تبليغاتX
!زندگی شاید همین باشد - دوست...

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

دوست...

به گمانم هر چیزی که از یه دوست می خوام رو تو رابطه ی دوستی ام با سحر دارم. یه عالمه حرف مشترک که انگار هیچ وقت تمومی ندارن. اینکه خودِ خودم هستم و تصور می کنم اون هم خودِ خودش-ه. اینکه به گمانم با خودش و من به شدت روراست-ه و صادق. با وجود اینکه فکر می کنم بیشتر از هر کسی به هم نزدیکیم ولی هیچ وقت در کنارش احساس نکردم لازمه حواسم به خلوتم باشه که آسیب نبینه، کاری که تو تعامل با اکثر آدمها خیلی باید حواسم بهش باشه بس که عمدی یا سهوی خلوت آدم رو محترم نمی شمرن. اینکه می شینیم به حرف زدن و بعدش کلی افکار و ایده هام واضح تر میشن... صیقل می خورن انگار. اینکه با کلی وجه اشتراک، اونقدر تفاوت داریم که حوصله مون از هم سر نمی ره. اینکه می بینم تو رابطه باهاش تاثیر می گیرم و شاید تاثیر میذارم ولی انتخاب خودمه نه الزامِ رابطه و به شدت از اون تغییر یا تحت تاثیر بودنم راضی ام. اینکه تو رابطه باهاش هیچ وقت کاری نبوده که احساس کنم اینو فقط به خاطر دوستی یا به خاطر اون انجام میدم، با تقریب خوبی همیشه اصل خودم بودم و اینکه خوشحالتر شدم از انجام اون کار. اینکه هیچ وقت ندیدم توقعی داشته باشه و همه رو اونطور که هستن می پذیره. به ندرت قضاوت می کنه دیگران رو. اینکه هر وقت می خوای هست، هر وقت هم نخوای نیست. اینکه به شدت می فهمه شرایط رو. اینکه بی توقع بهت لطف می کنه، انتظار جواب نداره. اینکه هر وقت یه کار خلافِ مصلحت(!) بخوام انجام بدم(اگه یه مدت قابل توجه از این کارها انجام ندم به شدت بهداشت روحی روانیم می آد پایین!) و هی دست دست کنم و هی پا پس بکشم که عادت داغونیه که دارم با چند جمله همچین بهم انرژی میده که میدوم به سمت اون کار، یکی از اون جمله ها که خیلی موثر-ه اینه که فردا واسه نوه هامون تعریف می کنیم ببینن چه مامان بزرگ باحالی داشتن;) اینکه ترکیب مناسب و دلخواهی از استدلال و نوازش دادن و گرفتن و حمایت و تایید و ایراد گرفتن تو بحث باهاش میشه داشت. نسبت مواضع مشترک و غیرمشترکمون در اکثر مواقع نسبت مناسبی-ه فکر کنم. انکار نمی کنم که بوده زمانهایی که از یه لطفی که به نظر خودش در حقم کرده حوصله ام سر رفته، حتی عصبانی شدم یا یه تعصب الکی، به نظر خودم حداقل، دیدم ازش یا چه می دونم ویژگی داشته که نپسندیدم و ... ولی اون موارد اونقدر نادرند که قشنگ می شه ازشون صرف نظر کرد...

دوسِت دارم سحرم:*


سحر نیستی این قسمت رو نخون! ده نخون دیگه:/

(ببخشید رسمی شد، مکان عمومی بود و رعایت عفت عمومی واجب! منظورم این بود که آی زنیکه عاشقتم:*)

نوشته شده توسط فلانی در 22:50 |  لینک ثابت   •