تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد

شنبه دهم مرداد 1388

خداحافظ "فلانی" جانم!

این روزها اصالت با اعتراض کردن است انگار، نه به آن چیزی که تو را معترض کرده. طبیعی است البته به گمانم. در صدد اعلام مخالفت یا موافقت نیستم به هیچ عنوان، فقط میخواستم بگویم که نیایید تشریف ببرید بالای منبر و نصیحت کنان بگویید که فلان است و بهمان است که به خیالتان از جهل مرکب به در آرید مرا. می گویند برای نشان دادن اعتراضمان به سرویس دهی نامناسب بلاگفا و اینکه در نگهداری اطلاعات کاربران خود در این مدت امانتدار نبوده، بعد از نهم مردادماه، جل و پلاسمان را جمع کنیم، برویم یک جای دیگر پهنش کنیم، بلکه خدا روزیمان را یک جای دیگر بدهد. از شما چه پنهان، حوصله تصمیم گرفتن ندارم؛ کِی حوصله داشته ام که حالا داشته باشم؟! به اینجا عادت کرده ام، نه که کاملا راضی بوده باشم ولی به هر جهت یک مدتی است با این جماعت شیرازی می گردم و دیگر شما خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مُجمَل. خنده ام می گیرد که خطاب به خوانندگان فرضی وبلاگم می نویسم. احساسم دقیقا مشابه احساسی است که وقت نوشتن اولین پُست وبلاگم داشتم. اصلا نمی دانم جز چند نفر که شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسند خواننده دارم یا نه. حوصله نداشتم برای اینکه بفهمم چه تعداد خواننده دارم دردسر کنتور را متحمل شوم، یک مدتی برای وبلاگم کنتور گذاشته بودم بعد بی خیال شدم. الان ولی فرق می کند برایم. دوست دارم آدمها بیایند بگویند فلانی کاش نمی رفتی، فلانی نوشته هایت را می خواندیم، فلانی کجا رفتی، بگو بیاییم آنجا؟ اصلا این ها هم نه حتی، بیایند بگویند اَه که چه وبلاگ چرندی داشتی، بهتر که درش را گِل گرفتی. می خواهم وبلاگم را ببوسم، بگذارم روی طاقچه. دلیل منطقی ندارم. همین جوری! یک فرصتی پیدا شد، دیدم حیف است نهایت استفاده را از این فرصت نکنم! هنوز تصمیم نگرفته ام ببینم می خواهم حداقل به این زودی ها جل و پلاسم را جای دیگری پهن کنم یا نه. خدا را شکر ملتفت هستید که حال و حوصله تصمیم گیری هم ندارم. شاید وقتی دیگر، شاید جایی دیگر... به گمانم حالا که مخصوصا به قول میرتل بی غیرت شده ام و همه اش باید نوشتن به زبان بیگانه را تمرین کنم شاید بد نباشد برای مدت کوتاهی مثل دو سه ماه بی خیال وبلاگ نوشتن به زبان مادری شوم. البت زبان مادری که چه عرض کنم؟! این قند پارسی که به بنگال می رود هم برای ما زبان بیگانه است! به زبان مادری نوشتنمان هم مایه آبروریزی. بگذریم! غرض از این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن این است که بگویم دوست دارم برای این پست آخر "زندگی شاید همین باشد!" یک عالمه کامنت بگیرم. می خواهم از شما خواننده ها -اگر اصلا وجود دارید- بخواهم بیایید کامنت بگذارید. خصوصی، عمومی، هر جور راحتید. اصلا می شود برای این پست آخر تاییدیه بگذارم ولی نه! از این کار خوشم نمی آید. اصلا بیایید زنگ بزنید فرار کنید! یک وقت خواستید الطاف بی کرانتان را هم نثارم کنید یک "آمدیم، نبودید"ِ خشک و خالی بنویسید، مچاله کنید، از زیر در بیندازید داخل. مثل دَمِ مردن است انگار؛ کسی که می میرد دوست داشتن بقیه را می خواهد چه کند؟! یحتمل یک جور دلخوش کنک است برایش! حکایت من است! جان خودتان، جان هر کسی که دوست دارید و ندارید بیایید برایم کامنت بگذارید! هم اکنون نیازمند کامنت سبزتان هستم! دوست، آشنا، همسایه، فامیل، هم کلاسی، استاد سابق، استاد فعلی، همکار، شاگرد، رهگذر...به جان خودم نه ناگهان دچار احساس از دماغ فیل افتادگی می شوم، نه تصور خواهم کرد وبلاگ خیلی جالب و جذابی داشته ام، نه توهم خواهم زد که قلم بدرد بخوری دارم، نه خیال برم خواهد داشت که فرد نظردهنده به من نیم نظری دارد، نه اگر کامنت خصوصی گذاشتید خواهم پرسید چرا عمومی نگذاشتید، نه با دیدن یک کامنت برای این پست آخر با استقرای ناقص نتیجه خواهم گرفت که شما همه پستهای وبلاگ مرا بی صبرانه و با هیجان دنبال کرده اید... هیچ! فقط دوست دارم این دمِ آخر یک عالمه کامنت بگیرم! خیلی خیلی دیر هم رسیدین، مدتها بعد از تاریخ این پست باز هم خواستید کامنت بگذارید. بالاخره تا مدتی سر خواهم زد به اینجا. فقط بگذارید این لحظه آخر یک توهم بزنم. اگر یک وقت کسی پیدا شد که دوست داشت اگر من یک وقت صاحب یک وبلاگ دیگر شدم از آن خبردار شود می تواند آدرس ایمیلش را هم ذکر کند. اگر زمانی باز وبلاگ نویسی را از سر گرفتم و خودم هم تمایل داشتم حتما خبرش خواهم کرد. کامنت یادتان نرود ها! وای به حالتان بعد از این همه خواهش تمنا کامنت نگذارید!
نوشته شده توسط فلانی در 1:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388

