بر سر این عاشق دل خسته نهادید و به کلبه درویشی اش فرود آمدید، یک وقت در کامنت دانی طبق فرمایشات گهربار اخیرتان، معادلِ کلانتریِ "سلطه جو" را برای اطلاع خوانندگانِ محترم مرقوم نفرمایید که گرچه هر چه از دوست رسد نیکوست اما دل شکستنِ دلداده ای گرفتار آمده در دامِ هجران به جفای رسمِ دوران و بدکرداریِ آسمان و رنجاندنش، نه رسم آن بزرگمرد است!
پنجشنبه یکم مرداد 1388
به همین سادگی!
بالاخره فیلم "به همین سادگی" ِ رضا میرکریمی رو دیدم. عااااااااااالی بود! دو تا فیلم از این آدم دیدم، جفتشون معرکه؛ "خیلی دور، خیلی نزدیک" و "به همین سادگی". بازیِ هنگامه قاضیانی چقدر خوووووووب بود! خیلی طبیعی و به دور از اغراق و باورپذیر؛ ساده و رَوون. یه زنِ معمولِ جامعه، تو یه خونواده ی معمول و زندگیِ معمولِ یه روزِش! همین! حرف نداشت! کلی حرف می تونم بزنم از کلی چیز... ولی راستش ترجیح میدم تو افکار خودم دست و پا بزنم. حس نوشتنشون نیست، واضح بیان کردنشون هم سخت-ه و انرژی بر. برام جالب-ه که تو این دو تا فیلمِ این آدم، وقتی هر جلوه ای از یه باور ماورائی، یا حتی مشخصا مذهبی دیدم تو ذوقم نخورده و به راحتی هضمش کردم هیچ، یه جاهایی چه بسا هنرمندانه به کار گرفتنش به مذاقم هم خوش اومده حتی. آقا رضا دستِت دُرُست! محظوظ شدیم بسی! کم داریم فیلم هایی که هم مردمِ عادی و عامی رو جلب کنن، هم قشر روشنفکر، هم منتقدهای سینما رو. فکر کنم حداقل تو سینمای ما زیاد نیستن فیلمهایی که به بهونه عمیق بودن و داشتن اِلمانهای هنری بخش قابل توجهی از جامعه رو از جمع مخاطبهای مورد انتظارشون حذف نکنن و یا از اون ور به بهونه فروش مناسب داشتن و اینکه مقبول واقع شن به سمت سطحی بودن پیش نرن و به عنوان یه اثر سینمایی و هنری، اصلا به عنوانِ یه فیلمِ قابلِ بحث و تامل، حرفی برای گفتن داشته باشن. آقا رضا فیلم بساز که ما تماشای فیلم بعدیت رو بی صبرانه به انتظار نشستیم!
