تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد -

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

خانم والده مان هفته پیش تشریف برده بودند ولایت جهت دیدار خانم والده شان و ما شده بودیم خانم خانه! پریشب خبر رسید همسرِ داییِ عزیزتر از جانمان دیار فانی را وداع گفته اند و اینکه به سوی دیار باقی شتافته اند یا نه را به خودتان و اعتقاداتتان وامی گذاریم. ابوی و اخوی امروز صبحِ علی الطلوع بار سفر بستند و برای شرکت در مجلس عزا بسوی ولایت رهسپار شدند و ما ماندیم تنهای تنها. امروز که بگذرد، بیست و سه سالگی مان هم می گذرد. در این هنگامه پرآشوب و با آنچه شد و یحتمل خواهد شد و با این امتحاناتِ پیشِ رو که هر چه هم به تعویق می افتد توفیری نمی کند به حال ما انگار، نه حس و حالی هست و نه وقتی و نه چندان رمقی برای مرورِ این بیست و سه فصلِ خوانده یا ناخوانده، به هر جهت گذرانده و به تصویر کشیدن آنچه در خیال می پرورانیم برای فصول آینده. همان مطالب تکراری، همانهای همیشگی. اینکه سرشاریم از حس سرزندگی و عشق به زندگانی و اینکه دوست می داریم تا خودِ انتهای زندگی، زندگی کنیم. اینکه بیست و سه سالی که گذشت را با تمام اشتباهات ریز و درشتمان عجیب دوست داریم و اینکه برای بیست و سه سالِ بعد عجیب پر از شور و ولع برای اشتباه کردنیم. اینکه این سرگردانی و شناوری به قولِ میرزا پیکوفسکی -که فیلتر شدنِ وبلاگش این روزها غمی است بر سرِ غمهای دگر- گویی دیگر عادت زندگیمان شده و اینکه سخت سرِ خودمان را شلوغ کرده ایم و سخت تر می دانیم خبری نیست و این ره که می رویم به هیچستان است... این سالهای میانی دهه بیستِ زندگی را همیشه دوست داشته و انتظار کشیده ایم. یک ویژگیهای منحصر به فردی دارد که دلپذیرش می کند؛ نه شور و نشاط آدمی رو به زوال گذاشته و نه کودکی هایش چندان دورند؛ طفیلی نیست و استقلالش کمابیش از سوی دیگران به رسمیت شناخته می شود و زندگی آینده اش را خود خشت بر خشت می گذارد و ... اول شخص جمع به کارم نمی آید دیگر! مخلصِ کلام اینکه تنهای تنها، سرشار و رها ایستاده ام در آستانه بزرگسالی...

نوشته شده توسط فلانی در 20:12 |  لینک ثابت   •