!زندگی شاید همین باشد
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
یه وقتهایی به نظرم می آد یه سری احساسات رو از بیخ ندارم، مثل دلتنگ شدن یا نگران شدن واسه کسی ... با تقریب خوبی هر وقتی از دیدن هر کسی خیلی خوشحال میشم ولی اینکه دلم واسه کسی تنگ بشه، حداقل تو هشت نُه سالِ پیش یادم نمی آد. یا مثلا تو هیچ کدوم از این روزهای پرتنش یادم نمی آد تا کسی یادم ننداخته باشه یادم افتاده باشه که مثلا " وای! یعنی فلان کس چیزیش نشده؟!" ملت که بهم زنگ می زنن ببینن زنده ام یا نه، همه اش این سوال برام پیش می آد که اونها خودشون یادشون افتاده یا یه کسی یادشون انداخته یا جو گرفتَتِشون و خودشون نمی دونن یا ... به نظرم بعید می آد من انقدر از این همه آدم بی احساس تر باشم ... نمی دونم...
نوشته شده توسط فلانی
در 13:50 | لینک ثابت
•