اندر حکایت زندگی در جوار یکی از مراکز اغتشاشگری!

- پناه دادن به مردم باعث میشه مقادیر معتنابهی از احساس خوب بودن به آدم هجوم بیاره! مخصوصا اگه استرس اینو داشته باشی که همسایه ها نفهمن، ترجیحا والدین گرامی هم با اون نگرانیهاشون که آدم می مونه از کجا می آرن، مقادیر معتنابهی هیجان هم پشتبندش به آدم حمله ور میشه!

- صحنه ای بود گاردها از دست مردم فرار می کردند! چه تله سنگهایی زدن ملت!

- آدم خفه میشه ها خونه اش یه کوچولو بالاتر از میدونِ ... باشه! تو این مدت همه اش فکر می کردم چقدر خوب-ه که هر خبری میشه بلافاصله خبردار میشی، کافیه کله ات رو از پنجره بکشی بیرون فقط و بعدش بدویی پایین. ولی امروز دم غروب همه اش صدا می اومد از طرف میدون و یه عالمه گارد و لباس شخصی دویدن، قشنگ دویدن ها(!)سمت میدون و سر کوچه رو هم بسیجی ها بستن. از فرط بی خبری تو اون همه سر و صدا روح و روانم ته کشید و اعصابم اوراق شد و دهنم صاف!


نوشته شده توسط فلانی در 23:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

لالالالا...

لالالالا گل پونه ، بابات رفته دلم خونه ، بابات امشب نمی آید ، گرفتن بردنش شاید،  بخواب آروم چراغ من ، گُلِ شب بوی باغ من ، بابات شب رفته از خونه ، که خورشیدو بجونبونه ، لالالالا گل انجیر ، بابات داره به پاش زنجیر،  به پاش زنجیر صد خروار ، چشاش خواب و دلش بیدار ، بخواب آروم گل خورشید ، بابات حال تو رو پرسید ،  بهش گفتم که شری تو ، پی او رو میگیری تو ، لالالالا گل امید ، باباتو برده اند تبعید ، دلی مانند کوه داره ، بچه اش صدها عمو داره ، بخواب فردا سحر میشه ، شب از عالم به در میشه ، بابات خونه میاد خندون ، لالالالا گل آهن ، باباتو دشمنا کشتن ، نشون دشمنا اونه ، دساشون غرق در خونه ، بخواب آروم توی بستر ، مث آتیش تو خاکستر ، که فردا شعله ور میشی ، تو خونخواه پدر میشی ، لالالالا گل کینه ، زمین از کشته رنگینه ، زمین رنگین نمی مونه ، دلت پرکین نمی مونه ، بخواب اعیون عزاداره ، که اعیون دختری داره ، عروس من میشه دختر ، جهون ایمن میشه یکسر...


