تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد - :(

شنبه سی ام خرداد 1388

:(

   خودم رو که انداختم تو اتوبوس فرصت کردم فکر کنم چی سرمون اومده. بعید می دونم اگه ارتش یه کشور دیگه ای هم خاک ایران رو اشغال می کرد، خیابونهای پایتخت این ریختی می شد. چقدر نیرو! چقدر یگان ویژه! تو بلوار کشاورز به لباس شخصی ها یه سپر و یه کلاه و یه باتوم داده بودن!  یه عالمه لباس شخصی با باتوم! خیابون شونزده آذر چیزی بود ها! نبشش با بلوار بیست تا گارد ریخته بودن، نبشش با انقلاب یه لشگر! بدون اغراق ها! ناجور زدن بچه مردم رو با کابل و باتوم، همه اش قیافه اش جلو چشمم-ه و کتک خوردنش، خوب در رفت! کل انقلاب همین جوری نیرو ریخته بود. درب اصلی دانشگاه تهران رو نمی شد دید اصلا! سه چهار ردیف گارد با سپر وایساده بودن. پنج شنبه هم چند ردیف گارد وایساده بودن دم دربِ اصلیِ پنجاه تومنی وقتِ تظاهرات ولی فکر کنم دانشگاه تهران تو این هفتاد و پنج سال عمرش امروز اسفناکترین روزش رو پشت سر گذاشت.  محوطه تئاترشهر هم تا چشم کار می کرد گارد و لباس شخصی با باتوم و چماق و ...بود که البته کلاه و سپر هم داشتن. یه پلیس راهنمایی و رانندگی هم دیدم که باتوم دست گرفته بود! خیابون ولیعصر هم افتضاح بود. چه پایین میدون، چه بالای میدون. خودِ میدون که دیگه بماند. فکر کنم دیگه شروع کنم آماری خوندن! تو فکر ترم بهار هم هستم واسه اپلای... تو اتوبوس یه خانم که ازم پرسید می دونم اوضاع بلوار کشاورز چه جوریه، بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد



خــــاكــــــم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم

خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟

آوخ ، كــله نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم

برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم

مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من

نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم

مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت

تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم

زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را

وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم

جــــــــايي‌ست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم

از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم

هــــــــــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي

مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم

مـــــن‌ آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک

وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من

اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود

مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم

بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم


ميرزاده عشقي

نوشته شده توسط فلانی در 17:21 |  لینک ثابت   •