احمد شاملو


نوشته شده توسط فلانی در 17:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم مرداد 1388

عشق یکسره

اینجانب هم اینک، همین جا، در ملاء عام، جهتِ تنویر افکار عمومی و رهاندنشان از تنگ اندیشی اعلام می دارم این سخن دیرین که " عشق یکسره، همه اش دردسر-ه "، کاملا مهمل و بی پایه و اساس است. از شما چه پنهان، بنده مدتهاست که به شخصِ شخیصِ آقای "ابراهیم نبوی" نظر دارم و این عشق یک طرفه به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه کوچکترین دردسری برایم ایجاد نکرده و بالعکس هر لحظه موجبات تمدد اعصاب و فرح بخشی روح و روانم را هم فراهم آورده. مگر آدمی از عشق جز این چه می خواهد؟!



پی نوشت: باور نمی کنید امتحان کنید!

پی نوشتِ پی نوشت: خاطر نشان می کنم که اینجانب در عشق ورزیدنم به هیچ عنوان انحصارطلب و "سلطه جو" نیستم و حضور عاشقانه ی همه مشتاقان ایشان و هواخواهان قلمِشان را نه تنها تاب می آورم که گرامی میدارم.

پی نوشتِ پی نوشتِ پی نوشت: جناب آقای ابراهیم نبوی عزیز، اگر روزی خودتان را گوگل فرمودین و منتی بر سر این عاشق دل خسته نهادید و به کلبه درویشی اش فرود آمدید، یک وقت در کامنت دانی طبق فرمایشات گهربار اخیرتان، معادلِ کلانتریِ "سلطه جو" را برای اطلاع خوانندگانِ محترم مرقوم نفرمایید که گرچه هر چه از دوست رسد نیکوست اما دل شکستنِ دلداده ای گرفتار آمده در دامِ هجران به جفای رسمِ دوران و بدکرداریِ آسمان و رنجاندنش، نه رسم آن بزرگمرد است!

نوشته شده توسط فلانی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

به همین سادگی!

بالاخره فیلم "به همین سادگی" ِ رضا میرکریمی رو دیدم. عااااااااااالی بود! دو تا فیلم از این آدم دیدم، جفتشون معرکه؛ "خیلی دور، خیلی نزدیک" و "به همین سادگی". بازیِ هنگامه قاضیانی چقدر خوووووووب بود! خیلی طبیعی و به دور از اغراق و باورپذیر؛ ساده و رَوون. یه زنِ معمولِ جامعه، تو یه خونواده ی معمول و زندگیِ معمولِ یه روزِش! همین! حرف نداشت! کلی حرف می تونم بزنم از کلی چیز... ولی راستش ترجیح میدم تو افکار خودم دست و پا بزنم. حس نوشتنشون نیست، واضح بیان کردنشون هم سخت-ه و انرژی بر. برام جالب-ه که تو این دو تا فیلمِ این آدم، وقتی هر جلوه ای از یه باور ماورائی، یا حتی مشخصا مذهبی دیدم تو ذوقم نخورده و به راحتی هضمش کردم هیچ، یه جاهایی چه بسا هنرمندانه به کار گرفتنش به مذاقم هم خوش اومده حتی. آقا رضا دستِت دُرُست! محظوظ شدیم بسی! کم داریم فیلم هایی که هم مردمِ عادی و عامی رو جلب کنن، هم قشر روشنفکر، هم منتقدهای سینما رو. فکر کنم حداقل تو سینمای ما زیاد نیستن فیلمهایی که به بهونه عمیق بودن و داشتن اِلمانهای هنری بخش قابل توجهی از جامعه رو از جمع مخاطبهای مورد انتظارشون حذف نکنن و یا از اون ور به بهونه فروش مناسب داشتن و اینکه مقبول واقع شن به سمت سطحی بودن پیش نرن و به عنوان یه اثر سینمایی و هنری، اصلا به عنوانِ یه فیلمِ قابلِ بحث و تامل، حرفی برای گفتن داشته باشن. آقا رضا فیلم بساز که ما تماشای فیلم بعدیت رو بی صبرانه به انتظار نشستیم!

نوشته شده توسط فلانی در 3:48 |  لینک ثابت   •